اتاق رویا

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

۱۳۸٥/٤/٢٦

 

 

به نام او...

میتونی فکرشو بکنی...در عین آرامش یه ترس خاصی تو وجودمه یه ترسی که نمیشناسمش یه ترسی که عجیبه یه ترسی که تازست و من بدجور از این ترس می ترسم...

این اضرابی که یهو میافته تو جونم چیه....؟! بدون این که به چیزی فکر کنی بدون اینکه بدونی چرا اضراب میگیری...خب این یکم ترسناک نیست...؟!؟!

نمیدونم....شکایتی نیست!!شاید این مدلشه شاید باید اینجور باشم...شاید تو این ترس و اضطراب هم قسمتیه و این ترس حرفای زیادی داره...مثلا این که حالا حالا ها کار دارم و باید سعی کنم و باید بخوام...بیشتر بخوام...بیشتر بخوام که بتونم...بیشتر بخوام که سعی کنم....آره!!! شایدم اینه...من کم نمیارم....فقط نمیخوام اونی که فکر میکنمو به کرسی بشونم پس اگه چیز دیگه ایه خدایا نشونم بده...تنهام نذاریا!!!

چشما بسته!...یه نفس عمیق...حالا چشامو باز میکنم...همه چی سر جاشه...فقط باید این دلمم سر جاش بونه و کمتر اینطوری بالا پایین بشه و اضطراب داشته باشه...من سعیم رو میکنم اگه حرف دیگه ای توش نیست کمکم کن.......

من کم نمیارم...!!!

.یا علی.

.نگار.

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٤/٢٢

 

 

به نام او...

ای دریچه امیدم...با تو می گویم غم غربت خویش را . با تو می گویم از دلتنگی ها یم و با تو می گویم  از غصه هایم... ولی پیش از آن می خواهم بگویم از عشق....از دوست داشتن...از احساسی که تنها با آمدن تو در من دمیده شد...از حضورت بگویم که برای من دلیل بودن شده است... باور نمیکنی...؟ از اشکهایم بپرس دیگر شوری سابق را ندارد...دیگر از غصه نمی ریزند...از دفترم بپرس از برگ های همیشه ی دلتنگی ام که حالا تنها چیزی که در آنها نیست دلتنگی و حسرت است...جای آنها را امید گرفته است...جای آن خط های یکنواخت و سیاه را نام  سببز تو پر کرده است...!! حالا جای تمام ای کاش هایم را ؛ به امید آن روز پر کرده است......باور نداری که تنهایی دیگر اجازه ورود به اتاقم را ندارد!...آخر دیگر در اتاق تنها نیستم...با یاد تو زندگی میکنم و هیچ کس حق ندارد بی اجازه وارد شود...چون نمی خواهم نجواهایم را کسی جز تو بشنود...

ای همیشه مانوس...ای همیشه همراه...ای همیشه آشنا... نگرانی ات را نسبت به خود می ستایم و آن را ارج می نهم هیچ کس چنین نگرانم نبود و این نگرانی توست که مرا به این باور رسانیده هنوز هم عشق زنده است!!!  نمی خواهم وجودت را با هیچ کس تقسیم کنم...می خواهم در کنارم باشی و تنها مال من باشی....می خواهم مال تو باشم و بمانم و روحت را با دستانم نوازش کنم و بگویم : دوستت دارم... بگویم : دوش به دوش تو تا بینهایت....

.یا علی.

.نگار.

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٤/٢۱

 

 

به نام او...

چرا هميشه مي خواهيم آدما رو با نقطه قدرتمون به زمين بزنيم...؟ چرا هميشه دنبال جنگ نابرابرانه هستيم؟چرا درست نمي جنگيم...؟

چرا حتي تو شوخي هامون از چيزهايي استفاده ميكنيم كه دهن طرفمون بسته بشه...؟!

چرا برابر نه؟؟ چرا يكي با دست خالي يكي با شمشير....

اگه كسي اومده واقعا بجنگه ميتونه شمشيرشو بندازه و از خودش و استعداد هاي طبيعيش استفاده كنه و چيزي رو نشون بده و ازش استفاده كنه كه خدادادي بهش دادن نه اينكه آموخته باشه....

هميشه شمشير ها اجازه اينو نميده كه نشون بدي دست خالي تو ميتونه در مقابل دست خالي اون قوي تر باشه....

چقدر چرت و پرت گفتم....وقتي دلم ميگيره همين ميشه ديگه...وقتي به يه چيز فكر كني كه قادر به بيانش نيستي همين ميشه ديگه...راستش من اصلا درست نميدونم به چي فكر ميكنم حتي چه برسه به اين كه بخوام درست بيانش كنم ...فقط ميدونم خيلي نازك نارنجي شدم و از اين متنفرم! من خيلي محكم بودم خيلي...حد اقل ميتونستم خودم رو كنترل كنم در مقابل همه چي...مخصوصا وقتي از يكي مي رنجيدم....اصلا اينقدر زود نمي رنجيدم....ولي حالا....اعصابم از خودم خرد ميشه....

صبر...صبر...صبر.....آره!

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٤/٢٠

 

 

به نام او...

دلم گرفته...چرا اينجوری می شم... حالا ديگه هرروز از ساعت  ۷.۳۰-۸ هين جوری ميشم تا ۹ ـ ۹.۳۰ ....... خدايا...باشه..باشه...هيچی نميگم...می دونم...چشم...صبر ميکنم....صبر....قسمت....حکمت....آره باورشون دارم...يادمه...مطمئن باش.....باشه....ولی از دستم ناراحت نشو ...من فقط ميگم دلم گرفته...اشکالی داره...؟! نه غر ميزنم و نه ايراد ميگيرم و نه شکوه ميکنم به خودت قسم !!! فقط بذار باهات درددل کنم و هر وقت اينجوری ميشم فقط باهات حرف بزنم و بگم دلم گرفته....فقط بگم!!...همين...حداقل خالی که ميشم ....چون تويی که فقط دليل دل گرفتنهايی رو که خودمم نميدونم ميدونی....کاش به منم ميگفتی...ولی نه! تو ميدونی کافيه...خيالم راحته.....فقط يه چيز ديگه....فقط دعاست ها! فقط عادت کردم که بهت بگم و ناشکری نيست...: کمکم کن و تنهام نذار و چيزايی رو که بهشون دل بستم ازم نگير .... خدايا کمکم کن و صبر و قدرت از دست رفته ام رو کمکم بهم بر گردون...منم سعی ميکنم....باشه...زيادش نميکنم....چشم!!!  همين که خواستم کافيه برام همين!!!

.......... 

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٤/۱٩

 

 

بچه که بودم

- از جريمه های  نانوشته که بگذريم -

سلمانی و ساعت و سيب ؛

سکه و سلام و سکوت

و سبزی صدای بهار

هفت سين سفره من بود !

بچه که بودم دلم برای آن کلاغ پير می سوخت

که آخر هيچ قصه ای به خانه نمی رسيد !

بچه که بودم

تنها ترس ساده ام اين بود

که سه شنبه شب آخر سال ؛

باران بيايد !

بچه که بودم

آسمان آرزو آبی

و کوچه کوتاه مان ؛

پر از عبور چتر و چلچراغ و چلچله بود !

 

گاهی وقتا بد دلم ميخواد کاش بچه بودم و بر ميگشتم به بچگی ... حتی به بچگی ای که توش اصلا بچگی نکردم و....بی خيال! دلم نميخواد بچه باشم چون خيلی بهم خوش ميگذشت و نازم خريدار داشت ....بر گردم به اون دوران چون اون موقه حد اقل نمی فهميدی که چه خبره !...و نميفهميدی که داره سخت ميگذره....

ولی نه!!!! حالا چيزای قشنگی دارم که بهش فکر کنم...يکيشم...نه!!! بزرگترين و اصليشم يه کوهه! کسی که ميتونم با خيال راحت بهش بگم من رو قولم هستم!!!........با خيال راحت بهش تکيه کنم و عهدمونو به رخ همه بکشم....به کسی که باهاش زندگی کردنو دوست داشتن رو دوباره شروع کردم و اگه نبود ديگه دور دوست داشتن رو خط کشيده بودم برای هميشه! ولی اون يه آشنا بود که نميشد مثل بقيه نگاش کنی...نميشد...خودش خواست و اومد جلو و همون راه زندگيمو تغيير داد...يه پيشنهاد فقط بيان يه حسی که مدت ها بود در دل داشت همه چيزو عوض کرد همه چيزو!!! .........

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٤/۱٩

 

 

مادربزرگ می گفت

در عمق صندوق بی قفل خود ؛

نشان و نقشه ديار دوری را نهان کرده است

که در آنجا ؛

بادی از بيشه بوسه ها نمی گذرد !

می گفت وقتی در آن ديار

نام سار و صنوبر را فرياد می زنی ؛

کوه ها صدای تفنگو تيشه را بر نمی گر دانند !

آنجا

سقف سبز سپيدارها بلند

و حنجره ی خروس ها

پر از صدای فانوس و صبح و ستاره است !

حالا

گاهی هوس می کنم سراغ صندوق بروم ؛

بازش کنم ؛

و نشان آن وادی دور را بيابم !

اما می ترسم !

می ترسم حکايت آن جزيره رويا ؛

تنها خيال خامی در دايره بی مدار دريا باشد !

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٤/۱٩

 

 

به نام او...

اگر من جای تو بودم ؛ عزمم رو جزم می کردم ؛ آستين هامو بالا می زدم و شروع می کردم آره از همين حالا از همين ثانيه ! شايد اگر عقربه ساعت يه بار ديگه روی ۱۲ رفت منی ديگه نبود ! اگه من جای تو بودم همين حالا می ايستادم همين حالا بلند می شدم تا ثابت کنم که منم هستم ... پا می شدم کمرمو راست می کردم سينه ای صاف می کردم و محکم قدم بر می داشتم و برای اول کاری با يه اخم و غرور کاذب همه رو نگاه می کردم تا همه بفهمن که فقط اونا نيستن که دارن زندگی می کنن...

ولی می دونی چيه؟ من جای تو نيستم هميشه جای ديگران بودن و تصميم گرفتن آسونه ! من خودمم کلی عقبم من خودمم جای خودم کم آوردم نه نميشه ! حرف بسه ! بيا با بايستيم بيابا هم شروع کنيم ... " يا علی "

۲۵/۹ شب ـ ۳۱/۶/۸۳اينو نميدونم اون موقع چه قدر باور داشتم يا در چه حالی نوشتم ولی آلان باورشم دارم...و ميخوام اين طور باشه...می خوام عقب نباشم ...می خوام...

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٤/۱٧

 

 

به نام او...به نام او که اميد را برايم زنده نگه ميدارد...

چيزه جديدی نشده .... ولی...:

 

حالا ميدانم که هيچ غمی غم آخر نخواهد بود !

هوس کرده ام که اين دل بی درمان را

به دريای گريه بزنم!

هوس کرده ام ديده ام را به ديدار دريا ببرم !

بايد حساب تمام بغض های فروخورده را روشن کنم !

حساب ترانه های مرطوب را !

حساب گريه های گم شده را...

..........

خدايا چرا نميتونم باور کنم که تموم شده ... چرا نميذارن...چرا اين دل لا مصب اين طور ميگيره...چرا کسی که از گوشت و خونشی بايد بهت اونو بگه!!! وقتی اون گفت هيچی نگفتم...گفتم عصبانيه!! و حالا.... اين...هرچی بخواد بگه به خاطر چی...؟! بهخاطر اين که فقط حرفتو زدی فقط حرف!!! تو شا هدی ...بی احترامی تو کار بود...؟!

پس چرا بايد آدما اين طور باشن به خودشون اجازه بدن هرچی ميخوان بگن....

من که حتی هر وقت خواستم هزار تومن بيشتر ازش بگيرم کلی سرخ . سفيد ميشدم...چند بار گفتيم اينو ميخوايم اونو ميخوايم....چئن بار بردمون بيرون که فقط فقط آب و هوا عوض کنيم....خوبه يکی ديگه بود که کار ميکرد و هميشه خواسته هامونو اون بر آورده ميکرد هميشه....خجالت آور نيست....خجالت آور نيست که مقابل يه خواسته کوچک - که خيلی معدود ميشد خواسته بشه - نشد لبخند بزنه!! خواسته ی زياديه؟؟؟ زياده؟؟؟تو بگو ....چرا بعضی ها فقط دل شکستن بلدن چرا...؟ نميبينن....چرا اصلا محبت کردن رو بلد نيستن....اصلا چرا ۲تا آدم اينقدر بهم نزديک...اون که نميشناختمش و فقط زدو شکست و گفت و زبونم . بست و اين که از گوشت و پوستشم....چرا بايد باز اين کلمه رو ميشنيدم....خدايا..خدايا.....به فريادم برس....بابا نميخوام...به خدا هيچی نميخوام فقط آرامشم رو نگير....نگير خدايا....من خيلی رو خودم کار کردم...من خيلی سعی کردم...خيلی...خدايا من راهمو پيدا کردم...احساسمو ...عشقم رو...من يه جور ديگه شروع کردم پس چی شده...؟ امتحان...؟ بايد چس کار کنم چيو نشون بدم...من که از بچگيو امتحان شدم...من که از بچگی بغضمو قورت دادم...من که ۳سال امتحان شدم و نميدونم چه امتحانی بود که معنای خيلی چيزارو ازم گرفت تا چی...؟ خب دوباره شروع کنم؟؟؟ خب من که اين کارو کرم ....در عين ناباوری خودم و ديگرانم اين کارو کردم....هنوزم خودم باورم نميشه.....ديگه بايد چه کنم...خدايا نگار اين بار دگه بيفته نميتونه وايسه نميتونه.....به خودت قسم نميتونه..... خدايا...خدايا...بزرگا...تمام نيروم رفته تموم شده...فقط اميد برام مونده فقط! اونم ازم نگير....ميخوام تو کارت دخالت کنم آره دخالت کنم و بگم اگه اينا امتحانه امتحانم نکن......نکن.....

خدايا....اين خونه فقط بوی رخوت ميده...بوی غرور ...بوی خودخواهی....که اون تو تمام اين ساها درست کرده .....باعث شده هيچ کس حرف نزنه!!!! اين حساب بردن نيست...آره منم ميگم تو خونه همه بايد از همه حساب ببرن حساب بردن خوبه...اونم برای همه....ولی ترس نه!!!! چقدر از ترس اينکه نخوره تو ذوقمون اصلا يه چيزو مطرحم نکرديم..! اصلا مطرحم نکرديم......

خدايا....کاش ميتونستم همون طور که ظاهرم ميخنده...درونم هم.....خدايا....اگه قراره ادامه داشته باشه اين وضع...اين ماجرای سالهای دراز...حداقل کاری کن زجر نکشم بی احساس باشم...هيچی بدتر از اين نيست که بخندی و....نميتونم آخه من نميتونم کسايی رو که دوست دارم اصلا کسايی رو که دورو برو هستن رو ناراحت کنم...اصلا نميخوام کسی نگام کنه...توجهش به خاطر ناراحتيم به من جلب شه ...نميخوام...خدايا....خستم....ميخوام گريه کنم....خرايا....تنهام نذار....دييگه نميتونم بنويسم...دستام ميلرزه...باز اون لرزش آزار دهنده باز اين تپش های محکم....کاش بود...کاش يه کاری ميکردی ميتونستم فقط ببينمش....اون وقت به هيچی فکر نميکردم...فقط به اين فکر ميکردم که باهاش خوسبخت خواهم بود..که کسی هست که دوسم داره . نگرانمه...نگرانمه و فقط حرف نميزنه... اينام حکمته؟؟اينام امتحانه...؟دوريش حکمته؟ اين که بديش ولی با دوری اشتياق رو بيشتر کنی...نميدونم..سختی اين روزا امونمو بريده...

خدايا...

ديگه نميتونم....کمکم کن...

 

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٤/۱٤

 

 

در قصه ای قديمی حكايت می كنند كه وقتی روزی روزگاری در سرزمينی دور مردم گناهان بسيار كردند و مورد خشم خداوند قرار گرفتند . خداوند بر آن شد تا تنبيهی سخت بر آنها مقرر فرمايد .

تنبيهی سخت تر از آتش و سيل و زلزله و قحطی و بيماری ؛ تنبيهي كه نسل ها را سوزنده تر از آتش بسوزاند؛ بی آنكه كسی بينديشد يا بر آن ولقف شود.

پس خداوند دو كلمه (( دوستت دارم )) را از ذهن و قلب مردم پاك كرد ؛ چنان كه از روز ازل آن كلمات را نه شنيده؛ نه گفته؛ و نه احساس كرده باشند.

ابندا همه چيز عادی و زندگی به روال هميشگی خود در گذر بود.اما بلا كم كم رخ نمود.زمانی كه مادری می خواست عشقی بی غش تقديم فرزند كند ؛ هنگامی كه دو دلداده می خواستند كلام آخر را بگويند و خود را يكباره به ديگری وا گذارند؛ آن گاه كه انسانها؛ دو همسايه؛ دو برادر؛ دو دوست در سينه چيزی گرم و صادقانه احساس ميكردند و می خواستند كه آن را نثار ديگری كنند؛ زبان ها بسته بود و چشم ها منتظر و آن كلامی كه پاسخگوی همه اين نيازها بود؛ از دهان كسی بيرون نمی آمد و تشنگی ها سيراب نميشد.

و بعد...

كم كم سينه ها سرد شد؛ روابط گسست و ملال و بی تفاوتی جايگير شد. ديگر كسی حرفی برای گفتن به ديگری نداشت. آدم ها در خود فسردند و در تنهايی بی وقفه از خود پرسيدند: چه شد كه ما به ان جا رسيديم؛ كدام نعمت از ميان ما رخت بربست؟ و اندوه امانشان را بريد؛ خداوند دلش بر اين قوم ؛ كه مغلوك تر از همه اقوام جهان شده بودند ؛ سوخت و كلمات (( دوستت دارم )) را به ذهن و قلب آنها بازگرداند............ خدا را شكر كه ما هنوز می توانيم به يكديگر بگوييم ((دوستت دارم))!

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٤/۱٤

 

 

به نام او...

امروز فهميدم هرچی باهات بيشتر حرف ميزنم حرفای ناگفته ام بيشترم ميشه...دلم ميخواد همه چيزمو بدونی همه چيزو....

احساس عجيبی دارم...حتی اين علاقه کوچيک ولی مشترک ما....: کوبوندن يه کيک خامه ای بزرگ تو صورت کسی که دوسش داری ... برام فقط خنده دار نبود........برام قشنگ بود...هر روز که ميگذره بيشتر احساس ميکنم که ميتونم با تو خوشبخترين باشم...هرروز که ميگذره بيشتر به معنای واقعی و قشنگ "ما" ميرسم... 

تا قبل اين فقط سعی ميکردم به زور من و تو رو جمع کنم...چون هميشه از تنهايی فراری بودم ...ولی حالا ميفهمم جمع بستن نه فقط توی رياضی بلکه همه جا قانون منده...

يادت نره...يه روز اون کيک بزرگ پر از خامه رو ميکوبونم تو صورتت...شايد روز...

 

je t'aime  294926 _ 5477       

.نگار.      

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٤/۱۳

 

 

به نام او....

قرار شد بمونی ... اولين شبی بود که ميخواستی بمونی ...

شب خوبی بود ... ولی حالا ديگه وقت خواب بود... تو در آن اتاق ميخوابيدی و من در اين اتاق ... ولی چون روحم توی اون اتاق کنار تو جا مونده بود تقريبا تا صبح بيدار بودم و خوابم نبرد...آفتاب که زد پاشدم می خواستم پيشدستی کنم زود پاشم و به همه به خاطر حضور تو يه صبحانی حسابی بدم...ولی...وارد آشپزخانه که شدم قلبم ايستاد...تو زودتر از من اونجا بودی روی صندلی نشسته بودی و انگار که ميدونستی الان وارد ميشم ...چشمات به در بود ... منتظرم بودی...

اولين کاری که کردم اين بود که بیام و ببوسمت بدون هيچ کلامی ! حضور تو اونجا و چشمان خواب آلودت گواه اين بود که تو هم بيدار بودی...و چشمان پف کرده منم راحت ميتونست با چشمات حرف بزنه ...و با اونا يکی بشه...و به اونا بگه که دوست داره خواب را در انها تجربه کنه ...

رفتم طرف گاز ...و تو... تو همچنان با چشمانت دنبالم کردی و يه دنيا حرف رو خراب کردی رو سرم ...هميشه با نگاهت مراقبم بودی ... يه محافظ قوی و هميشگی...با حضور اين نيرو خيالم راحت بود...

- پاشو ! الان بلند ميشن ...تو هم يه کاری کن...!

فقط با اين حرف شايد ميتونستم بار نگاهت رو سبک کنم و مشغول به يه کاری بکنمت ...

بلند شدی ولی همون طور جدی ... انگار چيزی ميخواستی بگی...وقتی حرف داشتی قيافت خيلی جدی ميشد و من اين جديت رو دوست داشتم...

در يخچال رو باز کردی و شروع کردی به در آوردن پنير و خامه و کره و...

تک تک ميذاشتيشون روی ميز ...صداشو ميشنيدم...ولی حالا ديگه پشتم بهت بود...داشتم تو قوری آب جوش می ريختم .... که...از جام پريدم...

- نکن! الام ميسوزم ...

ولی گوشت بدهکار نبود ... اون نيشگون های ريزت يه دنيا حرف داشت ...حالا ميخنديدی...سرمو چرخوندم و نگات کردم لبخندت کم شد کم شد و جدی تو چشام خيره شدی...قلبم محکم می کوبيد... برگشتم آلان بود که قوری از دستم بيافته...آخه اون نگاه همه قدرت آدم رو ميگرفت...

ديگه نيشگونم نگرفتی! حالا دستت دور کمرم بود... دستای من مهم نبود فقط احتياط ميکردم قوری داغ به دست تو نخوره...آ آخه اونا قرار بود يه عمر  مامن من باشن ...مال من باشن... اونا سالم باشن کافی بود!!

دلم ميخواست زمان همونجا متوقف بشه و من هميشه گرمای وجودتو...مهربونی دستاتو احساس کنم...

وقتی لباتو کنار گوشم احساس کردم صدای قلبم رو ميتونستم به طور واضح بشنوم...

- بايد يه چيزی در گوشت بگم و بعد برم صبحانه رو حاضر کنيم که الان همه بيدار ميشن...

منتظر بودم... زبان سکوتم رو خوب ميشناختی...همين طور زبان نفسهامو و اون تپش های بی امان و بلندمو...

لباتو چسبوندی به گوشم و حالا ديگه قلبم ايستاده بود.... به حالت نجوا گفتی :

هميشه کنارم باش...هميشه مال من باش...يادت باشه يکی برای هميشه دوست داره...و...آروم دستاتو از دور کمرو برداشتی يه لحظه گرفتمشون...برگشتم و تو چشات خيره شدم...الا بود که هردو غرق شيم...اشکهای ما گواه يا علی ما بود...با هم لبخند زديم....و اين قشنگترين تصويری بود که اون روز از با هم بودن و با هم ماندنمان....از عهدمان گرفتم و تو دفتر خاطرات قلبو ذهنو روحم گذاشتم و.....زيرش نوشتم.....: هميشه هستم! هميشه مال تو هستم...هميشه.....  

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٤/۱٢

 

 

وقتي كه اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود و در تمام شهر قلب چراغ هاي مرا تكه تكه مي كردند وقتي كه چشم هاي كودكانه عشق مرا با دستمال تيره قانون مي بستند و از شقيقه هاي مضطرب آرزوي من فواره هاي خون به بيرون مي پاشيد وقتي كه زندگي من ديگر چيزي نبود هيچ چيز بجز تيك تاك ساعت ديواري..دريافتم بايد بايد بايد ديوانه وار دوست بدارم ...

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٤/۱٢

 

 

به چشمانت بياموز که

هرکس ارزش ديدن ندارد

به دستانت بیاموز

که هر گلی ارزش چيدن ندارد

به قلبت بياموز

که هرکس کنج آن جای ندارد

و بياموز که...

آبی بودن

عشق ميخواهد....

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٤/۱۱

 

 

به نام او...

يادت هست ؟

آن شب را که در ميان گريه های بی امان فرياد زدم :

خدايا مگر من چه کردم...؟

خدايا مرا نميبينی ؟

خدايا من بنده تو ام ... شايد نه به خوبی بنده های خوبت ولی بنده ی توام و عمريست با تو سخن ميگويم....پس چرا تبعيض...چرا اين همه درد...چرا اين همه غربت...چرا فقط من صبر کنم و همه فقط بشکنن اين تنک کوچک بلور قلبم را و .....

و تو سکوت کردی!!! سکوت مثل هميشه...

آن قدر بزرگی که ميگويی يادم نيست...ميدانم!

ولی من خوب به ياد دارم....

وقتی در ميان آن همه شک و ترديد...آن همه دودلی و خستگی...از من گرفتيش بی لحظه ای درنگ گفتم تاوان کدام گناه را پس می دهم...۳ سال چه خطايی کردم جز صبر جز سکوت... فرياد زدم خواهم مرد...فرياد زدم چرا مرا کامل از ياد برده ای...چرا اگر سرت فرياد زدم و سخنم ناشايست بود ولی اين طور جوابم را دادی...مگر نه اين که خدايی...مگر نه اين که تا به حال آن چنين با تو سخن نگفته بودم و باور نميکردم به خاطر آن شب اين چنين جزايم داده باشی و  مرا نبخشيده باشی....اصلا گمان ميکردم مرده ام و...و ديگر حتی لبم به سخن با تو باز نميشد....

ولی معجزه...

شب نشد آرامشی در وجودم طنين انداخت....هنوز چرخ بازيگر می چرخيد و تو.....تو....به يادم بودی....تو ....

به آرامش رسيده بودم...ولی باور نمیکردم...تا....تو آرامش وجودت را در قالب يک انسان به سويم فرستادی...گمان ميکردم تنها آمده تاآرامشی باشد تا کمکی کند و برود ولی....

حالا ميخواهم در کنارم باشد نه به خاطر اينکه آرامم ميکند نه! به خاطر اينکه دوستش دارم . او دوستم دارد....

باور نميکردم معنای مردانگی رو که هميشه در ذهنم از بين برد باز کسی به وجود بیاورد چون اصلا نميخواستم...نه!!! نميتوانستم کسی را دوست بدارم و به او اعتماد کنم ....ولی او گفت همه چيز تمام شد....حال را پذيرفت و با من به آينده انديشيد و گفت تا نفس بکشم در کنارن هستم....و تازه ميفهميدم دوست داتن يعنی چه...و تا به حال فقط خودم را گول ميزدم....

ميخواهم باور کنم هنوز هم مردونگی هست...هنوز هم حرف مرد يکيست...!!!ميخواهم باز هم امتحان کنم....و تا موقعی که بر خلافش چيزی نبينم اين بار هم تا پای جان هستم...

ميخواهم باور کنم....

اميدوارم هيچگاه زير سوال نروم...امیدوارم احساسش به من هميشه باقی بماند و هميشه نو باشم....

ميخواهم باور کنم ميشه ....

شايد برای آخرین بار!!!

کمکم کن تو رو به بزرگيت قسم همين طور ياريم کن...اين بار ديگه اگه اون که فکر ميکنم نشه....نه!!!!منفی فکر نميکنم....چون باور دارم بهترين را برايم ميخواهی....چون خودم را هم باور دارم....من وفادارم هم به عهدی که با تو بستم و هم به عهدی که بر روی اين زمين خاکيت با کسی که از محبت تو در وجودش است بسته ام و خواهم بست!!!!!

بقيش با تو و او....

.يا علی.

.نگار.

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٤/٩

 

 

به ياد داشته باش تاريکترين ساعت شب ساعتی قبل از طلوع افتاب است !!!!! 

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٤/۸

 

 

گاهی به ياد من همم می افتی ؟

من که اينجا هر لحظه از تو ياد ميکنم....

همه می گويند خودت هم نميدانی چه ميکنی....

نميدانم ...راست می گويند...

من فقط ميدانم ......

اينجا به اشک های گاه و ببگاهم عادت کرده ام چيزی که تو هم به آنها عادت کرده بودی...

ولی به نبودنت نه....!!!چيزی که تو به آن عادت کرده ای نه؟؟؟

 به نبودنم....به بی من ماندن ...

هنوز هم سوال هايم گواه ترسم است ميبينی؟؟؟؟ ميبينی هنوز هم ميترسم.....ترسی که تو هيچ وقت باورش نکردی....

ولی حال ديدی که بيهوده نمی ترسيدم....

قبلا می ترسيدم و حالا با رفتنت ...ترس را باور کرده ام!!!! و نميدانم بعد از رفتنت اين ترس ديگر برای چيست....

شايد چون هديه توست نميخواهم از دستش بدهم....مطمئن باش بعد تو هميشه همراهم خواهد بود.....هديه ات را پس نخواهم داد....تنها يادگارت را.....دوست خواهم داشت....مثل قول نا مردانه تو....

.................

.نگار.    

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٤/۸

 

دعا

دارم دعا می کنم!

دعا ميکنم که کودکان تقويم های نيامده

نام خفاش و خورشيد را در کنار هم بنويسند!

دعا ميکنم که صدای سرخ سنگ انداز

در چارچوب بال هيچ چکاوکی شنيده نشود!

دعا می کنم که هيچ ديواری

چشم در راه پگاه پنجره نماند!

دعا می کنم که هيچ آسمانی

از سقوط حواصيل ها ترانه نخواند!

دعا می کنم که مهربانی باد

برگ برگ حکايت ما را

به نشانی سبز ستاره ها برساند!

دعا می کنم که بيايی !

بيايی و بر خاک اين بغض نا پايدار

بذر بوسه و بهار و بادبادک بپاشی !

دارم دعا می کنم ......

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٤/٦

 

سانس اول

بوفه بسته است

و دست من

به ته پاکت تخمه های حيرت رسيده است !

کو آجيل اشتغال ؟

تنها دو کلاغ روشن برايم مانده است

و يک اقاقيای تاريک

و از اين درام

هنوز يک پرده گذشته است !

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٤/٦

 

 

برای اعتراف به کليسا می روم !

رو در روی علف های روييده

بر ديواره ی کهنه می ايستم

و همه گناهان خود را اعتراف می کنم !

بخشيده خواهم شد به يقين

زيرا علف ها

بی واسطه با خدا حرف می زنند .....

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٤/٦

 

 

دل نگران هم نباش !

شاخه شعر هيچ شاعری ؛

در شن باد بغض و شب بيداری ريشه نخشکانده است !

من هم پيش از پريدن پروانه ها نخواهم مرد !

قول ميدهم فردا

کنار همين دفتر خيس منتظرت باشم !

درهرساعت ازسکوت ترانه که بيايی

مرا خواهی ديد!

قول می ده!م

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٤/٤

 

 

حرفها نعره می زنند و چشم ها لبخند!!!

و ما به لبخندها خنده می زنيم...

                                          بی آنکه بدانيم لبخند چيست...!!!

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٤/٤

 

 

تو می روی و من فقط نگاهت ميکنم !

تعجب نکن که چرا گريه نميکنم .

بی تو ... يک عمر فرصت برای گریستن دارم ؛

اما برای تماشای تو... هميت يک لحظه

                                                   باقی است...

و شايد همين يک لحظه ؛

اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم ...!

 پيام هاي ديگران ()

Negar

Negar


لینک ها

آيلين و خاطراتش
جاوا
کلبه آرامش من
دو منتظر
عروسک کوکی
شام مهتاب
چيزی شبيه زندگی
لحظه ساز عاشقی
گيم نت زئوس
شايد کمی بهتر
پایان سکوت
قصه دلها
رز
طنز و منز

نویسندگان

Negar

آرشیو من

اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤

امکانات

  RSS 2.0