يكي بود ؛ بود و نبودم ...
يكي بود سنگ صبورم ...
يكي از قافله ي عشق سري زد به آشيونم ...
با تبسمي بهاري با يه دنيا مهربوني بايه آسمون ستاره كه به يادش موندگاره ...
ياد اون ابر بهاري كه تو خلوتم مي باره ...
ياد حرفاي قشنگش منو ياد من مي ياره ...
بعده اون درد آشنايي نمي تونم كه ببينم ...
ديگه از اين باغ پرگل گل ديگه اي بچينم ...