به نام او...
دلم گرفته خیلی...
فکرای زیادی تو مغزمه...ولی همش گنگند!!! خیلی خستم خیلی...ولی باید فکر کنم باید یه جایی این فکرا رو پایان بدم...باید به یه جایی برسم...چقدر آخه فقط فکر و به جایی نرسیدن!!...چقدر بی دلیل گریه کردن و اشک ریختن...چقدر بی صدا در خود شکستن و ترسیدن!! آره...ترس...از ترس هم خستم...از ترسیدن هم خستم...دیگه اونم نمیتونه منو بترسونه و چشامو باز نگه داره و وجودمو بلرزونه...دیگه از ترسیدن هم نمیترسم...انگار هیچم...انگار نیستم...انگیزه...هدف...امید...کو؟؟؟کجا؟؟؟ای بابا.... نگار خیلی وقته کمیاب شده کجایی تو؟؟!!؟؟ آره....
اگه میدونستم چه میخوام بکنم ترس همیشگیم هم سر جاش بود و حداقل وجودمو میلرزوند و وادارم ميكرد قدم بر دارم و به این فکر کنم که چي درسته!؟! راهم درسته...غلطه...و اين نگراني از انتها باعث ميشد بهتر تصميم بگيرم...يعني مجبور شم درست تصميم بگيرم !!! و همه اين كارارو همون ترس به تنهايي ميتونست بكنه...ترسي كه اغلب ازش ميترسيم...بدون اينكه بدونيم گاهي همين احساس هاي به ظاهر زشت و نامطلوب...ميتونه زندگي آدم رو عوض كنه و راه درست رو به آدم نشون بده....
نه از شجاعت نیست!! اين آرامش...اين آروم گرفتنم از آرامش نيست...اين نترسيدنم.... نه دلم قرص نیست!! نه راهمو پیدا نکردم... نه اینا نیست که بگم چون همه چي درسته آروم گرفتم!!! نه....نه.....این آرامش نیست آروم نگرفتم....آین آرامش کاذبه...بزرگترین دروغه...این لبخند ها این خنده ها آزارم میده...آره...آزارم میده....وقتی عکسمو میبینم و فقط خودم میفهمم خنده ي رو لبهاش چقدر مسخره و تصنعیه نمیتونم گریه نکنم....
دلم هوای یه روز بارونی رو کرده....بارون بیاد و آدم زیرش باشه و احساس کنه خدا داره باهاش اشک میریزه...همراه اشکای اون خدا هم داره باهاش اشك ميريزه....اين خیلی ها....خیلی.....که خدا برای تو هم نه!! ولی با تو اشک بریزه...
دلم یه شب بارونی میخواد و یه جای دنج ...بدون ترس اینکه کسی بیاد مزاحمت شه کسی سراغتو بگیره...دیر کنی...بد شه...
آرامش...فقط آرامش باشه و منم بشینم و بگم....از چی...؟ نمیدونم فقط بگم . اشک بریزم....و کسی هم نپرسه اشکات ماله چیه....ترس اینو نداشته باشی که الان باید جواب چشمهای پف کردتو پس بدی...و بتونی یه دل سیر گریه کنی و اشکاتم لابه لای قطرات بارون گم شن وتو فکر کنی اندازه ی همه آدمای دنیا گریه کردی فكر كني اون قطرات همه اشكاي توان و اشكاي توست كه همه جارو اين طوري خيس كرده.... چون هرچی فکر کنی بیشتر گریه کردی بیشتر خالی میشی....
هی.......
این که نمیشه معلومه! بعضی ها برای نفس کشیدنم باید اجازه بگیرن چه برسه به...
بی خیال....
کاش بتونم افکارمو جمع و جور کنم...کاش بتونم...نمیخوام کسی فکر کنه مسخره ي منه...دلم نمیخواد هیچ کسو آزار بدم....هیچ کسو...جه برسه به کسایی که سعي ميكنن كمكم كنن ولي نميدونن چه ميكشم...کسایی که سعی میکنن آرومت کنن و مقابل حرفای غیر منطقیتم سکوت میکنن....البته اونام به موقع میتونن بد خردت کنن بد بشکننت...ولی در هر حال من نمیخوام چیزی رو خراب کنم...من برای همه چیز ارزش قائلم! براي كمك كردنشون احترام قايلم....
فقط دل و عقل همیشه در گیرن! اینو خوب میبینم...و فقط میگم : خستم!
بابا دست بردارین...بذارین راحت باشم...هیچی نپرسین.....هیچی نگین....
من میترسم...من از قول دادن هم دیگه میترسم....یعنی ترسم برگشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دارم میترسم؟ پس آینده برام مهمه!!!!؟؟!! پس دارم فكر ميكنم....؟؟!!
وای....حتی خودمم دیگه نمیشناسم...
فقط میخوام بگم از فکر کردن به آینده و قول دادن و تصمیم گرفتن برای سالهایی دور میترسم.....آره بذارین فکر نکنم ...بذارین زندگی رو در دم بگذرونم...اصلا برای من خیلی زوده این همه درد...این همه خستگی...این همه ترس....شایدم بی خیالی....ترسام داره کمکم تبدیل به بی خیالی میشه...این افتضاحه....افتضاح!!!!!! اين ته بد بختيه كه ديگه از هيچي نترسي...
وقتی همه چیز عادی بشه وقتي ديگه نترسي وقتی دیگه انگیزه ای امیدی حتی ترسی نباشه دیگه زندگی هم معنی نداره.....
پس اطمینان ندین به من...بذارین بترسم...بذارین بچه بمونم...بذارین به آینده فکر نکنم....من میخوام همین جا بمونم تو این سن... تو این زمان....
میخوام....
خدایا........
بارون چشمای من بند نمیاد....پس بذار مثل همیشه لبهایم را ببندم و به هم بفشارم و گریه ام را قورت بدهم و يه لبخند زوركي به روي همه بزنم و فقط به تو توي دلم بگم :
من میترسم........
چون هيچ كس ديگه اين ترس رو نميفهمه...همه فقط ميخوان اوني باشي كه اونا ميخوان...فكر ميكنن نترسيدن و قول دادن يعني خوشبختي...ولي من نميخوام قول بدم و نترسم چون .....
نميدونم هيچي نميدونم....