اتاق رویا

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

۱۳۸٥/٢/٢٦

 

 

رفتی...خيلی راحت...خيلی ساده...

کاش حرف آخرت و نزده بودی و ميرفتی تا هميشه با به ياد آوردنت حرفت نخوره تو سرم... عيب نداره من سعی ميکنم خوبيهاتو به ياد بيارم...بابت همه خوبيهات ممنون.خوش باشی...گفتی بريدی ميدونم بدون من راحت تر خواهی بود...مراقب خودت باش ولی اين بار کسی رو با حرفات خرد نکن...انتظار هميشه دو طرفست...هميشه...

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٢/٢۳

 

 

خداحافظ برای تو چه آسان بود          ولی قلب من از اين واژه غم دار بود

خداحافظ برای تو رهايی داشت            برای من غم تلخ جدايی داشت

خداحافظ طلوع من غروب من               خداحافظ  تو ای محبوب خوب من....

 

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٢/٢۱

 

 

عزيزم برو ميخوام تنها باشم؛ بودنت برای من دردسره؛ ميدونم تو هم ديگه خسته شدی اگه ما با هم نباشيم بهتره؛ ديگه حرفی نداريم تا بزنيم؛  همه درها رو به ما بسته شده ديگه بسه اين قسم های دروغ؛ که دلم از عاشقی خسته شده....

همه قصه ها رو گفتيم برا هم؛ واسه اين ترانه هر سازی زديم؛ يه روزی راهی آشتی ميشديم؛ يه روزی تو خط لجبازی زديم من و تو بازيچه غرور و شک؛ فکر ميکرديم همه چيزو بلديم؛ بودن ما حکم عادت شده بود نميديديم که چقدر با هم بديم... 

عزيزم برو ميخوام تنها باشم قصه ما ديگه رو به آخره ديگه ترسی از جدايی ندارم رفتن و موندن تو برابره.......

آخ که جقدر دلم گرفته...بيخود صبر ميکنم نه؟؟دو نفر دارن نابودم ميکنن...نميبينمشون ديگه...نميخوام ببينمشون...ولی اميدوارم يه روز اونا خودشونو ببينن...فراموش کردن هميشه سخته اونم فراموش کردن کسايی رو که اصلا فکرشم نکنی...ولی بايد اين کارو بکنم...بابام ميگفت هميشه يه جای کوچولو برای هرکی تو دلت نگه دار که اگه يه وقت از اونی هم که فکر ميکنی دنياته يه چيزی ديدی يا بهت بد کرد همه چيز خراب نشه و داغون نشی؛ اون طور نباشه که جايی نباشه که اين دردو نگه داری ...اون جای کوچيک پر شه و بتونی غصه تو بریزی اونجا و ديوونه نشی...و حالا من...راستش اون جای کوچيکو نميدونستم برای شماها هم بايد بذارم کنار و برای همين نميتونم مثل خيلی ها که کنارشون گذاشتم شماها رو هم... ولی بايد بشه وگرنه احساس خودم زير سوال ميره من با هاتون عين کف دست بودم و جوابم شد...

پرنده کوچولوی من بيا منو ببر با خودت تو افق ميخوام از اين آدما و از اين زمين خاکی و پر از دروغ دور باشم ميخوام بريم اون بالا تا خدا صدامو زودتر بشنوه گرچه هميشه شنيده ولی ميخوام بيشتر احساسش کنم....ميای؟؟ يعنی اونجا جايی برای ماهی ها هم هست؟؟؟.........

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٢/٢٠

 

 

به نام او...

چه طور ميشه که کسی که بهت ميگفت براش عزيزترينی احساس کنی داره تحملت ميکنه...امروز اينو با تمام وجودم احساس کردم که يه دوست داره تحملم ميکنه....

ميخوام يه جور ديگه شروع کنم.....!!! اين حرف اون بود...بيخود نترسيده بودم...درست بود!!وقتی بهش گفتم منظورت چيه ينی با منم؟؟؟و فقط گفت : وا.....!!!!!!از وقتی اون اومد تو زندگيش اينطور شد...  يه جور ديگه شروع کرده ولی اميدوارم از اونی که اينطوری دل بستش شده و خيلی زود بهش اعتماد کرده و حتی باعث شده دوباره شروع کنه و ديگران براش هيچ شن...بد نبينه...که اگه از اينم بد ببينه ديگه هيچی...!!!به اندازه کافی کشيده...برای همينم هست که حالا که ظاهرا آدم خوبی رو پيدا کرده گم شده و نميدونه چه ميکنه.... نگرانش هستم ولی ديگه به من مربوط نيست...اين چيزی که اون به من ميگه با حرفاش با برخورداش...همون طور که بارها شوخی و جدی بهم گفته  آخه به تو چه که ميگی...

خوب شايدم... نه!! حتما آخرش اين طوری بوده...ولی دوستی خوبی بود فقط اميدوارم يه روز نخواد برگرده که برای من کسی که ميره ديگه رفته .... دلم هيچ وقت باهاش صاف نميشه ...

اين جواب دوست داشتنم نبود ...جلوی اينکه جلوی همه علاقمو بهش ابراز ميکردم و در آرزو موندم يه روز جلو همه بهم محبت کنه يا نخواد پنهان کنه که دوسم داره...حتی يه ماچ ساده جلوی ديگران ايراد داشت...ولی من هميشه برای علاقم حتی به يه دوست هيچ مرزی قائل نشدم و برام پنهان کردن معنی نداشت و نداره اگه يکه رو دوست دارم اگه يه چيز بهش ميدم براش مينويسم يا حرفی ميزنم اگه کسی هم بفهمه مهم نيست....چون قرار نيست حرفم عوض شه...!!!

دوست داشتن اونه که بدون ابا جلوی همه ابرازش کنی...

ولی .....من خيلی ساده بودم...از اين به بعد با هرکس مثل خودش ميشم....

به هرکس بايد اون قدر بها داد که بهت بها ميده...

الان کسی هست که حداقل ميدونم هيچ وقت نه اسی ميخواد ...نه قرار يه روز تنهام بذاره حتی اگه کس ديگه هم تو زندگيش اومد ...يه دوست يه عشق يا....ميدونم برام ارزش قائله...ميدونم صبوره...ميدونم هر حرفی رو شنيد حرفايی که از رو خودخواهيشون بهش زدن و اون نشنيده گرفت فقط به خاطر خودمون...

خودخواهی...چيزی که همه چيز آدمو ميگيره......

اميدوارم همه چيز تو رو که يه روز برام دنيايی بودی رو ازت نگيره...

اميوارم پشيمون نشی...

من نگران خودم نيستم  چون کسی هست که ميفهمه حرفم دوست داشتنم الکی نيست...نگران توام....اگه نميگی به من ربط نداره ...مراقب خودت باش...همين..!!!

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٢/۱٩

 

 

به نام او...

وقتی شب به انتها نميرسه تنها جای پر کشيدن قفسه

حالا که سکوت ما نميشکنه بين ما فاصله فرياد ميزنه

زير سقف اين زمستون کبود تو بگو گناه من يکی چی بود؟

يه دفعه قلبا همه سنگی شدن اسب دل دوباره چشماتو ببند

ميون اين آدمای آهنين نبايد تو هم دلمو بشکنی

ولی افسوس انگار خوابيدی حتی به گريه من گوش نميدی

ولی افسوس انگار خوابيدی حتی به گريه من گوش نميدی...

وقتی که پشت سکوت پنجره حتی لبخند تو رو باد می بره

وقتی تو غربت خيس کوچه ها ستاره ميشکنه اما بی صدا

از کدوم طرف بايد به هم رسيد ...؟؟

به کدوم لهجه بايد فرياد کشيد...؟؟

از کدوم طرف بايد به هم رسيد...

به کدوم لهجه بايد فرياد کشيد...

 

بعد چندين روز برگشتی ولی...غريبه ای غريبه!!!

تو اين ۳ سال بارها رفتی و اومدی و هميشه تشنه تو بودم ولی... از اين عطش خسته ام...خسته...

پرنده کوچولوم ميگه بايد صبر کنم ميگه يه روز تشنه ی همين عطش ميشم ولی راستشو بخوای من به سايه خودمم شک دارم...حتی ميترسم از اين که فقط عادت بوده باشی...حتی از خودم ميترسم که لايقت نباشم...

نميدونم ...

از هر که هر انتظاری داشتم بر عکس شد يک يک دوستانم کسانی که ميدونی برايشان جان ميدادم آن چيزی شدند که فکرش را هم نميکردم آره حتی کسی که ميگفتی بهس حسودی ميکنی حتی کسی که ميگفتی بايد به داشتن من بباله...حالا بيا و بخند به من...نذار عشقم هم  برام چيزی از آب دربيادکه انتظارشو ندارم...

غريبه نباش با من... اين چنين نکن...شايد همه چيز در اين تغيير توست...در اين که هستی؛آمده ای...ولی نه مثل هر بار... 

 آره...

شايد آب ديگر آن آب زلال نيست که من ديگر تشنه نيستم...؟؟!!

 ...........

 

 

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٢/۱۸

 

 

به نام او...

خسته بودم ... همه آدما خسته ميشن ولی هيچ وقت نگفتم ادامه نميدم و و هيچ وقت نخواستم صبر کردن را از خودم دور کنم که شايد بهترين عادتم باشد!!! پس تو هم اين عادت را ترک نکن...

حالا که ميدونی هرچه گفتم از علاقه بود و از نگرانی؛ حالا که سرت را بالا کردی و در چشمانم نگاه ميکنی و حالا که تازه دستم را ميبينی که مدت زيادی است به سويت دراز است و دستت را به سويم دراز ميکنی...نيرو گرفته ام!!!چرا خستگی؟؟!

دستانت را ميگيرم هميشه گرفته ام...تويی که مثل طفلان کوچک و شيطون دستت را ناگهان رها ميکنی و حتی نميفهمم کجا می روی...

من هم مثل تو...بايد راه را با هم پيدا کنيم هميشه ۲نفر در هر کاری موفق ترند تا ۱ نفر مگه نه؟؟

پرنده کوچک من دردهايت به شيرينی خنده هايت است برايم! همان طور که می خندی و من وجودم انرژی ميشود بدون وقتی در کنارم گريه می کنی و درددل می کنی آنقدر خود را به تو نزديک ميبينم که انگار وجود من از درد لبريز است و به خود می بالم که مرهم کوهی مثل تو هستم...

تو همچنان همان کوهی برايم!!! پس هيچ وقت اين تصوير را از من نگير!!!

تو بخواه ...هميشه همان کوه خواهی ماند...!

تو بخواه من هيچگاه شک نخواهم کرد....!

نه ! شکی در انتخابم ندارم و نخواهم داشت تنها تصویرت هست که نمی خواهم خراب شود نميخواهم شک کنم که اشتباه کشيدمش...مگذار...وگرنه انتخابم تو بودی و هستی! همين که هستی با همه خوبی ها و بدی های نداشته ات...همين را من انتخاب کردم تازه اون موقع نه اين قدر صبور بود و نه اين قدر آرام و نه اينقدر مهربان...هميشه بهتر از قبل شد...شک من انتخابم نبوده و نيست در استقامتيست که برايت کشيده ام و نميخواهم مجبور شوم با دستان خود پاکش کنم...مگذار...يا علی دستت را به من بده...!!

دوستت دارم پرنده کوچولوی من.هميشه...

.يا علی.

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٢/۱۸

 

 

خدايی که درد را می دهد درمان را در کنارش می گذارد ولی نه در همان نزديکی!!! ميخواهد تو پيدايش کنی...پس چگونه بيازمايد بندگانش را و ميزان صبرشان را....پس چگونه ميدان جنگ فراهم شود...؟!! آری جنگ در باور او...در به او رسيدن...

 آنان که زودتر از زندگی سير می شوند و راه بی خيالی را در پيش می گيرند گويی ميدان را برای ديگران بازتر می کنند چون درمان را پيدا نکرده و نخواهند کرد چون هدف را فراموش کرده اند و گمان می برند اصلا بيهوده می جنگند و از خود می پرسند جنگ برای چه؟؟؟!!!...

ايمان به او و اينکه بالاخره به او ميرسند و درمان دردهايشان را ميگيرند...چيزيست که...گم ميکنند...

 و خود را از چه محروم کرده اند؟؟..........تو ميدانی!!!درمان دردهايشان را.....برای  هميشه!!!ا 

 و اين است راه آزمايش و مبارزه...مبارزه اگر تنگ تر نشود برنده نهایی مشخص نخواهد شد!!!و او هر روز مبارزه و ميدان را تنگ تر خواهد کرد...

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٢/۱۸

 

 

آن هنگام که اشکهايت گواه از درون بی قرارت داد.....!! آن هنگام که در بی آمان گريه باز هم سکوت کردی...شکستم...!!

سکوتت برای چيست؟؟ مگر نگفتی که مرهمت هستم؟! بيگانه شدم حال؟؟ چرا با من نميگويی از دردهايت...چرا دروغ می گويی؟! مگر به تو نگفته بودم که دروغ تنها کاريست که از پسش بر نمی آيی؟؟!!!مگر به تو نگفته بودم به من نميتوانی دروغ بگويی؟ پس چرا ميگويی تنها دلت گرفته و همين!...پس چرا ميگويی بيخيالی بهترين راه است؟؟!!!

از تو باز می پرسم بيخيالی اولين راه است؛ آخرين راه است؛ بهترين راه است يا تنها راه؟؟؟؟؟؟ نگو هر چهار!!! که اين بار به خودم شک ميکنم نه تو!!! به خودم شک می کنم که نکند تصوير تو در ذهنم  اشتباه است!!!!نکند....

تو که می گويی و باور داری بيخيال بودن و کشتن احساس راه حل است پس اين همه اشک گواه چيست ؟؟؟ پس چرا همانند ديگران خالی از احساس نميشوی؟؟چرا بيخيال نميشوی؟؟؟ اين اشکها برای من گواه همان دروغ ساده توست...!دروغی که ميگويی و نميتوانی به آن عمل کنی...

اگر ميگويی اولين راه است ميگويم در پی دومين راه باش! اگر ميگويی  اخرين راه است ميگويم اشتباه ميکنی! اگر ميگويی بهترين راه است ميگيم معنای بهترين را نميدانی! و اگر ميگويی تنها راه است ميگويم خدايت را ديگر باور نداری!!!!!!!!!!!!!

ميتوانی بيخيال شوی و بالاخره عادتت می کنی آدمی بنده عادت است! ولی بدان آن راه ديگر راه ها و بن بست های کوچک حال را ندارد که از انها باز گردی و راه ديگر را در پيش بگری انجا هم به بن بست خواهی خورد و هم از پا خواهی افتاد و وقتی از پا افتادی در راه بيخيالی بی احساسان با احساسی نيست که دستت را بگيرد...

اينجا دست های زيادی برايت دراز است نگاه کن...!!! دست او هم هست...!ولی انجا.........

برخيز...دير ميشود...دروغ را تمام کن!!!!

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٢/۱۸

 

 

برای ناگفته های من و برای تو که نشنيده شان بگيری مجال تعبيری

ندارد !!! چرا که ميدانی : دوستت دارم !!

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٢/۱۸

 

 

من با کدامين زبان گويم : بی تو تنهايم!

خبرت هست که بی روی تو آرامم نيست؟

تمام با تو بودن ها را يک جا جمع کردم...

چه کنم بی تو بودن ها را؟؟

برايشان جا کم آورده ام...

 

کسی ابن را برايم نوشت...کسی که زمانی باورم داشت و باورش داشتم و حال....نميدانم اين را چرا و برای چه نوشت... مثل هميشه هيچ نگفت و سکوت کرد ديگر مهم نيست که دليل سکوتش چيست...! نتونستن...غرور...يا...هيچ وقت نفهميد هيچ دليلی ابراز نکردن عشق را برای من توجيه نميکند...هيچ وقت نفهميد هميشه نبايد فقط انتظار داشت که آدما درست فکر کنن...گاهی لازمه ظاهرها عوض شه...آدما به حکم انسان بودنشان هميشه روی ظاهر قضاوت ميکنن ...منم يه انسان بودم و هستم نه؟؟!!! هميشه ميگفت من بد برداشت ميکنم ولی من فقط روی رفتار اون قضاوت کردم... انصاف نبود بگه من هرطور باشم و تو درست فکر کن.... گرچه خواستم ولی تا يه جا تونستم خوب فکر کنم...هر کسی يه روز خسته ميشه ميبره و...هر چه بود خواست که اينطور بگذرد... 

 

نخواست بفهمه و رفت ... و حالا يه پيغام...!! و باز هم سکوت....!!

ديگه باور خيلی چيزا برام سخت شده.... 

 

 

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٢/۱٧

 

 

به نام او...

با تو می گوبم از لحظه لحظه های بی کسيم... با تو می گويم از غربت دستانم...

بغض درون سينهام امانم را بريده...بيا تا برايت بگويم که چه اندازه تنهايی من بزرگ است...

بيا تا برايت بگويم که مرگ احساس با من  هم در آميخته و ميخواهد احساس مرا هم با خود ببرد...بيا و ببين که من نميخواهم اين چنين شود ولی يارای مقابله ام با اين بی رحم ظالم نيست... مگر تنها هم می شود نفرت و کينه را دور کرد مگر می شود عاطفه و احساس را از دست بی رحم ظالمشان نجات داد تا تنها نمانند... بيا و مثل هميشه کنارم باش...

تو بيا...تنها تو بيا که باورم تويی...بيا و دستم را مثل هميشه بگير نمی خواهم مرگ احساس مرا هم ببرد ...نه نميخواهم من قربانی بعدی باشم...قبل از من هم حتما کس ديگری را برده و احساسش را کشته اند...نه من نمی خواهم!!

پس از آمدنت؛دوستی؛ بودن و با هم يکی شدن برايم معنايی دوباره يافته است...بيا و بگو که می توانم سکوتم را برای تو بشکنم...اين سکوت کهنه امانم را بريده...

پرنده کوچک افق ها ی دور هرجا که ميخواهی برو هرجا که می گردی بگرد ؛ پرواز کن...ولی باز گرد...شادی هايت برای آسمان برای هم پروازانت  ولی يادت باش يه جايی هست که ميتونی غصه هاتو بياری اونجا..هميشه...

پرنده کوچک من دستانم هميشه آشيانت خواهد ماند ...

بيا وببيين که بی تو تنهايم...بيا و ببين که ماهی تو دارد در اين آب جان می سپارد...

دوستت دارم...

 

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٢/۱٥

 

 

خستم...خيلی...

گاهی فکر ميکنم کاش منم از اونايی بودم که به قسمت اعتقاد ندارن... اون وقت خيلی راحت ميتونستم بگم همه اين زندگی جبر... ولی خب انگار همه چی دست به دست هم داده تا من به همه چی شک کنم...حتی به عقايدم..!!

چرا هميشه اونی ميشه که آدم فکر نميکنه چرا؟؟؟ چرا از چيزی که بترسی سرت مياد...؟!؟!

خدايا اين انصاف نيست اين قرارمون نبود؟! بود ؟ که دعا کنم... که بگم ميترسم و تو يه راست پرتم کنی وسط مهلکه ای که هميشه ازش ترسيدم...

خدايا باشه شايد اينم قسمتمه شايد اينطوری ميخوای ترسم بريزه...ولی هيچ وقت يه بچه رو با ترسوندن ترسشو نميريزن...با دادن امنيت با گرفتن دستش و  نشون دادن راه ترسشو ميريزن...اينجوری دارم بيشتر ميترسم...ولی باشه اگه فکر ميکنی اين درسته... باشه!... شايد قسمت منم همينه!!! ولی يادت نره اگه هميشه ترسيدم از ضعف نبود از عشق بود از اين که نميخواستم بهترين هامو از دست بدم و فقط دعا می کردم برای حفظشون دعا هم تو مکتب تو ضعف نيست هست؟ پس نذار بگن از هر چی بترسی سرت مياد!!! هيچ جای دنيای تو چيزی رو از کسی نميگيرن اگه دوسش داشته باسه و فقط نگران از دست داشتنش باشه...به خودت قسم هيچ وقت ترسم از ضعف نبوده...همين!

 پيام هاي ديگران ()

Negar

Negar


لینک ها

آيلين و خاطراتش
جاوا
کلبه آرامش من
دو منتظر
عروسک کوکی
شام مهتاب
چيزی شبيه زندگی
لحظه ساز عاشقی
گيم نت زئوس
شايد کمی بهتر
پایان سکوت
قصه دلها
رز
طنز و منز

نویسندگان

Negar

آرشیو من

اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤

امکانات

  RSS 2.0