به نام او....
قرار شد بمونی ... اولين شبی بود که ميخواستی بمونی ...
شب خوبی بود ... ولی حالا ديگه وقت خواب بود... تو در آن اتاق ميخوابيدی و من در اين اتاق ... ولی چون روحم توی اون اتاق کنار تو جا مونده بود تقريبا تا صبح بيدار بودم و خوابم نبرد...آفتاب که زد پاشدم می خواستم پيشدستی کنم زود پاشم و به همه به خاطر حضور تو يه صبحانی حسابی بدم...ولی...وارد آشپزخانه که شدم قلبم ايستاد...تو زودتر از من اونجا بودی روی صندلی نشسته بودی و انگار که ميدونستی الان وارد ميشم ...چشمات به در بود ... منتظرم بودی...
اولين کاری که کردم اين بود که بیام و ببوسمت بدون هيچ کلامی ! حضور تو اونجا و چشمان خواب آلودت گواه اين بود که تو هم بيدار بودی...و چشمان پف کرده منم راحت ميتونست با چشمات حرف بزنه ...و با اونا يکی بشه...و به اونا بگه که دوست داره خواب را در انها تجربه کنه ...
رفتم طرف گاز ...و تو... تو همچنان با چشمانت دنبالم کردی و يه دنيا حرف رو خراب کردی رو سرم ...هميشه با نگاهت مراقبم بودی ... يه محافظ قوی و هميشگی...با حضور اين نيرو خيالم راحت بود...
- پاشو ! الان بلند ميشن ...تو هم يه کاری کن...!
فقط با اين حرف شايد ميتونستم بار نگاهت رو سبک کنم و مشغول به يه کاری بکنمت ...
بلند شدی ولی همون طور جدی ... انگار چيزی ميخواستی بگی...وقتی حرف داشتی قيافت خيلی جدی ميشد و من اين جديت رو دوست داشتم...
در يخچال رو باز کردی و شروع کردی به در آوردن پنير و خامه و کره و...
تک تک ميذاشتيشون روی ميز ...صداشو ميشنيدم...ولی حالا ديگه پشتم بهت بود...داشتم تو قوری آب جوش می ريختم .... که...از جام پريدم...
- نکن! الام ميسوزم ...
ولی گوشت بدهکار نبود ... اون نيشگون های ريزت يه دنيا حرف داشت ...حالا ميخنديدی...سرمو چرخوندم و نگات کردم لبخندت کم شد کم شد و جدی تو چشام خيره شدی...قلبم محکم می کوبيد... برگشتم آلان بود که قوری از دستم بيافته...آخه اون نگاه همه قدرت آدم رو ميگرفت...
ديگه نيشگونم نگرفتی! حالا دستت دور کمرم بود... دستای من مهم نبود فقط احتياط ميکردم قوری داغ به دست تو نخوره...آ آخه اونا قرار بود يه عمر مامن من باشن ...مال من باشن... اونا سالم باشن کافی بود!!
دلم ميخواست زمان همونجا متوقف بشه و من هميشه گرمای وجودتو...مهربونی دستاتو احساس کنم...
وقتی لباتو کنار گوشم احساس کردم صدای قلبم رو ميتونستم به طور واضح بشنوم...
- بايد يه چيزی در گوشت بگم و بعد برم صبحانه رو حاضر کنيم که الان همه بيدار ميشن...
منتظر بودم... زبان سکوتم رو خوب ميشناختی...همين طور زبان نفسهامو و اون تپش های بی امان و بلندمو...
لباتو چسبوندی به گوشم و حالا ديگه قلبم ايستاده بود.... به حالت نجوا گفتی :
هميشه کنارم باش...هميشه مال من باش...يادت باشه يکی برای هميشه دوست داره...و...آروم دستاتو از دور کمرو برداشتی يه لحظه گرفتمشون...برگشتم و تو چشات خيره شدم...الا بود که هردو غرق شيم...اشکهای ما گواه يا علی ما بود...با هم لبخند زديم....و اين قشنگترين تصويری بود که اون روز از با هم بودن و با هم ماندنمان....از عهدمان گرفتم و تو دفتر خاطرات قلبو ذهنو روحم گذاشتم و.....زيرش نوشتم.....: هميشه هستم! هميشه مال تو هستم...هميشه.....