اتاق رویا

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

۱۳۸٥/۱٢/٢٩

 

 

به نام او ...

فردا سال نو می شه ... از فردا دیگه باید برای تاریخ جای سالش نوشت ۸۶ ... می ترسم ... از همه چی ... می گن باید احساس خوبی به سال جدید داشته باشی و بهش قشنگ نگاه کنی تا همه چی خوب باشه ... نه من نمی تونم ... من باور ندارم که همین کافیه ... می دونم همه چی به خود آدما و کسایی که دوسش دارن بستگی داره ...

سال تحویل اینجا نیستیم داریم تا ظهر شایدم یکم دیرتر می ریم ... شمال ... با اون سکوت و آرامشش و خاطراتش ... هم می تونه خوب باشه و هم ... امیدوارم برام خوب باشه ... امیدوارم که ... فقط امیدوارم ...

ایشالا امسال برای همه سال خوبی باشه ... سال نوی همه مبارک ... سال نوی همه آدمایی که با نو شدن سال احساسشونو ... عشقشونو ... دوستاشونو و ... نو نکردن و تازه به یه سال کهنه تر شدنش می بالن ... آره بعضی چیزا هرچی کهنه تر میشه قشنگ تر می شه ... بعضی چیزا ... که هرکسی ارزششونو نمی دونه ... خیلی ها می دونن ... منم می دونستم ... می دونم ولی ... هیچی ...

. سال نو مبارک . 

تا وقتی برگردم امیدوارم همه چی یه جور دیگه باشه ... یه جور دیگه بشه ... و از همه مهمتر آدما رو اطرافیانمو کسایی که دوسشون دارم و کسایی که می گن دوسم دارن رو بهتر بشناسم ...

 ... خداحافظ ...

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/۱٢/٢٧

 

 

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی

با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید ....

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/۱٢/٢٧

 

 

به نام او ...

نیمه شب آواره و بی حس و حال ... در سرم سودای جامی بی زوال ... پرسه ای آغاز کردیم در خیال ... دل به یاد آورد ایام وصال ... از جدایی یک دوسالی می گذشت ... یک دوسال از عمر رفت و برنگشت ... دل به یادر آورد اول بار را ... خاطرات اولین دیدار را ... آن نظربازی و آن اسرار را ... آن دو چشم مست آهووار را ...

همچون رازی مبهم و سربسته بود ... چون من از تکرار او هم خسته بود ... آمد و هم آشیان شد با من او ... هم نشین و هم زبان شد با من او ... خسته جان بودم که جان شد با من او ... ناتوان بود و توان شد با من او ... دامنش شد خوابگاه خستگی ... این چنین آغاز شد دلبستگی ...   

وای از آن شب زنده داری تا سحر ... وای از عمری که با او شد به سر ... مست او بودم ز دنیا بی خبر ... دم به دم این عشق می شد بیشتر ... آمد و در خلوتم دمساز شد ... گفتگو ها بین ما آغاز شد ...

گفتمش ... گفتمش در عشق پابرجاست دل ... گر گشایی چشم دل زیباست دل ... گر تو زورق بان شوی دریاست دل ... بی تو شام بی فرداست دل ... دل ز عشق روی تو حیران شده ... در پی عشق تو سرگردان شده ...

گفت ... گفت در عشقت وفادارم بدان ... من تورا بس دوست می دارم بدان ... شوق وصلت را به سر دارم بدان ... چون تویی مخمور خمارم بدان ... با تو شادی میشود غم های من ... با تو زیبا می شود فردای من ...

گفتمش عشقت به دل افزون شده ... دل ز جادوی رخت افسوس شده ... جز تو هریادی به دل مدفون شده ... عالم از زیبایی ات مجنون شده ...

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش ... بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش ... طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش ... در سرم جز عشق او سودا نبود ... بهر کس جز او در این دل جا نبود ... دیده جز بر روی او بینا نبود ... همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود ... خوبی او شهره آفاق بود ... در نجابت در نکویی طاق بود ...

روزگار ... روزگار اما وفا با ما نداشت ... طاقت خوشبختی ما را نداشت ... پیش پای عشق ما سنگی گذاشت ... بی گمان از مرگ ما پروا نداشت ... آخر این قصه هجران بود و بس ... حسرت و رنج فراوان بود و بس ... یار ما را از جدایی غم نبود ... در غمش مجنون عاشق کم نبود ... بر سر پیمان خود محکم نبود ... سهم من از عشق جز ماتم نبود ... با من دیوانه پیمان ساده بست ... ساده ام آن عهد و پیمان را شکست ... بی خبر پیمان یاری را گسست ... این خبر ناگاه پشتم را شکست ... آن کبوتر عاقبت از بند رست ... رفت و با دلداری دیگر عهد بست ... با که گویم او که همخون منست ...  خصم جان و تشنه خون منست ... بخت بد وین وصف او قسمت نشد ... این گدا مشمول آن رحمت نشد ... آن طلا حاصل به این همت نشد ...

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست ... عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست ... با چنین تقدیر باد تدبیر نیست ... از غمش با دود و دم همدم شدم ... باده نوش غصه او من شدم ... مست و مخمور و خراب از غم شدم ... ذره ذره آب گشتم کم شدم ...

آخر آتش زد دل دیوانه را... آخر آتش زد دل دیوانه را ... سوخت بی پروا پر پروانه را ... عشق من ... عشق من از من گذشتی خوش گذر ... بعد از این حتی تو اسمم را نبر ... خاطراتم را تو بیرون کن ز سر ... دیشب از کف رفت فردا را نگر ... آخر این یک بار از من بشنو پند ... بر من و بر روزگارم دل مبند ... عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ... عشق دیرین گسسته تار و پود ... گرچه آب رفته باز آید به رود ... ماهی بیچاره اما مرده بود ...

...

بعد از این هم آشیانت هرکس است ... بعد از این هم آشیانت هرکس است ... باش با او ... یاد تو ما را بس است ...

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/۱٢/٢٦

 

 

به نام او ...

چهارشنبه سوری که گذشت خیلی برام سخت بود ... از صبحش حالم بد بود ... چه سرگیجه و حالت تهوع بدی داشتم تو هفت تیر و چه جوری رسیدم خونه ...

نمی دونم چرا تا غروب شد و تق و توق ها شروع شد دیگه حتی نمی تونستم اینجا پشت میز بشینم ... دلم می خواست همه اون صداها خفه شه ... حتی نمی تونستم برم پشت پنجره ...

انگار همین دیروز بود ... چهاشنبه سوری ... غزل اومد اینجا ... اونم داغون بود ... منم که حالم بدتر ... دعوا کرده بودم و قهر بودیم ... غزل که اومد باهاش حرف زدم ... می خواستم آروم باشم و نمی شد ... یهو کوچمون شلوغ شد ... سروصدا ... یه سری بچه ها و پسرا و دخترای غریبه آتیش روشن کردن و مام موزیک گذاشتیم براشون بابام اسپیکرهای این سابرو گذاشت پشت پنجره ... کم کم شلوغ تر شد و خودشون ماشین آوردن و آهنگ گذاشتن... چه قدر دلم می خواست اونم اونجا بود یا حداقل می دیدمش ... چقدر دلم می خواست یه بار توی این شلوغ پلوغی ها اونم پیشم باشه و شلوغ کنیم و تو سروکله هم بزنیم ... ولی نبود ...  پشت پنجره با غزل وایساده بودیم و تماشا می کردیم که یهو ... باورم نمی شد ... ماشینه خودش بود ... اومد ... دیدمش ... انگار که دنیا رو بهم دادن ... هرچی ام پیش میومد با این کاراش نشون می داد من مهمم ... هرچی ام می شد وقتی این طوری فقط یه قدم برم برمی داشت یا میومد فقط منو می دید حاضر بودم دنیا رو به پاش بریزم... آخه مغرور بود و هیچ وقت شاید حرفشو مستقیم نمی زد و نزد ولی وقتی اونم تو دلش می دید الکی دعوامون بالا گرفته یا مقصره یا اصلا نه دلش تنگ شده هیچی نمی گفت ولی حداقل میومد جلو و بدون هیچ حرفی جلوم قرار می گرفت و این طوری همه چی هم برای من تموم می شد و فراموش می کردم ...ولی هروقت می خواست این طور می شد و اگه نمی خواست ... کاش منم یکم کینه ای تر بودم یا مغرور تر ...

امسال ... حتی جرات نمی کردم برم جلو پنجره ... شایدم نمی خواستم ... چیزایی که منو یاد اون می انداخت حالا تک تک پیش میومد و اون نبود و من عذاب می کشیدم  ولی مطمئن بودم اون یه جا دیگه شاید با یکی دیگه مشغوله و اگه خوشم نیست ولی روزا رو می گذرونه و به یاد منم نیست ... به یاد اینکه شاید همچین روزایی که میگذره سالهای پیش کنار هم بودیم ... حتی اگه قهر ... ولی با هم بودیم ...

وقتی باز صدای شلوغ پلوغی اومد و مامانم هم حال بد منو می دید برای اینکه یکم اوضامم عوض کنه شروع کرد اصرار که پاشو بیا دم پنجره باز این پارسالیا اومدن ... رفتم ... شاید هنوزم فکر می کردم پارساله ... رفتم ... شلوغ پلوغ بود ... خنده ام گرفت ... شایدم به اجبار جلو مامانم و بهار می خندیدم ولی جو اونجا یکم حالمو عوض کرد ... یاد پارسال می افتادم و برای سادگیه خودم افسوس می خوردم ... هنوزام چشمام این ور و اون ورو نگاه می کرد ... ولی ... رقص رو نگاه کن!... آهنگارو گوش کن!... منتظر نباش!... نبودم !! چون باور داشتم کسی منتظرم نیست و منم نباید منتظر کسی باشم ... زود گذشت ... ۱۱ هم گذشت ... سروصداها که یکم خوابید دیگه اومدم این ور فردا دانشگاه داشتم و باید می خوابیدم ... گذشت ... به همین سادگی ... روزای دیگم می گذره ... متفاوت با سالهای قبل و محمدی که همه زندگیت بود حتی به یادتم نمی افته ... این واقعیته ... هنوزم نمی دونم دوست داشتم ببینمش یا نه !! ولی می دونم چشام تو اون سیاهی و دود چیزی رو که می خواست ندید ... نیومد ... می دونستم ... برای همین نمی خواستم برم جلو پنجره ... شایدم میومد میومدم این ور ... ولی هرچی بود گذشت ... گذشت و من موندم و خودم و خاطراتم و امیدهام که همشونو تک تک یا خودم خرد می کنم یا با دست دیگران یا خودشون له می شن ... له ... به همین سادگی ... چهارشنبه سوری ام گذشت ... عید هم می گذره ... اصلا نمی تونم تصور کنم بریم شمال ... باز چندین روز اونجا چهارتایی ... شایدم فرصت خوبی باشه که باور کنم ... که ...

همه چی می گذره ... می گذره ... همه چی ...

باور کن نگار باور کن ... همه چی ساده شده همه چی ... شکستن و نبودن و رفتن که دیگه کاری نداره ... توام زود یاد می گیری ... یاد می گیری اون طور که انداختت دور توام ... نندازیش دور ولی باور کنی نخواست ... نمی شد ... نمی تونستی ... دروغ گفت ... دوست نداشت ... جا زد ... ضعیف بود ... ید کرد ... شکست ... رت ... پشت سرشم نگاه نکرد ... ادعا داشت ... زندگیشو خوشبختیشو بدن تو می دید و ... نوام زود یاد می گیری بهش فکر نکنی ... یعنی اینجوری خوب فکر نکنی ...

همه چی می گذره ... همه چی خیی زود و ...

زود دیر میشه ... البته برای کسایی که نمی دونن چی کار می خوان بکنن و هدفشون چیه!برای کسایی که می دونن هیچ وقت دیر نیست ... هیچ وقت فقط کافیه اراده کنن ... اراده ...

خدایا ... فقط نگام کن ... کافیمه ... می دونم تودروغ نمی گی که همیشه باهامی ... می دونم ...

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/۱٢/٢٥

 

 

گل باغ آرزوهام توی دست سرد باده

واسه من گرون تموم شد این یه دل دادن ساده

رفتی و ازم گرفتی رنگ خنده و صدامو

از درخت شبا چیدی همه ی ستاره هامو

کاش نمی دیدمت هیچ وقت سخته از تو دل بریدن

بهترین بهونه ای تو واسه ی نفس کشیدن

جای تو خالی حالا بین آدما و گلها

حالا تو دوری و دوری ... بین ما شکسته پل ها

اولش دست زمونه گره ی عشقمو کور کرد

بعدش آوار جدایی قلبمو زنده به گور کرد

دل بهت دادم و گفتم با خوب و بدت می سازم

آخر کارو نخوندم که جوونیمو می بازم

حالا تو یه قطره اشکی می درخشی توی چشمام

نمی ذارم که بیفتی بی تو تاریک میشه دنیا  

.....................

نمی ذارم ؟ چه فایده ای داره ... همه راست می گن ... همه ... اون نمی تونست خوشبختم کنه ... نمی خواست ... دارم باور می کنم که لیاقت اون همه عشق رو نداشت ... دارم باور می کنم به خاطر خودش حاضر بود همه کار بکنه و برای من ...

می دونم راحت نفس می کشه ... راه می ره ... زندگی می کنه ... کار می کنه و پیش خودشم میگه : بهترین کارو کردی ... آفرین ... اون بعدا می فهمه تو کارو درست رو کردی الان نمی فهمه ...

آره می دونم پیش خودش همیشه به خودش حق می ده همیشه ... باد تو قبقب انداختن و مغرور بودن که کاری نداره ... خودخواهیه اونم مثل عشق من انتها نداشت ... حق داشت می خواست راحت زندگی کنه و شاید عاشق بشه ... عاشق من که نبود ... هیچ وقت دیگه نمی تونم قبول کنم یه روزی عاشقم بود و شیاد باشه ... نه دیگه برام محاله ... حتی باور اینکه آیا هنوز دوسش دارم ؟!؟! هیچ وقت نمی تونم براش آرزوی خوشبختی کنم ... نفرینشم نمی کنم ولی نمی تونم آرزو هم بکنم خوشبخت شه ... حس بدی دارم و فقط می خوام فراموشش کنم ... اگه بشنوه شاید خوشحالم بشه ... گرچه اون می خواست خوب تموم شه ... این بود خوب تموم شدن ؟؟ که حالا پیش خودم ازش ناراحت باشم حس بد داشته باشمو حتی نتونم آرزوی خوبی براش بکنم ؟!؟! چه اهمیتی داشت براش که چه به سرم میاد ... وای ... چه کرد و من نفهمیدم ... خدایا ... خدایا ... چی دارم بگم ؟؟ حتی نمی تونم باور کنم همچین شخصی که ادعای عشق می کرد و من هنوز اس م اس و عکساشو دارم واقعا یه روز وجود داشته ... خیلی خودخواه بود ... باید دیگران رو دوست داشته باشم ... باید باور کنم هنوز هستن کسایی که دوستم دارن ... آره باور می کنم ... باور کرده ام ... ولی تیر آخر رو اون زد و منو به همه بدبین کرد ... من حداقل برای اون جبران کردم ... اون راحت رفت فکر کرد اون تمومش کرده ... ولی کاری کرد من فکرم داغون بشه و سخت شروع کنم ... ولی می کنم ... ولی شروع کردم ... خودخواه بودی می خواستی شروع برام سخت باشه ولی من این کارو کردم ... تو هم یه روز ... ولش کن نمی خوام چیزه بدی بگم ...

خدایا ... خدایا ... عجیب دلم گرفته ... عجیب ...  

 

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/۱٢/٢۳

 

عشق

یه زمان خیلی دوست داشتم این آهنگ رو بشنوم ... خیلی دوست داشتم زودتر سیدی آهنگهای امید رو که برام رایت کرده بود بهم بده ... ولی خب هیچ وقت اونقدر مهم نبودم که به یادش بمونه دوست دارم زودتر این آهنگ رو که برام برای بار اول و آخر وقتی از شمال برمی گشت (اون موقع که اومده بود فقط منو ببینه) گذاشت ؛ دوباره بشنوم و یادم بیاد اون بهم تقدیمش کرده ... ولی حالا فکر می کنم شاید همش حرف بوده ... نمی دونم چرا وقتی یادم میاد این آهنگ رو برام گذاشت و صداشو بلند کرد همه موهای تنم سیخ می شه و می رم تو فکر که چرا ... آره نمی دونم چرا اصلا اینا رو میذاشت که بشنوم وقتی خودشم نمی دونست که آیا فردا هست یا نه !! هیچ وقت فکر اینو نکرد وقتی می گه نمیرم ... وقتی می گه بگیم نمی رم آیا واقعا رو حرفش می مونه !! به باور نرسید و حرف زد ... ندونست که میشه که عوض شه ... آره می شه خود آدم بخواد و تغییر کنه شایدم نخواد ... اینقدر ادعا داریم خودمونو می شناسیم و عوض نمیشیم ولی ... چه فرقی می کنه ... فقط یه حس گنگ و شید برام مونده که ... همش دروغ بود ... که کاش باور نمی کردم ... نمی دونم ... دیگه فرقی نمی کنه ... دیگه نیست و نباید باشه ... که بخوام حتی فکر کنم چه کرد و چه نکرد ...

عشق فرمان داده که به تو فکر کنم ... که به تو فکر کنم ... روز و شب زیر لبم اسم تورو ذکر کنم ... دوستم داشته باش ... دوستم داشته باش ... من به آن می ارزم که به من تکیه کنی گل اطمینان را تو به من هدیه کنی ... تو به من هدیه کنی ...

من به آن می ارزم ... که در این قربانگاه تو به دادم برسی ... تو نجاتم بدهی از غم بی هم نفسی ... تو به آن می ارزی که گریه بارانم را به تو تقدیم کنم ... به تو تقدیم کنم ... دوستم داشته باش ... دوستم داشته باش ... من به آن می ارزم که به من تکیه کنی ... گل اطمینان را تو به من هدیه کنی ...

تو به آن می ارزی که اسیر تو شوم و به یمن نفست آنقدر زنده بمانم تا که پیر تو شوم تو به آن می ارزی ... که گریه بارانم را به تو تقدیم کنم ... به تو تقدیم کنم ... عشق فرمان داده که به تو فکر کنم ... که به تو فکر کنم ... روز وشب زیر لبم اسم تورو ذکر کنم ... دوستم داشته باش ... دئوستم داشته باش ... من به آن می ارزم که به من تکیه کنی ... گل اطمینان را تو به من هدیه کنی ... دوستم داشته باش ... دوستم داشته باش ... من به آن می ارزم ... که به من تکیه کنی ... گل اطمینان را تو به من هدیه کنی ...   

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/۱٢/٢٠

 

چرا با تو ...

چرا با من ... فقط با من ... نمیشه چلچراغ چشم تو روشن ...

چرا با تو ... فقط با تو ... نگاه من نمیشه لایق خواستن ...

نگاه کن من چه بی اندازه از عشق تو پر هستم

چگونه تو سیاهی چشمان تو گم هستم

چگونه می رسم با تو به دنیای شکوفایی

چگونه می شکنم بی تو در اندوه شکیبایی

چگونه می کشم با تو ، بدوشم داره تنهایی

چگونه می برم بی تو امروزو به فردایی

نذار تا این همه خواستن ... سبب ساز جدایی شه

دلیل مرگ یک عشقه ... هنوز با تو خدایی شه

چرا با من ... فقط با من ... نمیشه چلچراغ چشم تو روشن ...

چرا با تو ... فقط با تو ... نگاه من نمیشه لایق خواستن ...

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/۱٢/۱٩

 

 

به نام او ...

کاش زودتر می فهمیدم کی هستی ... کاش زودتر می فهمیدم موندی و آروم گرفتی که یهو اینجوری خرابش کنی و فقط بازی بوده حالا تو بگو نبوده ولی ... من رو چیزی که دیدم قضاوت می کنم ... کسی که تحمل یه لحظه فراموش شدن رو نداشت و دوست داشت همیشه بهش از همه چیز خبر بدم خیلی راحت وقتی چند روز ناراحتیمو دید و دید که منم به روم نمی آرم اونم بی خیال حتی احوال پرسی از من شد ... عیب نداره ... شاید همه اینا دلایل خوبی برای رسیدن به این باشه که این آدم به درد زندگی با من و تکیه کردن بهش نمی خورد ... وقتی به بهار گفتم که می خوام اونو با همه خاطراتشو یه گوشه نگه دارم و خودشو کمرنگ کنم ... هم تعجب کرد ... هم شاید خوشحال شد ... که خواهر احساساتیش داره درست تصمیم می گیره ... هیج کمکی ازش نخواستم چون اون موقع که باید کمکم نکرد فقط خودم رو خالی کردم و گفتم که چی شده و می خوام چی کار کنم ... گفتم کسی که می گه نمی خواد علنی می گه ازت خسته شدم رک و رراست بی دلیل خاصی می گه خوشبخت باشی و همین ... کسی که معلوم نیست بخاطر کی و چی با من ینطوری کرد و چیزای دیگرو بهونه کرد نمیشه بهش اعتماد کرد ... تو همیشه گفتی که ذهنت به من بده هنوز ... تو فقط ذهنت به من بد بود فکر می کردی شاید بعدها بدبین شی ... گرچه اگه صبر می کردی نمی شدی ولی به هرحال تو فقط احساس می کردی و من باور داشتم نمیشه به تو اعتماد کرد و یه روز تنهام میذاری و دلایلت دروغه و معلومه شاید حتی کسه دیگه ای رو می خوای و این حرفای دیگه همش مزخرفه !!! گفتم می خوام ... می خوام یه جور دیگه بهش فکر کنم ... اگه بتونم  ... آره می خوام ... می خوام باور کنم کسی که امروز در مقابل همه اون سوالا و علامت تعجب های تو اس م اسم و آرزوی خوشبختیه که براش کردم ؛ فقط زد مرسی توهم خوشبخت باشی ... تو بودی !!! باور کردم که اون خودت بودی و حتی نخواستی بگی نه نمی خوام این طور بد تموم شه ... نمی خوام فکر کنی من ازت خسته شدم و نخواستمت ... نه اینایی که تو ۴تا اس م اس زدی درست نبود ... من زده بودم یهو باور کردم ازم خسته شدی و یهو پذیرفتم منو نمی خوای و دارم فقط یه طرفه پیش میرم و منم که می خوامت حالام آروم و بی سروصدا میرم ... اون وقت جوابم یه مرسی بود آره ... خوبه ... عالیه ... دارم باور می کنم اون کسی که به همین راحتی منو گذاشت کنار و همه سعی منو برای جلب اعتمادش ندید تو بودی !! اینا همه می تونه دلیل باشه که تو اصلا نباید با من می موندی ... که بعدها خردم کنی ؟! که بیشتر عذابم بدی و لهم کنی ؟؟؟ ... اصلا ما به درد هم نمی خوردیم و نمی خوریم ... خیالت راحت باشه دیگه عزیزم ... سعی می کنم نه ! حتما یه کاری می کنم بالاخره بتونم بهت فکر نکنم ... و فقط خاطرات خوبم رو نگاه دارم ... فقط ببین و یادت باشه این که می خواستی خوب تموم شه ... فقط حرف بود ... تو فقط با این طوری موندنت عشق رو بدنام کردی ... فقط همین ... لابد خوشحالم هستی و میگی آره بد تموم شد بهتر شد بهتر می تونی فراموشم کنی نه ؟؟؟ یه نظر دیگه و یه تصمیم دیگه ... مثل همیشه هم تو درست فکر می کنی نه ؟؟؟ نه ! خیلت راحت ازت متفر نیستم ... فقط همه ذهنیت خوبم ازت داغون شد ...همه عشق رویاییت و افلاطونیت له شد و به این رسیدم که اگه عاشقم بود و خوشبختیمو می خواست این طوری و با اون اس م اس ولم نمی کرد ... آره فقط نتیجه کارت همین شده خیالت راحت ... نشین بگو این طوری بهتر باش ... فقط همین خوشحال باش که آخی بالاخره رفت ... تموم شد ... بالاخره ول کرد ... آره خیالت راحت دیگه مزاحمت نمی شم ... به زندگی که دوست داری برس عزیزدل ... می دونم خیلی مزاحمش بودم ... خیلی ...

خدایا منو قوی نگهم دار ... باید بتونم براش آرزوی خوبیها رو کنم و وقتی دیدمش رومو نچرخونم و یاد بدیها نیفتم یا از اون ور اشکام در نیاد و به ین فکر کنم همه عشقمو له کرد کاش ... باید هیچ کدوم از اینا نشه ... اون که میدونم هیچ معرفتی دیگه در وجودش نمونده که بخواد حتی بعدها سراغم رو بگیره ... ولی شاید من یه روز تونستم بهش ثابت کنم هنوزم کسی که قلبش عاشق تره منم ! می دونم ... مطمئنم همه چیزو همین الانم فراموش کرده ... چیزایی ه مربوط به منه ... اصلا نمی دونه چی میکشم ... نمی خواد بدونه ... چون وجدانش راحت تره ... اصلا برای همینم بود که می خواست و اصرار داشت من با کس دیگه باشم که راحت بره و عذاب وجدان نداشته باشه و بگه اون که با کس دیگه ای هست ... هی هی ... چی کرد ... حالا می فهمم همه اون اصرارها برای اهمیت به دیگری برای چی بود ... کسی که عاشقه از ته دل هیچ وقت نمی تونه عشقشو با کس دیگه ببینه ... و اون ...... ای خدا ... چقدر کارت یچیدست ... چقدر ... حتی اگه می دونستم میشه یه جور دیگه بود ... اگه می دونستم و باور داشتم بازیم نداده می تونستم راحت سالو بهش تبریک بگم هرکاری بکنم ولی ... ولی ... وقتی تو ذهنت باشه که یه نفر ندیدت ... باورت نکرد ... اذیتت کرد ... لهت کرد ... نخواستت ... ۳ سال و ۵ ماه و ۱۵ روز رو ندید گرفت ... نخواست سالو مثل همیشه با تو نو کنه ... فقط موند که تولدت باشه  ... حتی نمی تونی فکر کنی ببینیش و لبخند بتونی بزنی ... دنیا رو سرت خراب میشه . فکر می کنی همه این لحظه هایی هم که بود به زور کنارت بود به خاتطر تو بود نه به خاطر خودش !! روز تولدتم اگه اومد فقط اومد که بعد نگی پشت سرش نخواست کادو بده ... آره همین دید رو رو من داره ... خدایا چقدر دارم حرف می شنوم ... حتی نمی تونم بگه نه این طوری که شماها می گین نبود چون چیزی که من ساخته بودم بتی رو که سالها روش کار کرده بودم رو خیلی راحت شکست ... خدایا منو قوی نگه دار ... تا اینجا که دست تو سپردم از اینجا به بعدشو خودم عملی می کنم ... ولی کمکم کن ... خستم ... خسته ... خیلی ... تو این دو روز ۱۴ ساعت گریه کردم ...

دستمو بگیر ...

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/۱٢/۱٩

 

 

به نام او ...

یه صبح دیگست ... یه روز دیگه ... فقط یه فرق داره ... می خوام تصمیم بگیرم ... بهار راست میگه همیشه نباید منتظر تقدیر بود ... دیگه از ضعیف بودن خسته شدم ... می خوام باور کنم می تونم ... می خوام تو رو با همه خاطراتتو امروز بذارم تو یه اتاق و درو روش ببندم ... همیشه هم برم و گرد و خاک رو از روشون پاک کنم ولی همیشه تو اون اتاق نگهشون دارم و فقط بهشون سر بزنم ... تورو با همه خاطراتت رو از همون روز اول سه راه زندان با اون جدیتت و اخمات که جذاب بود تا همین آخرین روز که دیدمت ؛ روز تولدم ؛ که هنوز هم جدی بودی و دوست داشتنی فقط شاید یکم شکسته تر ؛ می ذارم تو اون اتاق ... خوشحالم که روز تولدم تنهام نذاشتی ...... تصمیمت رو پذیرفتم ... آره ما به درد هم نمی خوریم ...  دیشب و امروز صبح به اندازه تمام عمرم گریه کردم ... به اندازه تمام بچه هایی که به دنیا می آن ... می دونم باز هم گریه خواهم کرد ... شاید خیلی ... شاید هرروز ... ولی می خوام تصمیم رو بگیرم ... یعنی گرفتم ... باید بپذیرم حتی اگه یه درصد هم احتمال داشت همه چیز درست شه ... فکر تو و خانواده تو از من هنوز همون دختری بود که تو خیابون با تو آشنا شد ... شایدم هنوز کسه دیگه ای رو برات درنظر دارن و شایدم خودت می خوای راه دیگه و کسه دیگه ای رو انتخاب کنی ... نمی دونم ... به اینا فکر نمی کنم ... این نیست که باعث می شه اشک بریزم ... شاید برای این اشک می ریزم که نخواستی ... دیدی می شه همه چیز خوب باشه ولی ... نخواستی ... نشد ... چه فرقی می کنه ... مهم اینه بتونم باور کنم دیگه نیستی و همیشه یه خاطره خوب می مونی ... فقط دیگه نمی خوام با هم ارتباط داشته باشیم هیچی ... شاید یه روز تونستم ... اگه تونستم ببینمت و گریه نکنم ... تونستم ببینمت و فکر نکنم ... به این فکر نکنم که اگه می خواست ... اگه به خودش فرصت می داد الان من کنارش بودم و ... اگه تونستم به این چیزا فکر نکنم حتما می بینمت جلوت می ایستم لبخند می زنم و از اوضاع و احوالت می پرسم ولی اگه نتونم اگه نشه دیگه نمی خوام ببینمت ... باهات حرف بزنم و می دونم اشک بریزم ... فقط می تونم همیشه به یادت باشم و برات آرزوی خوشبختی کنم ... می دونم یه روز که شاید خیلی هم دور نیست می فهمی که ... نمی دونم چی می فهمی ... ولی دیره ... همیشه زود دیر میشه ... این جمله بدجور منو ریخت به هم ... می خوام همه چیز یه جور دیگه باشه ... می خوام اون طور که می خوای زندگی کنی ... می خوام ... می خوام ... خیلی چیزا می خوام ... ولی می دونم وقت می بره ... وقت می بره که به محمد اون طوری که فکر می کردم فکر نکنم و باور کنم همش گذشت ...

برای من همیشه همون محمدی ... همونی که وقتی منو می دید از خود بیخود می شد ناراحتی و عصبانیتش از منو فراموش می کرد و دستم رو می گرفت ... همون محمدی که نگاهش نگران من بود ... همون محمدی که آرزوم یاد گرفتن رانندگی خوب و لایی کشیدن ازش بودو اونم راحت و بدون ترس ماشینشو می ذاشت در اختیار من ... همون محمدی که طاقت دیدن اشکامو نداشت ... از تو بهشت زهرا سر قبر پدرش به من زنگ زد اونو به خاک سپردن ولی اون برای من اشک می ریخت و کنار من گریه می کرد و می گفت فقط تورو دارم ... محمدی که بهم گفت تنهام نذار ... گفت فقط تو رو دارم ... ترس تابلو شدن جلو کسی رون نداشت و من بودم که از همه چیز مهم تر بودم حتی از کار و خونواده ... محمدی که گفت حتی بگی برو هم نمی رم ... محمدی که برای من کوبید و اومد شمال ... پشت اون در آهنی احساس می کردم تو زندانم و نمی تونم بهش برسم ... محمدی که وقتی اومد اینجا بعد همه اتفاقایی که افتاده بودجلوم ایستاد دستمو گرفت و نتونست جلو اشکش رو بگیره ... حتی شربتش هم کامل نخورد ... محمدی که با من ارگ زد و برای من زد و وقی اشکامو دید نمی تونست دیگه بزنه ... محمدی که آرزوم زدن ارگ با اون روی یه ارگ و با هم بود ... آرزوی اینکه یه روز به خوبی اون بزنم ولی تو دلم اونو تحسین کنم و بخوام اون همیشه از من بهتر باشه ... محمدی که زد تو گوشم ... بیدارم کرد ولی نخواست یه جور دیگه این کارو بکنه ... محمدی که دستاش همیشه برام تک بود ... محمدی که ......... محمدی که زود اینارو فراموش کرد ... زود از کوره در می رفت ... اشکامو نمی دید ... داد می زد ... حرمت هارو شکست ... زندگیش شد کار ... می گفت نمی تونه ببینه کاری بلدم ... نمی خواست یاد بگیرم ... نمیخواست کمکش کنم ... محمدی که ... باز دارم گریه می کنم ... می دونم عادیه ... باید گریه کنم ... رسمش همینه ...

این محمد فراموش نمیشه ... ... هیچ وقت ... برای من همون محمد قبل می مونه ... فقط باید یه جور دیگه نگاش کنم ... بگم مال من نبود ... منم مال اون نبودم ... نخواست .... همه چیزو همه فکراشو بالا و درست دید و ... نمی دونم ... نمی دونم ...

نمی تونم بنویسم ... نمی خوام دیگه چیزی بنویسم ... فقط می خوام بگم به خاطر خودت رفتم ... میرم ... آروم و بی سروصدا ... به خاطر خودت می خوام حتی دیگه رابطه ای باهات نداشته باشم ... حتی نخواستم صداتو دوباره بشنوم ... آره ... چون می دونم شاید نه حتما گریه می کردم و تو هم باز مغرور رو تصمیم خودت . می خوام من تمومش کنم ... می خوام من بگم نمی خوام دیگه رابطه ای باهات داشته باشم ... باید خوشحال باشی عزیزم که حرفاتو و تصمیمت رو پذیرفتم ... کاش توهم یه ماهو الکی بهونه نمی کردی ... این آخرین چیزیه که از تو  تو دلم مونده ... که باز خواست الکی بهونه بیاره و فقط کار خودش رو آسون کنه و یه ماه بره ... و ... چی می گم ... دیگه فرقی نمی کنم ... همه این دل گرفتن هارو دارم فراموش می کنم دارم فقط به خوبیهات فکر می کنم ... دارم سعی می کنم به این چند روز و بی اهمیتی هات فکر نکنم و یادم نیاد قبلا چی بودم و ... حالا چی بودم ... فقط  من بودم که می گفتم و خبر می دادم دارم میام ... اومدم ... رسیدم  ... حالتو می پرسیدم ... زنگ می زدم و تو ... هی .... دارم قبول می کنم همش تموم شد و تو هم دیگه اون محمد من نبودی ...  ... تو هم دست خودت نبود و فقط به اسم عشق و اینکه می خوای خوشبخت باشم همه کار کردی ... عشق رو بدنام کردی ... اون روز که بعد چند وقت که من خیانت کرده بودم اومدی یادته ؟؟؟ چقدر اون چند روز گریه کردی و من گقتم ما به درد هم نمی خوریم و تو می گفتی من نمی تونم کسی ذو مثل تو دوست دشته باشم و من ... باز هم ه خاطر تو به خدا قط به خاطر تو می گفتم نه تو هم به خاطر من می گی نه ؟ خودت می دونی نه ! من می تونستم عوض شم ولی می دونستم تو نمی تونی و برای همین نمی خواستم اصرارکنم تو هم عوض شو امیدوار بودم تو خودت یه روز بگی من هم عوض میشم ... نشدی خواستم من عوض شم شاید چاره شه ولی نشد ... بی اهمیتی نشون دادی و دیگه حرف این نبود که نمی تونم کسه ای رو به جز تو دوست داشته باشم حرف این بود که تو باعث شدی من نسبت به همه دخترا بدبین باشم ... عشقت این طوری شد که دیگه از من شاکی شی که چرا لابد بودم که باعث شم تو این طوری شدی و بدبینی و دیگه نگی این عشق رو همه جوره دوست دارم و به همه دخترا می ارزی... بی اهمیتی هم تو قانونه عشقه نه ؟؟؟ وقتی می خوای کسی رو باهاش تموم کی تاخوشبخت شه یهو می زنی به خط بی اهمیتی و ... وای ... چی می گم ........ 

امیدوارم مریضیت هم زودتر خوب شه ... این روزا خیلی نگرانت بودم .... مراقب خودت باش و ....

خداحافظ ... هیچ وقت دوست نداشتم این کلمه رو بگم و یادته نمی گفتم !!!  نمی گفتم تا خودت بعد دوباره اومدنت پیشم به جای قطع کردنه خودمون و راه خودمون همون خداحافظی رو گفتی ... الانم می گم خداحافظ چون امیدوارم بعدش دوباره یه سلام در پیش داشته باشه ... ولی نه اینجوری ... نه به عنوان عشقی که با دیدنش اب شم و حسرت بخورم چرا نیست و نموند ... سلام به کسی که بتونم بپذیرم خردم نکرد ... نفهمید ... ناخواسته منو رنجوند ... خواست و نتونست ... می دونم نمی تونم بپذیرم که خواستی و نشد ... که نفمیدی بد کردی ولی اگه یه روز شد شاید بهت سلامی دوباره کردم و بهت لبخند زدم و حال و احوالت رو پرسیدم وگرنه نمی دونم آیا دوباره می تونم باهات حرف بزم یا نه ! شایدم نمی خوام ... اره نمی خوام ... نمی خوام دیگه رابطه ای داشته باشم ... عذاب بکشم ... می خوام فراموش کنم که بد کردی که منو ندیدی و دست و پا زدنم رو ... فقط یه چیز اینم بگم و عذر بخوام اگه دیروز با اون شماره زنگ زدم برای این که ببینم چه طور حاضر میشی برای احوال پرسی ام که شده تلفن های اونو حواب بدی و خودت وقتی اون زنگ می زده حالا با هر شماره ای ؛ تا صداشو می شنیدی نمی گفتی مزاحم نشو و خداحافظ و قطع نمیکردی و همیشه بالاخره باهاش یه سلام علیک  هم شده می کردی ... چون به قول خودت از شماره های مختلف زنگ می زد و توهم که نمی تونستی قطعش کنی نه ؟! ... می خواستم ببینم چرا خودت تصمیم نگرفتی و یه نفر رو نتونستی دور کنی از خودت و اون وقت ... برای همین از اون شماره زنگ زدم ... ببخش ... اینم گفتم که پنهان نمونه ... اینو فقط یادت باشه توهم کم اشتباه نکردی عزیزم ....

مراقب خودت باش ... باید خوب شی ...

خوشبخت باشی تمام گذشته ی من !!

خداحافظت ... همیشه و همه جا ...

یا علی ( دوست نداری من اینو بگم گرچه خودت همیشه می گفتی نمی دونم چرا نمی خواستی من بگم ... آره خیلی چیزا رو فقط برای من دوست نداشتی ولی اشکال نداره ... خودتم نمی فهمیدی اشتباهه و نمی خواستی درستشون کنی ... عیب نداره فقط می خواستم بگم علی یار و یاورت ... )

.......... 

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/۱٢/۱۸

 

 

خدایااااااااااااااااااا خدااااااااااااا خدااااااااااااااا نمی تونم ... نمی تونم .... با این همه خاطرات چه کنم .... ؟؟!؟! آخه چطور می تون ... خدایا ... خب راهشو به منم یاد بده .... خدایا من بچگیم با اون بود ... من با اون بزرگ شدم ... همه روزا میاد جلو چشم ... خدایا نمی خوام ... نمی خوام بزرگ شم ... نمی خوام ... می ترسم .... خدایا ... چطور یادش میره که تو اون کوچه دم مدرسه مون چی در گوشم گفت ... چطور یادش میره اس م اس هایی که برام میزد ... چطور یادش میره که به خاطر من کوبیدو اومد تا شمال ... برام گل آورد ... چطور یادش میره که چه قدر گرفتن دستشو تو ماشین وقتی دستم رو دنده بود و دسته اون رو دست منو دوست داشتم ... چقدر دوست داشتم اون اول دست منو بگیره ... خدایا ... خدایا ... آره فراموش نمی کنه ... می دونم می گفت بیا یه خاطره وب به جا بذاریم از هم ... همش به اتمام فکر کرد ... من اصلا به پایان فکر نکردم چه برشسه به این که بخوام خاطره خوب بغد رفتنم به جا بذارم ... آره خاطره هارو فراموش نمی کنه ولی چه طوری ... چه طوری قبول می کنه که این خاطره ها دیگه تکرارنشه .... ؟! می تونه تکرار شه ولی تکرار نشه ... ؟! چه طور قبول می کنه ؟؟؟؟‌خداااااااااااااااااااا به فریادم برس .... به داد هق هقم برس ... نفسم بالا نمیاد ............. خدایا من ذیرفتم ... من دیگه حتی نمی خوام زنگ بزنه بهم ... می خوام راحت و بدون غذاب وجدان بره پی اون زندگی که میگه هم برای اون بهتره و هم برای من ... ولی نمی تونم ... نمی تونم فکر کنم یه روز اینا برام عادی شه ... عادی شه که آهنگایی رو که دوست داشت یا با هم گوش دادیم رو گوش کنم و فقط لابد لبخند بزنم و نگم چرا ... بغض نکنم . زار نزنم ... که چرا ... چرا نشد این آهنگهار با هم در بیاریمو با هم بزنیم ... رو یه ارگ ... خدایاااااااا .... خدایااااااا ......... پس فردا من خوشبخت شم اونم بشه بیاد بگه دیدی درست گفتم ... دیدی ... ولی اون موقع به این فکر می کنه که خب اگه می موند و می خواست شاید با یه تیر دوتا هدف و میزد و اونطوری هم خوشبختی رو کنار هم داشتیم ؟؟؟ کی میاد بهش بگه از کجا میدونی اگه بخوای نمیشه .... خداااااااااا خدااااااااااااااا کمکم کن .... کمکککککک ... خداااااااااااااااا ........خداااااا چرا ۳ سال منو صبر دادی که موندم ... موند و ... که حالا چی ؟؟؟‌نگو امتحان بود که می خندم ... مگه من کیم که بخوام این امتحانارو پس بدم ... خدایا تو دیگه بنده تو نمیای با احساس امتحان کنی ... ببینی دو نفر عاشق همن و با جداییشون امتحانشون کنی .... خودت عشقی نمیای این کارو بکنی پس چرااااااااااااااااا خدایااااااااااااا دیگه نفسم بالا نمیادددددددد......

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/۱٢/۱۸

 

 

به نام او ...

گفت می خواد یه ماه فکر کنه ... آره بالاخره بعد این مدت آرامش بعد این مدت که دید همه چیز می تونه خوب باشه باز قاتی کرد ... باز دید که من مزاحم کارشم ... آره مزاحم ... چون ناراحتیمو بالاخره نشون دادم ... بالاخره گفتم بذار یه بار بگم که ناراحتم ازش ... بذار ناراحتیمو ببینه حتما از دلم در میاره ... خواستم فقط مطمئن شم دوسم داره و از دلم در میاره ولی ... ... ولی بجاش چه کرد ... دید مزاحمش داره مزاحمتشو بیشتر می کنه ... آرزوشو که ماهی ۱ تومن درآوردنه داره از بین می بره ... به حرف اومد که بریم یه ماه فکر کنیم ... که چی ؟؟؟ فقط توجیه کنه و آخرش تصمیم قبلشو بگه... معلوم بود ... توجیهه !!! گفتم توجیه ؟؟؟ ... گفت آره ۹۹ درصد جوابم نه  ... بعدم زد ... ما به درد هم نمی خوریم ...

آره دیگه بسه ... ما به درد هم نمی خوریم ... من همه تلاشمو کردم ... همه زورمو زدم که یه بار دیگه فقط یه بار دیگه بهم اعتماد کنه و اینو خودش بگه ... فقط ببینم غرورشو می شکنه و اینو میگه دنیا رو می ریختم به پاش ... ولی دیگه تموم شد ... آروم می رم ... از زندگیش آروم میرم و آرزو می کنم ... فقط آرزو می کنم خوشبخت باشه و و لی یه روز بفهمه اشتباه کرد و بد کرد ... گفت دارم رانندگی می کنم فردا زنگ می زنم گفتم نه ! دیگه نمی خواد زنگ بزنی ... دیگه تموم شد عشقم .... فقط یادت باشه خودت نخواستی ... خوشبخت باشی و خداحافظ ... باز زد زنگ می زنم ... گفتم نه دیگه نمی خواد ... نمی خواد زنگ بزنی و دیگه فعلا چیزی نزد ... امیدوارم دیگم چیزی نزنه ... ... و حالا ... من اینجا نشسته ام و درحالیکه اشکام تو چشام خشک شده اند و بهتم زده دارم فکر می کنم و با جرات تصمیم می گیرم که قبول کنم تموم شد و باید زندگیمو از حالا بسازم حتی دیگه نباید بلرزم و فکر کنم کم گذاشتم ... من کم نذاشتم اون با غروری که چشاشو گرفته بود ... کم دید ... همه چیزو ... و خودشو و هرچیزی رو که فکر میکرد بالا دید و درست و به خوش حق داد ...

خوشبخت باشی ...

برای همیشه خداحافظ ...

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/۱٢/۱۸

 

 

بودنم را هيچکس باور نداشت

هيچکس کاري به کار من نداشت

بنويسيد بعد مرگم روي سنگ

با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ

او که خوابيدست در اين گور سرد

بودنش را هيچکس باور نداشت ....

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/۱٢/٥

 

 

ای خدا............

ای خدا ای خدا ای خدا
دیگه دنیا واسه من تاریکه
زندگی کوره رهی باریکه
آخر قصه من نزدیکه
این منم از همه جا وا مانده
از همه مردم دنیا رانده
رانده و خسته و تنها مانده
ای خدا ای خدا ای خدا

عشق بی غم توی خونه
خنده های بچه گونه
به دلم شد آرزو
بازی عمرمو باختم
کاخ امیدی که ساختم
عاقبت شد زیر و رو
ای خدا ای خدا ای خدا

تو بر من ای فلک بیداد کردی
دل شاد مرا ناشاد کردی
شکستی در گلویم شوق آواز
نصیبم نصیبم ناله و فریاد کردی

ای خدا ای خدا ای خدا
دیگه دنیا واسه من تاریکه
زندگی کوره رهی باریکه
آخر قصه من نزدیکه
این منم از همه جا وا مانده
از همه مردم دنیا رانده
رانده و خسته و تنها مانده
ای خدا ای خدا ای خدا

 

.................................................

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/۱٢/٤

 

 

نم نم بارون ... چیک چیک و چیک چیک ... چشم درشت و اشکهای کوچیک ... در پیچ و تابم ... تو در شکفتن ... زیبایی تو می رقصه با من ... دستمو بگیر ... ترسی نداره ... یه باره دیگه بازم دوباره ... دستمو بگیر چشم انتظارم ... من که کسی رو جز تو ندارم ... دستمو بگیر ... دستمو بگیر ... دستمو بگیر ... دستمو بگیر ...

تو بی تحمل ... من بیقرارم ... کاری به جز عشق با تو ندارم ... من از عشق تو ... لبریزه لبریز ... آشفته ی توست این قلب ناچیز ... دستمو بگیر ... ترسی نداره ... یه باره دیگه بازم دوباره ... دستمو بگیر چشم انتظارم ... من که کسی رو جز تو ندارم ... دستمو بگیر ... دستمو بگیر ... دستمو بگیر ... دستمو بگیر ...

من عاشق بدون تو ... دیگه طاقت نمیارم ... بگیر دستامو که قد ... همه دنیا دوست دارم ... دیگه طاقت نمیارم ...

دستمو بگیر ... دستمو بگیر ... دستمو بگیر ... دستمو بگیر ... دستمو بگیر ... دستمو بگیر ...

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/۱٢/۳

 

 

زندگي قصه مرد يخ فروشيست که از او پرسيدند : فروختي ؟ گفت : نخريدند ! تمام شد .... !!

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/۱٢/۳

 

 

گفتم نقطه سر خط ... گفت پس خط فاصله چي شد ... گفتم در قاموس ما جدايي نيست !!

 پيام هاي ديگران ()

Negar

Negar


لینک ها

آيلين و خاطراتش
جاوا
کلبه آرامش من
دو منتظر
عروسک کوکی
شام مهتاب
چيزی شبيه زندگی
لحظه ساز عاشقی
گيم نت زئوس
شايد کمی بهتر
پایان سکوت
قصه دلها
رز
طنز و منز

نویسندگان

Negar

آرشیو من

اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤

امکانات

  RSS 2.0