اتاق رویا

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

۱۳۸٤/٥/۳۱

 

 

...ظهر تابستان است .

سايه ها می دانند ؛ که چه تابستانی ست .

سايه هايی بی لک؛

گوشه ای روشن و پاک ؛

کودکان احساس ! جای بازی اينجاست.

زندگی خالی نيست :

مهربانی هست ؛ سيب هست ؛ ايمان هست .

آری

تا شقايق هست زندگی بايد کرد .

در دل من چيزی است ؛ مثل يک بيشه نور ؛ مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم ؛ که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت ؛ بروم تا سر کوه.

دورها آوايی است ؛ که مرا می خواند .

(سپهری-قسمت آخر شعر "در گلستانه" )

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٤/٥/۳۱

 

 

.....کار ما نيست شناسايی ((راز)) گل سرخ ؛

 کار ما شايد اين است که در ((افسون)) گل سرخ شناور باشيم .

پشت دانايی اردو بزنيم .

دست در جذبه يک برگ بشوييم و سر خوان برويم .

صبح ها وقتی خورشيد ؛ در می آيد متولد بشويم .

هيجان را پرواز دهيم .

روی ادراک فضا ؛ رنگ ؛ صدا ؛ پنجره گل نم بزنيم .

آسمان را بنشانيم ميان دو هجای ((هستی)) .

ريه را از ابديت پر و خالی بکنيم .

بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم .

نام را باز ستانيم از ابر ؛

از چنار ؛ از پشه ؛ از تابستان .

روی پای تر باران به بلندی محبت برويم .

در به روی بشر و نور و گياه و حشره باز کنيم .

 

کار ما شايد اين است

که ميان گل نيلوفر و قرن

پی آواز حقيقت بدويم .

(سپهری-قسمت آخر شعر اهل کاشانم...)

 

واقعا کار ما همينه ...کسی که بتونه بين (قرن) نماد ماشينو آهن و سنگ و تکنولوژی امروزه و... و...(گل نيلوفر) نماد عرفان و احساس و...حقيقت را پيدا کنه واقعا هنر می کنه... بين دو چيز متضاد...توی عصر آهن...با وجود و درونی پر از احساس و زيبايی که خدا آفريده و بيرونی سنگی ؛ خشن ؛ سخت..... که ما می آفرينيمش ما ميسازيمش و اين علم...اين پيشرفت از همين دست هاست با فراموش کردن بيشتر درون است ولی از يه طرف نميشه حقيقت رو پيدا کرد فقط با دست با ساختن با اختراع با  عالم بيرون.مگه سهراب نميگه بين اين دو!!!! بين هان دو بايد گشت...!!!! درون است که به دست فراموشی می رود پس نيمی از حقيقت  است که رو به فانی شدن می رود...  پس حقيقت را چطور بايد يافت ؟؟؟ به کجا می رويم؟؟؟ 

کاش شعر سهراب را فراموش نکنيم...

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٤/٥/۳۱

 

امواج رهسپار

موج اول همچو کوهی می نمود

نعره زن؛ می آمد و ره مگشود

پا به ساحل کوفت يعنی : ((اين منم؛

کز غريوی چرخ برهم می زنم !))

موج دوم در پی اش باليد زود ؛

موج اول را ز ميدان در ربود !

خواست تا آرد خروشی بر زبان ؛

موج سوم باز بر بستش دهان !

موج چهارم موج سوم را شکست

تا به جای خود نشست آن خود پرست !

اين جهان دريا و موج اند اين بشر

رهسپاران در قفای يکدگر

موج من گفتم ؛ نه موجی؛ شبنمی!

سر به سر عمرت درين عالم دمی .

شب نشسته ؛ صبحدم ؛ برخاسته 

می برندت زين جهان ؛ نا خواسته !

اين نفس درياب با يک هم نفس

تا که آن موجت نفرموده ست بس!

اين نفس فردا نمی آيد به دست

پس به شادی بگذرانش تا که هست !

                 (مشيری)

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٤/٥/۳٠

 

با عشق

به خارزار جهان ؛ گل به دامنم ؛ با عشق.

صفای روی تو ؛ تقديم می کنم ؛ با عشق.

درين سياهی و سردی بسان آتشگاه

هميشه گرمم همواره روشنم با عشق.

همين نه جان به ره دوست می فشانم شاد.؛

به جان دوست ؛ که غمخوار دشمنم با عشق .

به دست بسته ام ای مهربان ؛ نگاه مکن

که بيستون را از پا در افکنم ؛ با عشق .

دوای درد بشر يک کلام باشد و بس

که من برای تو فرياد می زنم با عشق! 

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٤/٥/۳٠

 

آخرين پناه

هميشه ؛ وقتی تنها و نا اميد و ملول

تنت ؛ روانت ؛ از دست اين و آن خسته ست ؛

هميشه ؛ وقتی رخسار اين جهان تاريک ؛

هميشه ؛ وقتی درهای آسمان بسته ست ؛

هميشه ؛ گوشه گرمی ؛ به نام ((دل)) با توست

که صادقانه تر از هر که ؛ با تو پيوسته ست !

به دل پناه ببر ! آخرين پناهت اوست .

تو را چنان که تمنای توست ؛ دارد دوست !

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٤/٥/٢٩

 

 

گاهی از دستت اينقدر عصبانی و نارا حت ميشم که دلم ميخواد کاش اينجا بودی و تا می شد می زدمت ولی ... چه فايده! کی تا حالا تونسته با زدن حرفشو بزنه ...آخه مشکل من اينه که با حرفشم نتونستم حرفمو بزنم با سکوتم هم نتونستم . خودت بگو با تو چی جوری بايد حرف زد ؟؟؟ ميدو نم ميدونم ...با نگاه با چشم نه ؟؟ ولی اگه آدم نگاهش خسته باشه چی؟؟ اگه اون چيزی که می خوام تو نگام نباشه چی ؟؟ آخه من چند وقته خيلی خستم ...خيلی کلافم ! چشامم ديگه اون برقی رو که همه ميگن نمی زنه !! اينو فهميدی؟ برا همينه که ديگه حرفام تو چشام نيست ! تو گلوم خشک شده ! مگه چقدر می شد با نگاه حرف زد اينقدر برق چشام دروغ گفت و همه اشتباه فکر کردن و به اشتباه افتادن و از شادی و شيطنت اين چشما گفتن که خودمم به شک افتادم نکنه واقعا من اون طور که همه از چشمام ميگن هيچ غمی ندارم ! نکنه واقعا هيچ حرف حسابی بلد نيستم ؟!! نکنه واقعا حرفی ندارم...اينقدر گفتن و گفتن و حرفای جديمو شوخی گرفتن که منی که همين جوريش حرف زدن برام مشکل بود از همون يه زره گفتنم افتادم و ديدم گفتنو نگفتن بی فايدست ! حرفام تو گلوم خشک شد و نمی دونم چرا از اون موقع برق چشامم رفت !!!! و هيچ کس نفهميد که اگه حرفام همش شوخی بود اگه غمی برای گفتن نداشتم و همش شوخی بود پس چرا با نگفتن همين شوخی ها .. برق شيطنتم از چشام رفت ؟؟ اگه برق شيطنت بود چرا با چرت و پرت نگفتن رفت ؟؟ خيلی خستم خيلی...نمی دونم چه طور ميشه آدم حرف جديشو بزنه حرفه دلشو....نمی دونم تويی که ميگی بر عکسه همه حرفای چشامو جدی ميگيری چه جوری می خوای حرفا رو از تو چشمای خسته بخونی از چشايی که ديگه آينه دلم نيست~...ميدونی  اصلا هميشه فکر می کنم اگه حرفام مهم بود به چشام نگاه نمی کردی ازم می خواستی که حرف بزنم !ولی می دونی الان مشکل آدما حرف زدن و سکوت و هم دردی و نگاه صا د قانه و...اينا نيست ! مشکل اينه همه می خوايم فقط در بريم از وا قعيت از حرفای صادقانه ديگران و برای اين کار هر کاری ميکنيم شدده طرفو مسخره کنيم شده بگيم شوخی ميکنه شده بگيم نياز به حرف نيست از چشات معلومه.......شکله ما هينه که هيچ کددوممون بلد نيستيم يه گوش شنوای خوب باشيم!!! فقط می خوايم حرف بزنيم اگرم سکوت کرديم ديگه ديده نمی شيم... مثله من که مدت هاست می شنوم و اين شد که همه يادشون رفت شايد منم حرفی برای گفتن داشته باشم حتی تو..! اين شد که حرفام تو گلو خشک شد و دلم شکست و برق صبرو زندگی هم از چشام رفت  و هيچ وقت تو يه دله شکسته نميشه برق زندگی و شادی رو پيدا کرد هيچ وقت... !! ما هميشه هر چی ميکشيم از اينه که اعتدال رو بلد نيستيم عدلو بلد نيستيم...تو ماديات که هيچی اصلا... تو احساساتم خود خواهيم  نميخوايم بگيم بشنويم همدرد داشته باشيم و همدردی کنيم و ....فقط ميگيم من!!!!

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٤/٥/٢٩

 

دل تنگ !!

کاش می شد که برايت از دل تنگم بنويسم...اصلا نه! کاش می شد يه روز دل من تو

سينه تو جا می گرفت تا ببينم تو می تونی يه دل گرفته و تنگ رو تحمل کنی يا نه!

تا شايد بفهمی که دلتنگيم از چيه! تا شايد بفهمی تويی که هميشه راحت می تونی

دلم را تنگ کنی ... تا شايد بفهمی اين دل را تنها تو تنگ ميکنی جوری که حتی يه

جاي کوچيک هم نمی مونه ... ميشه کوچيکه کوچيکه ... به قدر دل يه گنجشک

شايدم کوچيک تر ... 

ولی می ترسم اين دل کوچولو اينقدر کوچيک شه اينقدر تنگ شه که حتی برای

کسی هم جايی نمونه؛حتی...حتی...برای تو !!

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٤/٥/٢۸

 

 

هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد از پی اش برويد ؛

هر چند راهش سخت و نا هموار باشد .

هنگامی که با بالهايش شما را در بر می گيرد ؛ تسليمش شوید؛

گر چه ممکن است تيغ نهفته در ميان پرهايش مجروحتان کند.

وقتی با شما سخن می گويد باورش کنيد ؛

گرچه ممکن است صدايش روياهاتان را پراکنده سازد ؛ همان گونه که باد شمال باغ را

بی بر می کند.

زيرا عشق همان گونه که تاج بر سرتان می گذارد ؛ به صليبتان می کشد .

همان گونه که شما را می پروراند ؛ شاخ و برگتان را هرس می کند .

همان گونه که از قا متتان بالا می رود و نازک ترين شاخه هاتان را که در آفتاب می

لرزاند نوازش می کند ؛  به زمين فرو می رود و ريشه هاتان را که به خاک چسبيده اند

می لرزاند .

عشق؛ شما را همچون بافه های گندم برای خود دسته می کند .

 می کوبدتان تا برهنه تان کند . سپس غربالتان می کند تا از کاه جداتان کند.

آسيابتان می کند تا سپيد شويد . ورزتان می دهد تا نرم شويد .

آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا برای ضيافت مقدس خداوند ؛ نانی

مقدس شويد .

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٤/٥/٢۸

 

 

محبو بم؛ اشکهايت را پاک کن! زيرا عشقی که چشمان ما را گشوده و ما را خادم خويش ساخته؛ موهبت صبوری و شکيبايی را نيز به ما ارزانی می دارد . اشک هايت را پاک کن و آرام بگير ؛ زيرا ما با عشق ميثاق بسته ايم و برای آن عشق است که رنج نداری ؛ تلخی؛ بی نوايی و درد جدايی را تاب می آوريم .

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٤/٥/٢۸

 

 

عشق تنها آزادی در دنياست؛زيرا چنان روح را تعالی می بخشد که قوانين بشری و پديده های طبيعی مسير آن را تغيير نمی دهند.

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٤/٥/٢٦

 

 

 

من از آن روز که در بند توام آزادم

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٤/٥/٢٦

 

 

و اين چنين می خواند او :

ای فرزند آدم...

من تو را آفريده ام و از حال درون تو با خبرم ؛

اسرار تو را می دانم و بر ملا نمی کنم.

تنها کسی هستم

که مطمئنی به تو خيانت نمی ورزم ؛

از تو کوچک تر نيستم و هيچگاه پايان نمی پذيزم

سر چشمه و منبع همه عشق ها و محبت ها

منم .

تو را برای خودم درست کرده و پردا خته ام.

به من روی آور و با من انس بگير .

از ديگران بگريز و در من بيا ويز ؛

تو مال منی ؛ نه از آن ديگران ؛

اگر يک قدم به سوی من بيايی ده قدم به

سوی تو خواهم برداشت

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٤/٥/۱۸

 

زندگی

 و زندگی تکرار همان چه بود ،

 که در خواب ممتد نايافته هايم از ياد من رفت و من ،

 در آن هر روز بر بام آسمان به انتظار تو ،

 ستاره ميشمردم تا که تو بيايی ،‌

 بيايی و من را از خواب خاطره بيدار کنی ،

 بيدار کنی و بگويی برخيز ، برخيز تنها وفادارشهر عشق ، 

 لحظه ها به سوگ ما نشسته اند .

    (  نمی دونم از کيه )

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٤/٥/۱۸

 

دوستت دارم

دوست می دارمت به عشقی

که می پنداشتم از ياد برده باشم

با ايمانم

دوستت می دارم با هر دمی

لبخند ها ؛ اشک ها ؛ همه ی زندگی ام

و اگر خدا بپسندد

دوست تر می دارمت پس از مرگم .

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٤/٥/۱۸

 

عشق

عشق چيزی نمی دهدت جز خود و

چيزی از هيچ نمی گيرد جز از خودش

عشق نه صاحب می شود نه تصاحب ؛

که خود خود را بسنده است .

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٤/٥/۱۸

 

اصرار

خسته

         شکسته و

                         دل بسته

من هستم

من هستم

من هستم

از اين فرياد

              تا آن فرياد

سکوتی نشسته است .

لب بسته در دره های سکوت

                                   سرگردانم

من می دانم

من می دانم

من می دانم

جنبش شاخه يی

                       از جنگلی خبر می دهد

و رقص لرزان شمعی ناتوان

از سنگينی پابرجای هزاران جار خاموش

در خاموشی نشسته ام

خسته ام

در هم شکسته ام

من

دل بسته ام .

                            ( شاملو )

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٤/٥/۱٧

 

ترانه کوچک

ـ تو کجايی؟

در گستره بی مرز اين جهان

                                      ـ تو کجايی ؟

ـ من در دور دست ترين جای جهان ايستاده ام :

کنار تو .

ـ تو کجايی؟

در گستره ی ناپاک اين جهان

                                      ـ تو کجايی ؟

ـ من در پاک ترين مقام جهان ايستاده ام:

بر سبزه شور اين رود بزرگ که می سرايد

برای تو .

                                         ( شاملو )

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٤/٥/۱٧

 

فاصله...

فاصله آن چنان هم که می گويند دور نيست

گاهی چنان به من نزديکی و گاهی چنان دور که محو بودنم در تو عجيب نيست...     

از دلم تا دلت راهی نيست تو مرا بخواه تا بدانی  فاصله ها بی معنيست...

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٤/٥/۱٧

 

 

صحبت از پژمردن يک برگ نيست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نيست

فرض کن يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بيابان بود از روز نخست

در کويری سوت و کور

در ميان مردمی با اين مصيبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانيت است

                                                    ( مرحوم مشيری )

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٤/٥/۱٧

 

ما با هم بيگانه نيستيم !!!

فکر نکن ما با هم بيگانه ايم

قبل از اين که ما عاشق هم بشيم

سنگ فرشايی که ما هرکدام تک تک از آن می گذشتيم

قبل از ما ؛ با هم آشنا بودن...

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٤/٥/۱٧

 

دستان خدا

نه در آسمانم و نه در زمين . تنها در گودی دستای خدا زندگی ميکنم . اگر خدا دست در 

نور فرو کند به بهشت می روم اگر دست در آتش به جهنم .

اما چه فرقی می کند بهشت يا جهنم . مهم اين است که در دستان خدا باشی!

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٤/٥/۱٧

 

دلم برای کسی تنگ است...

دلم برای کسی تنگ است که نگاهش ماورای نگاه انسان بود عميق بود و با نفوذ دلم برای کسی تنگ است که زيبايی روح را می ستود ؛ مهربانی را دوست داشت ؛ گذشت را می فهميد . دلم برای کسی تنگ است که چشمان خيس از اشک را می بوسيد ؛ نگاه نگران را حس ميکرد ؛ دستان سرد را می فشرد لبخند را باور می کرد ؛ دلم برای کسی تنگ است که قلب پر از عشق را درک می کرد ميشناخت...

روحم  زيبا بود ... مهربان بودم...با گذشت بودم...چشمانم هميشه خيس از اشک بود و نگاهم نگران ... دستانم سرد بود و لبخند بر لبانم ... و قلبم ...!!! قلبم پر از عشق نبود !! پر از عشق شده بود... با او و در کنار او!! و او اينا را در من تنها در من دوست داشت با من!!

 روحم را زيبا و مرا مهربان و با گذشت می خواند ... نگاه نگرانم را دوست داشت و نگرانيش را ميفهميد  زيرا نگاهش عميق بود ... دستان سردم را می فشرد و چشمان خيس از اشکم را می بوسيد ... لبخندم برايش دنيا بود و عشقم را باور داشت !!! مرا نگاه می کرد را همه چيز را در من زيبا می ديد ....!!!

 ولی ....تمام اينها تمام شد.... تنها به يک دليل ...زيرا ديگر نگاهم نکرد...ديگر چيزی را نديد ديگر چيزی را از چشمانم نخواند ...نگاهش را از من گرفت  و ديگر چشمان نگرانم را نديد ... اشکهايم را نديد ... عشقم را نخواند ......تنها سکوت کرد...

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٤/٥/۱٧

 

 

من نمی دانم؛

                      ـ و همين درد مرا سخت می آزارد ـ

که چرا انسان

                      اين دانا ؛ اين پيغمبر

در تکاپوهايش

ـ چيزی از معجزه آن سو تر ـ

ره نبردست به اعجاز محبت؛

                                        چه دليلی دارد؟

چه دليلی دارد

                    که هنوز

                                   مهربانی را نشناخته است .

و نمی داند در يک لبخند

چه شگفتی هايی پنهان است .

من بر آنم که در آين دنيا

خوب بودن ـ به خدا ـ سهل ترين کار است !

و نمی دانم ؛ که چرا انسان ؛

                                 تا اين حد با خوبی بيگانه است .

و همين درد مرا سخت می آزارد !

                                                                  ( مرحوم مشيری )

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٤/٥/۱٧

 

از اين بدتر...

 کاش يکی دردتو می فهميد...با امروز شد ۴روز که دلم گرفته...اعصابم داغونه ...ميخندم ولی تو دلم غوغاست...دلم ميخواد گريه کنم ولی بين بقيه دوست ندارم ...چون ازت میپرسن چته؟ باز چيه؟ گيرواينا که چيه و من هيچ وقت نتونستم باور کنم اگه يکی حالتو بپرسه يا بخواد از دلت بدونه از ته ته دلش ميگه و فقط داره به تو و ناراحتی تو فکر ميکنه...و...بد تر از اين اينه که اصلا کسی نپرسه چيه ... چی شده ... شايد هممون می دونيم که اداما شده برا تعارف حال همو می پرسن ولی همينم اگه کسی نگه بدتر داغون می شيم...و بد تر از همه اينا اينه که تا اشک نريزی و ...هيچ کس از نگات از خستگيت از تو خودت بودنت از شوخی هات که حرفات توشه از خنده های غمگينت نفهمه که ناراحتی و از اونم بدتر  اينه که تازه اگرم بفهمه چيزی نگه ...و از اينم بدتره بدتر اينه که دليله ناراحتيتو مسخره بدونه ... و از اينام بدتر اينه..............

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٤/٥/۱٥

 

او؛او بود!!

اگر ناگزير بودم که بگويم چرا دوستش داشتم ... پاسخ را به گمانم تنها اين می گفتم که زيرا

او؛او بود و من؛من بودم

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٤/٥/۱٥

 

دفتر خاطرات

دفترم تموم شده ! دفتر خاطراتم تموم شده و حالا که ورق ميزنم و از گذشته تا حال رو نگاه می

کنم می بينم خاطراتمو خوش خط می نوشتم ... من بودمو تو بودی و يه دنيا عشقمون!

همه چيز قشنگ و يه دنيا شادی و خوشی...

ولی...هرچی جلوتر ميام دست خطم بدتر ميشه...از تو کم ميشه و به من اضافه ميشه...از

عشقمون کم ميشه و به عشقم اضافه ميشه ... تا می رسه به اين صفحه که تو ديگه توش نيستی

تو رفتی و تمام شدی و از عشقمون فقط عشق من مونده ... با يه دنيا دلتنگی جای همه اون

خوشی ها !!!

 

هنوزم باورم نميشه که خودت از خاطراتم رفتی ... که خودت خواستی!!!

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٤/٥/۱٤

 

 

می دانم عزيزم

که روايت فاصله کار ساده ای نيست

اگر يک روز می فهميديم

مديون خيلی از واژه های طرد شده هستيم

ديگر دچار اين همه کابوس زبان نفهم نمی شديم

ولی افسوس

ما برای بزرگ شدن

عرمسک های زيادی را به خاک سپرديم...

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٤/٥/۱٤

 

اتاق رويا

من يه اتاق دارم با يه عالمه روياهای رنگارنگ توش . يه گوشه از دنيا ... که مطمئنم ماله خودمه!
خوبه آدم بدونه بالاخره يه جا هست هميشه که ميتونه بهش پناه ببره ... حتی با يه دنيا غصه ... حتی برای گريه های بيوقت...

تو اتاقه روياهای من همه چی پيدا ميشه از روياهای کوچک و بچه گانه گرفته تا... روياهای عجيب غريبو حتی دست نيافتنی!!!

ولی کاش تو اين اتاق يکی بود که با روياهای ادم شريک می شد کمک می کرد روياهاتو بسازی و اينجوری با هم فکريه ۲نفر هيچ وقت بلند پروازی های بيهوده تو ذهن ادما روياهای دست نيافتنی نام نمی گرفتندو رويا بد نام نمی شد...چون من ميگم ادم هر رويايی داشته باشه اگه باهاش زندگی کنه بهش می رسه ولی بلند پروازيو نه!!!!! اخرشم نميشه و اون وقته که می شينی و ميگی من به هيچی از روياهام نرسيدم و گليم بخت منو از اولم سياه دوختن و ....اين ميشه دليله سنگ شدن ها !!! دليل نساختن رويا و زندگيو همين جوری گذروندن!! سنگ شدن...!!به خاطر ترس نرسيدن بهشون!!

ولی خوده اينم يه روياست!!بودن يه هم اتاقی که تو روياهات شريک شه!!کمکت کنه!! بتونی عوض درو ديوار اتاق با اون حرف بزنی و جواب بگيری و سنگ نباشی و بی احساس نشی !! اونم توی عصر سنگ و آهن!!! 

ولی با اين حالم يه چيز ديگم هميشه ميمونه که هيچ وقت نميدونيش و ازش ميترسی...و اخرشم تصميم ميگيری همون سنگ بشی يا خودت باشی و روياهاتو اتاقت و تنهايی مثله قبل و بلند پروازی ودر نتيجه نا اميدی!!! 

اونم اين که آيا اين هم اتاقی مثله اتاقت ماله خودت ميمونه يا نه!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

                                                     

 پيام هاي ديگران ()

Negar

Negar


لینک ها

آيلين و خاطراتش
جاوا
کلبه آرامش من
دو منتظر
عروسک کوکی
شام مهتاب
چيزی شبيه زندگی
لحظه ساز عاشقی
گيم نت زئوس
شايد کمی بهتر
پایان سکوت
قصه دلها
رز
طنز و منز

نویسندگان

Negar

آرشیو من

اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤

امکانات

  RSS 2.0