اتاق رویا

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

۱۳۸٥/٦/٢٧

 

 

سالها پيش از کنار دريا عبور کردي، اما هنوز امواجش براي بوسيدن جاي پايت مي آيند و مي روند......

 

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٦/۱٧

 

 

شب ها که در خیابان خلوت و خواب

پا به پای غرور و قافیه می روی

مرگ با لباس چین دار بلندش

پای پنجره اتاقم می آید ٬

سوت می زند ٬

و منتظر می ماند !

قوطی قرص های این قلب بی قرار که سبک تر شد ٬

مرگ هم بر میگردد

می رود سراغ سرایدار پیر همسایه !

نه ! عزیز دلکم !

تازگی بوف کور هدایت را نخوانده ام !

اینها که نوشتم حقیقت محض است !

باور نمیکنی ٬ یک شب به کوچه دلتنگ ما بکوچ ٬

کنار همان درخت که پر از خاطرات خط خورده است

بایست و تماشا کن !

تا ببینی چگونه به دامن دریا وگریه می روم !

بس کن ! ای دل ساده !

صفحه صفحه برای که گریه می کنی؟

کتاب کبود گریه ها را آهسته ببند ٬

تا خواب بی خروس بانوی بهار را بر هم نزنی ! 

گوش کن ! درمانده ی درد آلود !

از پس پرده های پنجره

صدای سوت می آید !!

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٦/۱۱

 

دارم فکر ميکنم ...

به نام او ...

همیشه وقتی دلت میگیره ... وقتی ناراحتی ... همه چیز دست به دست هم میده که ناراحت تر بشی ... فکر کنی دنیا این قدر تنگ شده که حتی یه جای کوچیک هم برای تو نمونده ... حتی یه ذره از هوا هم سهم تو نیست که نفس بکشی ...

الان دارم به همه چیز فکر میکنم ... به اینکه نمیتونم مریضی عزیزانم رو جلوی چشام ببینم و نمیتونم بعد اونا باشم و عاجزانه از خدا میخوام اول من برم ... به این فکر میکنم که چقدر دیرز سخت گذشت ... چه حس بدی بود که خواهرت تو دستات از حال رفته باشه یخ کرده باشه لباش سفید شده باشه و همه بدنش عرق کرده باشه و تو نتونی هیچ کاری کنی ... نتونی بری اون دکتر احمق  که یه قرص رو تجویز میکنه و نمیفهمه ممکنه اینطور عوارض داشته باشه ٬  رو خفه کنی !!!!!!!! نمیتونی به هیچ جا شکایت کنی و حرفتو بزنی ..........

به این فکر میکنم که چقدر سختی و ناراحتی کشیدم ... و چقدر تنها بودم و نمیتونستم هیچ کار کنم ... چقدر راحت دلم میگیره و شاید هیچ کس ... حتی این عزیزانی که جونمم براشون میدم نفهمن تو دلم چه خبره و اگرم میفهمن فقط بشنوی به هم میگن نگار مثل اینکه میزون نیست ... ولی ...؟! ولی هیچی ... آره دیگه مثل همیشه خوب میشه نه‌؟ مثل همیشه با خودش کنار میاد و غصه شو که نمیدونه ام چیه خفه یکنه تو خودش خفه!!! از بین نمیره فقط یه جاهایی اون زیرا خفه میشه و حالا میفهمم که برای همینه یهو دوباره میاد سر باز میکنه و میرسونه خودشو بالا و بالاتر تا به اینجام برسه .....!!!!!!!

دارم به این فکر میکنم که تا چند روز دیگه نتایج کنکو ر اعلام میشه و ....؟!؟!؟!؟ اینجا حرفی نمیمونه ... آره دنیا رو که از آدم نمی گیرن ولی .... هیچی! فقط کسی میفهمه که مثل من باشه ... که انگیزه های زندگیش علایق کوچیکش یک به یک نابود نشده باشن ... مثل همون سازی که من ۵ سال زدم و بعد .... چی شد ؟ برای چیگذاشتمش کنار ....؟ بعد اون کی اومد بگه دوباره شروع کن حیفه .....؟! من عاشق پیانو و ارگ بودم .... بهم آرامش میداد ولی ....

ای بابا ... چی شد ...؟ چی میشه ...؟ چی میشه که یه دختر کم سن و سال که همه میگن بزرگه زیاد میفهمه با شعوره بیشتر از سنش میفهمه ... ولی خودش میخواد یه بچه بمونه ... اینقدر تجربه بدست میاره و این قدر غصه و دردای مختلف میکشه و .... این طور دلش میگیره !!! این قدر میتونه درد داشته باشه تو روز ... دردایی که هیچ کس حتی نمیفهمه ....

چقدر گذاشتن درست زندگی کنیم ؟؟؟ اصلا خودمون ... خودمون می میخوایم درست زندگی کنیم ... ما مسوول خانواده هایی هستیم که در آینده در دست ما هستند و ....

حالا کی داره جای خودش درست عمل میکنه ؟؟؟  بچه هایی که میان تو زندگی آدما چه کناهی دارند ...

اصلا چی میگم ...؟ ........

گفتم به همه چیز فکر میکنم ... ولی فکر نمیکردم این همه باشه .... این همه سوال که تو مغزمه کجا باید جاش بدم ....؟!؟!؟

فقط میتونم بگم هر چی هست هر چی میکشیم از همدیگست ... آره از ما آدما ... خیلی بد شدیم ! احساساتمون همش قاتی پاتی شده ... همش!!!!

دوستی ها خیلی بی معنی و آدما خیلی کو ارزش شدن برای دوست داشته شدن !!! آره دوست داشته شدن ارزش میخواد ... ممکنه هزاران نفرو آدم دوست داشته باشه ... ولی ارزش آدمو تعداد آدمایی مشخص میکنه که دوسمون دارن!!!!!!! اگه زیاد باشن میشه گفت این ارزشو حد اقل داریم که بشه بهمون گفت : انسان !!!!

دل دیوانه ... بسه ... بس کن!!! مثل همه زندگی کن ... مثل همه!!! چرا این طوری میکنی ...؟

نمیدونم ...

فقط دلم به خودت خوشه...به تو ای بزرگوار...به تو ای پناه آشفتگان...به تو ای آرام جان ... به تو که اون قدر قدرت داری که بهارم رو تو دستام دوباره جان بخشیدی....تنها به تو امیدوارم....تنها به تو!

بنده ی کوچک و حقیرت : نگار

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٦/۱۱

 

پس از مرگ بلبل

نفس می زند موج ...

نفس می زند موج ٬

                        ساحل نمی گیردش دست ٬

                                                              پس می زند موج .

فغانی به فریادرس می زند موج .

 

من آن رانده ی مانده ی بی شکیبم ٬

که راهم به فریادرس بسته٬

دست فغانم شکسته ٬

زمین زیر پایم تهی می کند جای ٬

زمان در کنارم عبث می زند موج !

 

نه در من غزل می زند بال

نه در دل هوس مس زند موج ٬

 

رها کن ٬ رها کن ٬ که این شعله ی خرد ٬ چندان نپاید

یکی برق سوزنده باید ٬

کزین تنگنا ره گشاید .

کران تا کران خاروخس می زند موج !

 

گر این نغمه ٬ این دانه ی اشک ٬

درین خاک روئید و بالید و بشکفت ٬

پس از مرگ بلبل ببینید

چه خوش بوی گل در قفس می زند موج .

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٦/۱۱

 

جزر و مد

ماه ٬ دریا رابه خود می خواند و ٬

                                           آب

با کمندی در فضاها ناپدید ٬

دم به دم خود را بالا می کشید.

جا به جا ٬ در راه این دلدادگان

اختران آویخته فانوس ها

گفتم این دریا و این یک ذره راه ٬

می رساند عاقبت خود را به ماه !

من چه می گویم ٬ جدا از ماه خویش ٬

بین ما ٬

          افسوس ٬

                        اقیانوس ها .

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٦/۱٠

 

فکر ميکنم ... می آيی !!!

مرگ را به رودها سپردم !

اصلا شاعر بی مشاعر به چه کار مرگ می آید ؟

او که نباشد ٬

چه کسی هر شب

با یک بغل ترانه و دلی دیوانه

به سراغ خاطرات پاک تو باید ؟

می ترسیدم  ـ زبانم لال! ـ

نگاهت در پس دروازه جدایی جا بماند !

اما انگار !

برف های فاصله از حرارت حرفم آب می شوند !

حالا فکر میکنم که می آیی !

می آیی و به (( - ها ! )) گفتنم می خندی !

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٦/۸

 

آخرين ديدار

به نام او ...

هنوزم میشه بشینم ... پا مو بندازم رو پام ... چشامو ببندم و سرمو تکیه بدم به صندلی و فکر کنم تو اینجایی ... مثل همیشه نشستی رو به رومو ازم میخوای که چشامو باز کنم و تو چشات نگاه کنم تا تو زندگی کنی ... تا تو نفس بکشی ... تا تو نگاهم غرق بشی ...  

ولی آخرین بار فرق میکرد ... همه چیز .. جایی برای تانی نبود ... برای بستن چشم و شاید ناز کردن ... از لحظه لحظه اش استفاده میکردم که تو را نگاه کنم ....

.............

 

هنوزم فنجونت همونجا روی میز مونده ... آخرین قهوه مو با تو خوردم ... و بعد اون تا حالا دیگه لب به قهوه نزدم ....! گفتی قهوم خوب شده ... بهترین قهوه ای که تا حالا تو عمرت خوردی !!!! و من دیگه نخواستم بعد تو هیچ کس از قهوه هام تعریف کنه ...

هر روز این ساعت که میشه ضبط رو روشن میکنم  : تو را از بین صد ها گل جدا کردم ... تو سینه جشن عشقت رو به پا کردم  ... عشق من ... عشق من ...

وقتی میخواستی بری بهتر از هر وقتی همه صداها رو میشنیدم ... انگار که از صدای آهنگ داشتم کر میشدم ... ولی پاهام حرکت نمیکرد ... نمیتونستم حتی برم و صداشو کم کنم ... شایدم میخواستم بخونه ... بلند تر از همیشه بخونه ... آهنگی رو که شروع ما بود و حالا ... داشت پایان ما میشد .... !!! تو چشام زل زده بودی ... چشات پر اشک بود ... این بار سعی نمیکردی اشکاتو پنهان کنی ... این بار من بودم که سعی می کردم  اشکاتو نبینم ... آخه همیشه پیشم پر غرور بودی ... آخه هیچ وقت دلم نمیخواست احساس کنی خرد شدی ... هیچ وقت دلم نمیخواست غرورتو بشکنی .... حتی به خاطر من !!!

نگاهت هر لحظه سنگین تر می شد ... حالا دیگه چونت میلرزید ... نمیتونستم ببینم ... چشامو بستم ... گرمی دستتو که روی گونم احساس کردم ... دیگه نشد... اشکام بی امون می بارید ... هنوزم همون طور ضعیف بودم !!! هیچ وقت نمیتونستم چیزی رو ازت پنهان کنم ... چه برسه به عشقمو ...!!!!!!

انگشتات آروم صورتمو لمس میکرد و من میترسیدم چشمامو باز کنم ... می ترسیدم چشمامو باز کنم و تو اونجا نباشی ... آروم بوسیدمشون ... بوسم به کف دستت خورد که جلوی لباهام بود .... با برخورد انگشتات به مژه هام فهمیدم میخوای چشمامو باز کنم ... چشمامو باز کردم ... همون طور با انگشتت مژه هامو به سمت بالا شونه میکردی ... سرمو انداختم پایین نمیخواستم اشکام دستاتو خیس کنه ... دستایی رو که برای من نماد قدرت بودند ...

با یه اشاره کوچیکه انگشت شستت زیر چونم سرم اومد بالا و چشام تو چشات گره خورد ...

هیچ کس حتی نمی تونست بگه .... چرا ؟!؟!

هنوز پیشونیم از گرمی بوسه آخرت گرمه ... پیشونیمو بوسیدی و زیر لب ... شاید طوری که من نشنوم گفتی ..... : ـ عشق من!! دست خودتم نبود ... وقتی تو چشات نگاه می کردم مجبور میشدی حرف دلتو بزنی !!!

بوسیدی و ... انگار که ناگهان از زمین کنده شدی ... برگشتی ... و... به سمت در قدم بر داشتی ... دستتو محکم چسبیدم ... با هر دو دستم !!!  داشتی می رفتی ... برای همیشه !!!!!!! و من هنوز قامتتو توی ذهنم تصویر نکرده بودم ... تنها کاری بود که میتونستم بکنم ... قامتتو توی ذهنم تصویر کنم و برای همیشه بذارمش تو قاب چشمام ...

دستت هنوز تو دستام بود ولی بر نمیگشتی ... نگاهم هنوز منتظر بود ... لبام از هم دور شد تا یه چیزی بگه ... باید میگفتم ... باید .... میدونستی هنوز .....

ـ همیشه برام همونی ! همیشه عشقم میمونی ... همیشه.... دوستت دارم ...

بر گشتی ... دو تا دستام خیلی راحت مثل همیشه تو دستات جا گرفت .. شایدم گم شد ...

چه حس خوبی بود ... گرمی وجودتو احساس میکردم ... و امنیت و آرامشی رو که بهم میدادی با هیچ چیز حاضر نبودم عوض کنم ... ولی ... ولی شاید برای آخرین بار بود که این طور دستمام تو دستات گم میشد .... آخرین بار !!! از این کلمه تنم لرزید ... چرا باید این طور میشد ... چرا باید سرنوشت این قدر بی رحم باشه ... !!!! از دید تو شاید نه!! حتما من مقصر بودم نه سرنوشت ... ولی نه!! ... اولین باری بود که میدیدم دنبال مقصر نیستی ... اولین بار بود می پذیرفتی همیشه سرنوشت قوی تر از ماست!!!

سرتو آوردی جلو گرمی نفسهاتو احساس میکردم و بوی عطرتو ... عطری رو که دوسش داشتی چون من برات خریده بودم البته با سلیقه خودت ... بوش معرکه بود!!! ... دلم میخواست زمان همونجا متوقف بشه ... ولی حالا دیگه تیک تاک ساعتم می شنیدم ... باید می رفتی ... الان همه می او مدن ...

حالا دیگه لبهات روی گوشم بود ... چسبوندیشون به گوشم :

ـ هیچ وقت باور نکن که کسی بتونه تو رو بیشتر از من دوست داشته باشه ... باور نکن که عاشقت عشقتو از یاد ببره ... باور نکن که یه روز از رسیدن بهت نا امید شده باشه ... باور نکن که عشق معنای تموم شدن رو بپذیره ... میرم ... میری ... ولی ...     آب دهانتو قورت دادی ... میخواستی حرفتو تموم کنی ... باهاش بغضتم فرو دادی !! نباید اشکات میومد ... میدونم باید حرفت تموم میشد ... چند ثانیه شد ... نمیدونم ... ولی سکوت قشنگی بود ... دلم میخواست سالها طول بکشه ... ولی ...

ـ ولی ... همیشه امید دارم سرنوشت از ما شکست بخوره و اون جلوی عشقمون کم بیاره ... بیا اینو ثابت کنیم که میشه عاشق موند و حتی یه روز سرنوشت رو شکست داد ...

خواستم دستامو پشتت حلقه کنم ... که ... صدای ماشین تنمو لرزوند ... اومدن .... برگشتی ... جلوتر دوییدم درو باز کردم و جلوش ایستادم ... :

ـ بذار خوب نگات کنم ...

ایستادی ... تصویر شدی ... برای همیشه ... انگار که زمان همونجا در چشمانم ثابت شد !!!

دیگه هیچ چیز گفته نشد ... آروم کنارم اومدی و  تو چار چوب در جا گرفتی ... یه بار دیگه دستامو گرفتی .. آروم بالا آوردیشونو ... بوسیدیشون ... دستام هنوزم بوی عطر تورو میده ...

پله ها یک به یک طی میشد .... و... هر لحظه ... اشکام بیشتر و بیشتر میشد و امونم رو بریده بود ... رو پله آخر بود که بر گشتی ... چشمان تو هم .... نمیتونستم باور کنم مردی بتونه این طور اشک بریزه ... اونم مردی مثل تو ... مردی با جدیت و غرور تو ....!

دستتو بالا آوردی ... میلرزید ... لزرششو میدیدم ... به رسم همیشه ... مثل همیشه ... رو به روم گرفتیش تا برام دست تکون بدی ... ولی تکونی لازم نبود ... خودش میلرزید ... دستمو بالا آوردم ... میدونم میخواستی برای آخرین بار لبخندمو ببینی همون طور که همیشه میخواستی موقع خداحافظی بخندم ... میگفتی خداحافظی تلخ نیست! میگفتی همه اشتباه میکنن ... میگفتی خداحافظه نماد... می گفتی یه سلام در پیش داره...

هنوز منتظر بودی....

لبخند زدم... نمیدونم شیرین ترین لبخندم بود یا تلخ ترینش ولی لبخند زدم و تو ... لبخند زدی ... دنیا رو بهم دادن تو اون وضعیت هم لبخندت میتونست دنیارو بهم ببخشه ... دستم هنوز بالا مونده بود که .... در بسته شد ...

بسته شد !!!

بسته شد !!!

باورم نمیشد .....

رفتی .... رفتی.... و ...

من باور کرده ام که ... عشق معنای جمله احمقانه تمام شد را نمی پیرد ...

رفتی و من اینجا جایی که تو نشسته بودی مینشینم ... چشانم را میبندم ... دست روی جای دستان تو روی صورتم ... روی دستانم ... میکشم ... بوی تو را  عطر تو را در فضا حس میکنم و زیر لب همراه آهنگی که با صدای بلند میخونه میگم .... : عشق من !!!

............

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٦/۸

 

 

... شب از جنگل شعله ها می گذشت ٬

حریق خزان بود و تاراج باد .

من آهسته ٬ در دودِ شب رو نهفتم

و در گوش برگی که خاموش خاموش می سوخت ٬

                                                                         گفتم :

ـ مسوز این چنین گرم در خود ٬ مسوز !

مپیچ این چنین تلخ بر خود ٬ مپیچ

که گر دست بیداد تقدیر کور

تو را می دواند به دنبال باد

مرا می دواند به دنبال هیچ !

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٦/٧

 

 

بگذارید کسی که دستان آلوده اش را با جامه شما پاک می کند ٬ جامه تان را با خود ببرد . او دوباره محتاج آن خواهد شد ٬ شما هرگز !!!

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٦/٧

 

 

به چه می خندی ؟!
یادت باشد که همیشه این دل بی قرار
جای هزار غزل عاشقانه را می گیرد
تو بخند !
تمام ترانه ها فدای یک تبسمت !

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٦/٦

 

 

 به نام او .... !
دلم تنگ است
دلم می سوزد از باغی که می سوزد
نه دیداری
نه بیداری
نه دستی از پی یاری
مرا آشفته می دارد چنین آشفته بازاری
تمام عمر بستیم و شکستیم
به جز بار پشیمانی نبستیم
جوانی را سفر کردیم تا مرگ
نفهمیدیم دنبال چه هستیم
عجب آشفته بازاری است دنیا
عجب بیهوده تکراری است دنیا
چه رنجی از محبت ها کشیدیم
برهنه پا به تیغستان دویدیم
نگاه آشنا در این همه چشم
ندیدیم وندیدیم و ندیدیم
سبکباران ساحل ها ندیدند
به دوش خستگان باریست دنیا
مرا در اوج حسرت ها رها کرد
عجب یار وفاداریست دنیا
میون آنچه باید باشد و نیست
عجب فرسوده دیواریست دنیا
عجب خواب پریشانیست دنیا
عجب دریای طوفانیست دنیا
عجب یار وفاداریست دنیا

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٦/٦

 

 

قهوه که میخوری به من گوش بده ٬

شاید دیگر با هم قهوه نخوریم و

فرصتی برای گپ زدن !

 

نه از تو چیزی میگویم ؛

نه از خودم ٬

ما شمالی ترین نقطه عشقیم !

دو سطر حاشیه نویسی شده بامداد ٬

درباره ی چیزی بزرگتر و پاکتر از من و تو

حرف میزنم !

عشق ؛ شاپرکی آمده از بهشت بود ؛

بر شانه های ما نشست و ما پراندیمش !

ماهی مطلایی بود آمده از دریا ؛

ما له اش کردیم !

ستاره ای آبی بود که سوزاندیمش !

مهم نیست که من چمدانم را ببندم و بروم

تمتم زن ها در خشم چنین میکنند ...

مهم نیست که تو سیگارت را با خشم

روی مبل خاموش کنی...

مسئله پیچیده تر از این هاست !

به من و تو مربوط نیست !

ما دو صفر در شمال عشقیم و

دو سطر حاشیه نویسی شده بامداد ...

قصه ؛ قصه ی آن ماهی مطلاست

که دریا به آغوش مان افکند و

ما میان انگشتانمان له اش کردیم !

.....

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٦/٦

 

 

!...به نام او

بگذریم از این ترانه های درد

بگذریم از این فسانه های تلخ

بگذر از من ای ستاره شب گذشت

قصه سیاه مردم زمین

بسته راه خواب ناز تو

می گریزد از فغان سرد من

گوش از ترانه بی نیاز تو

ای دوست

ای که دست من به تو نمی رسد

اشک من به دامن تو می چکد

با نسیم دلکش سحر

چشم خسته ی تو بسته می شود

بی تو در حصار این شب سیاه

عقده های گریه ی شبانه ام در گلو شکسته می شود

دوست داشتم ااین شعرو بذارمش اینجا ... میخوام ببینمش تا شاید باور کنم که حقیقته ....!!! آخه میدونی من مثل تو نمیگم ... نمیخوام ... نمیشه ... مطمئنم  ... نه!!! چون با همه ی من من کردن هام که تو باورشون داری!!!  هیچ وقت دوست نداشتم جای کسی فکر کنم و همیشه گفتم اون جوری که دیگری فکر میکنه تو نمیتونی فکر کنی ... و همیشه دوست داشتم به حرف و عمل دیگران فکر کنم وبعد تصمیم بگیرم ... هرچی باشه ذهن و دل اونه و من اگه نزدیک ترین آدمم بهشم باشم ... میتونم اشتباه حرف دلشو ... نگاهشو ... دستشو ... و... بخونم ...

میذارمش اینجا ... شاید ... یه روز باورم شد ... هنوز خیلی چیزا هست ... هنوز میشه امیدوار بود که آدما بخوان و نگن نمیخوام ... هنوز کسی هست که بخواد حرف دلشو بزنه ....آره ... همیشه میشه امید داشت ...!!! 

 

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٦/٦

 

 

پیاده آمده ام !

بی چارپا و چراغ ؛

بی آب و آیینه ؛

بی نان و نوازشی حتی ! ...

تنها کوله ای کهنه و کتابی کال

و دلی که سوختن پروانه را

نشان شقاوت شمع نمی داند !

کوله بارم ؛

پر از گریه های فروغ است !

پر از دشتهای بی آهو !

پر از صدای سرایدار همسایه ؛

که سرفه های سرخ سل

از گلوگاه هر ثانیه اش بالا می روند !

پر از نگاه کودکانی ؛

که شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم

آنها را به خانه خواب نمی رساند !

می دانم !

کوله ام سنگین و دلم غمگین است !

اما تو دلواپس نباش ! بهار بانو !

نیامدم که بمانم !

تنها به اندازه نمباره ای کنارم باش !

تمام جاده های جهان را

به جستجوی نگاه تو آمده ام !

پیاده !

باور نمیکنی ؟

پس این تو و این پینه های پای پیاده من !

حالا بگو !

در این تراکو تنهایی

مهمان بی چراغ نمی خواهی ؟

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٦/٦

 

 

پیاده آمده ام !

بی چارپا و چراغ ؛

بی آب و آیینه ؛

بی نان و نوازشی حتی ! ...

تنها کوله ای کهنه و کتابی کال

و دلی که سوختن پروانه را

نشان شقاوت شمع نمی داند !

کوله بارم ؛

پر از گریه های فروغ است !

پر از دشتهای بی آهو !

پر از صدای سرایدار همسایه ؛

که سرفه های سرخ سل

از گلوگاه هر ثانیه اش بالا می روند !

پر از نگاه کودکانی ؛

که شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم

آنها را به خانه خواب نمی رساند !

می دانم !

کوله ام سنگین و دلم غمگین است !

اما تو دلواپس نباش ! بهار بانو !

نیامدم که بمانم !

تنها به اندازه نمباره ای کنارم باش !

تمام جاده های جهان را

به جستجوی نگاه تو آمده ام !

پیاده !

باور نمیکنی ؟

پس این تو و این پینه های پای پیاده من !

حالا بگو !

در این تراکو تنهایی

مهمان بی چراغ نمی خواهی ؟

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٦/٥

 

دوباره به آفتاب سلامی دوباره دادم !

سلام میکنم به باد

به بادبادک و بوسه

به سکوت و سوال

و به گلدانی ؛

که خواب گل همیشه بهار می بیند !

سلام میکنم به چراغ  ؛

به (( چرا )) های کودکی ؛ 

به چالهای مهربان گونه تو !

سلام میکنم به پاییز پسین پروانه ؛ 

به مسیر مدرسه ؛

به بالش نمناک ؛

به نامه های نرسیده !

سلام میکنم به تصویر زنی نی زن ؛

به نی زنی تنها ؛

به آفتاب و آرزوی آمدنت !

سلام میکنم به کوچه ؛ به کلمه ؛

به چلچله های به چهچهه

به همین سر به هوایی ساده !

سلام میکنم به بی صبری ؛

به بغض ؛ به باران ؛

به بیم باز نیامدن نگاه تو ...

باور کن من به یک پاسخ کوتاه ؛

به یک سلام سرسری راضیم !

آخر چرا سکوت میکنی ؟

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٦/٤

 

 

گاهی حرفهایی که بر زبان جاری نمی شوند مهمتر از حرفهایی هستند که بر زبان جاری می شوند !!!!!!

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٦/۳

 

 

به نام او ...

اگه میشد آدما رو راحت دفن کرد ... الان وضع من این نبود !!!

میدونی چقدر برام سخت شده همه چیز ؟ میدونی چقدر به همه چیز بد بینم ؟ میدونی حتی نمیتونم پای قولام بمونم ... ؟ ولی پای قولم با تو موندم ... هنوز یادمه چی بهت گفتم و چی ازت خواستم و هنوزم دوست دارم هر شب قبل خواب اون جمله رو با خودت تکرار کنی ... احساس من هیچ وقت نابود نمیشه ...

هر کسی که نگارو میشناسه میدونه که هیچ وقت نتونسته کسی رو نابود کنه ... کنار گذاشتتش ولی اگه یه زمانی دوسش داشته برای همیشه دوسش داشته و عشقشو .. علاقشو نگه داشته .. حتی اگه مجبور شده پنهونش کنه ولی... هیچ وقت نتونسته نابودش کنه ... !!!

تو چه دروغی از من شنیدی ؟ دروغ یه جایی رو میشه درسته ... ؟ پس دروغای منم باید رو میشده به وسیله کسی یه جایی یه طوری ... کی دروغای من رو شد ؟ بهم نگفتیشون ؟؟؟ !!! ولی بگه حالا بگه... من از هیچی نمیترسم ! حداقل حالا دیگه نمیترسم ... اگع دروغی گفتم همن جا روش کن ... تا همه اون کسایی که میشناسنم هم بدونن ... همه کسایی که بهم اعتماد کردن و فکر میکنن من راست میگم!!! بگو بگو تا اونام بدونن من دروغگو ام!!! بگو.... هر چی بود بگه ... من چه دلیلی داشته به تو دروغ بگم ....؟!؟! بگه دروغامو بگو....شایدم گفتم ... شایدم منم مثل تو براشون دلایلی دارم که جرات گفتنشونو ندارم... ولی من همیشه سعی کردم جرات داشته باشم ... جرات گفتن : دوست دارم ... هستم ... میمونم ... یا علی ... ببخشید ... ممنون ... و ... و حتی خداحافظ ... خداحافظ هم دنبالش سلامی در پیش داره... همه چیزای بد هم میتونن مقدمه ای برای یه شروع خوب یه احساس خوب باشن و ... من همیشه سعی کردم جرات گفتن همه چیزو داشته باشم ... و گفتم!!!

الانم پشیمون نیستم نه!!!!!! مثل همیشه اشتباه کردی پرنده کوچولوی من ... اشتباه کردی ... من وقتی بهت گفتم هستم ... بودم !!! و جا نزدم ...  همه چیمو گذاشتم که بهم اعتماد کنی ... وقتی میگفتن تو آروم شدی ... خوب شدی ... عوض شدی ... آروم میشدم ... خوشحال میشدم ... غمهام یادم میرفت!!! حتما یادته منم کم غم و غصه نداشتم ... ولی خنده تو و این که دیگران میگفتن تو یه آدم دیگه شدی و یه دنیا بهتر و آروم تر شدی؛ آرومم میکرد ... دلیلش برام مهم نبود ... هیچ وقت هم حتی لحظه ای خودم رو دلیلش نمیدونستم ... فقط دلیلشو این میدونستم که تو میتونی حرف بزنی ... که نمیریزی تو خودت ... که همیشه فقط یه گوش شنوا خواستی که فقط نشنوه ... درک کنه و ... من هم فقط سعی میکردم فقط شنونده نباشم!!!!! همین ......  حالا اگه باید از پله خود بینی بیام پایین باشه..... میام.... ولی کاش ...کاش....واقعا خودم اون جایی رو که تو میگی حس میکردم تجربه میکردم تا اینقدر همه راحت خردم نمیکردن!!!! اگه خود بین بودم نمیذاشتم هرکی هرکاری دوست داره باهام بکنه ... هرجور میخواذ بازیم بده و من صبر کنم ... آخه میدونی که آدمای خودبین یکم جسور ترن!! یکم بی خیال ترن... و هیچ کسم قبول ندارن و چون قبول ندارن حرف کسی براشون مهم نیست که ...زندگیشونو میکنن و از کسی هم نه میرنجن نه حرفی رو اصلا میشنون ... ولی نمیدونم من که خودبین بودم و تو منو شناختی چه طور نتونستم چشامو رو به همه ببندم و بی خیال باشم ... چطور با یه تو گفتن بقیه اشکمو در میاورد... چه طور میجنگیدم و میشکستم تا کسایی رو که دوسشون دارم از دست ندم و الکی ناراحت نکنم... شایدم اینا معنای جدیدی باشه برای خودبین !!! یه آدم خودبین و مغرور .... !!!! باشه ... باشه عزیز دل من میام پایین از این پله ... اول سعی میکنم ببینم کجام و بعد بیام پایین ... البته اگه پله ای باشه.... من خیلی وقته که دیگه اوج نگرفتم ... رو پله ای نرفتم ... یادت که نرفته ؟؟!! ماهی ها اوج نمیگیرن ... فقط بالا رو اوج رو نگاه میکنن و در حسرت میسوزن ... اینقدر وابسته به آب و خاکن که....؟!؟! که چی ؟؟ خودبین میشن ... آدمای خودبین همیشه وابستن نه؟ یا بیخیال و بی بند و بار ؟؟؟ ..........

اون حقیقت تلخ رو به منم بگو ... اصلا به من چرا اول نگفتی ؟ حرفم این بود... اگر حقیقتی بود... اگر نگار اونقدری بد بود که اون میگفت اول من باید میدونستم ...مطمئن باش اگه دو نفر تاییدش میکردن دیگه خفه میشدم ...مطمئن باش اگه تو هم میگفتی همه چیز حقیقته و مشکل منم لال بشم اگه حرفی میزدم ... ولی تو به من نگفتی ... من از تو هم حتی میپرسیدم و تو هیچی نمیگفتی و از این که حرفاشو تایید کردی ... هیچی نمیگفتی...این دروغ نباشه ...دو رویی نیست < نفاق نیست... ........هی......دیگه چه فرقی میکنه چیه!!!! تو الانم مثل همیشه فکر میکنه حرف از علاقه و عشقت اگه بزنی بی فایدست...آره مشکل تو و خیلی از آدما همینه که نمیدونم از کجا میکن : الانم مثل همیشه .....

این مثل همیشه نمیدونم از کجا میاد ولی میگن ....!!! و تو هم نمیدونم چند بار امتحان کردی و از علاقت ار عشقت از ارزشه که برای دوستیمون قائلی گفتی و من نفهمیدم .... من نخواستم بفهم .... تو الانم دوست نداری هیچی عوض شه ... تو الانم میگی نمیخوام چیزی رو عوض کنم ...شاید چون فکر میکنی عوض نمیشه ...اره همیشه مشکلت همین بود ... و مطمئن باش تا این مشکل رو حل نکنی تا به این باور نرسی که میشه ... همیشه میشه همه چیزو تغییر داد...همیشه باید حرف رو زد ... مخصوصا حرف دلو...کارت میلنگه ... بذار من که این بالام رو پله خود بینی یه چیزی رو هم از این بالا بگم و بد ساکت شم : خدا هم قسمن و تقدیر رو تعیین کرده ولی گفته میتونی تغییرش بدی!!!!!!!!!!!!!! حالا تو بشین و بگو نمیخوام چیزی رو عوض کنم ...یا میدونم حرفام چیزی رو عوض نمیکنه پس نمیگم ....  

ولی این نگفتنا میتونه زندگی آدمو بگیره ... سکوت!! زندگی آدمو به باد میده ... اینو از کسی که دوست داشت و داره همیشه یادت باشه ....

من که کسی نبودم و نیستم از من ه گذشت ... ما که رفتیم ... ولی با همین میدونما که ته ندونستنه!!!!!! کسایی رو که دوست داری از دست نده و نذار بشکنن و فکر کنن تو حتی نخواستی آخرین سعی هاتو بکنی و از حرفای دلت بگی و یه بار مثل همه ی مردم نگی : نمیخوام چیزی رو عوض کنم ... چون میدونم نمیشه ....چیزی نمیگم چون میدونم  باور نمیکنی و بیفایدست و..................... هزار ها میدونم دیگه که زیاده .... فقط نمیدونم چرا با این همه دونستن  و اطمینان که فلان چیز بیفایدست و فلان چیز با فایده جای اون نشستیم و بازم بعضی موقع ها ازش میخوایم به واقعیت رو نشون بده ....! اگه واقعا اونو میشناختیم برای چیزایی که دوست دایم میجنگیدیم و میذاشتیم آخرش دیدن نتیجه رو!!!
ای داد بیداد ... چقدر حرف ... که من نگفتم فایده نداره یا نمی خوام بگم ... گفتم ... گفتم تا بفهمی نه همچین چیزی رو هم نمیدونستی و اشتباه میکردی ... ولی من نمیگم مثل همیشه ... چون مدت زیادی باهات نبودم که بگم مثل همیشه اشتباه میکردی و تو اون مدتم اشتباهات زیاد نبود بزرگترینش برای من فقط شاید همی سکوتت بود!!!!

دیگه حرفی نیست ...

فقط شاید این که ...بدون من هیچ وقت پشیمون نشدم و نمیشم ... با تو بودن یه خاطره خوب بود ... هیچ وقتم کاشی توش نمیارم ... اگرم بیارم فقط میگم کاش این آدم خودبین روی اینو داشت که تو روی دیگران وایسه و بگه کمک نمیخوام ... بگه .... هیچی!!! اگه اینو میتونستم بگم ... اگه یکم خودبینی بیشتر بود ساید میتونستم اون روز بهت بگم بسه دیگه ممنون بقیش با خودم . ... و هیچ وقت هم این طور نمیشد ... ولی خوب این خصلت آدمای خودبین که دهنشون در مقابل کسایی که دوست دارن بسته میشه و صبر میکنن !!!

من همیشه دعات کردم و میکنم .... هنوز هم اون جمله رو با خودت تکرار کن فقط تهش یه چیز اضافه کن : ..... و فراموش میکنه که برای نگه داشتنش هیچ تلاشی نکردی ... تلاشم نه.... هیچ حرفی نزدی ... حتی همینا که این جا نوشتی... کاش میگفتیشون فقط و میدیدی که چقدر همه چیز میتونه راحت عوض شه ....

نگار همیشه پرنده کوچولوشو یادش نگه میداره .

اگه یه بار ازت رنجیده باشم فقط همین امروز بود که با چشم دیدم که ... هیچی !! دیگه هیچی ... حرفایی رو که باید میزدم زدم و خالی شدم ...

فقط یادت باشه همه اشتباه میکنن و تو هم اشتباه کردی ... دیدی که اشتباه کردی ... نگار نه پشیمون بود نه ازت متنفر بود نه میخواست دفنت کنه نه .... و گفتن حرفو احساس تو هم نمیتونست بیفایده باشه ....

یادت باشه همه اشتباه میکنن پرنده کوچولوی من!

خوشبخت باشی . اگه میخوای دوست بداری یادت باشه باید بجنگی .... باید ...  کاری که از نظرت بیفادست بدون همیشه فایده داره ... و حرفی که نمیخوای بزنی بدون همیشه یه گوشه منتظر شنیدنشه ... پس حرفاتو فقط یه بار دیگه برای خودت بخون و با خودت ببین چند بار از نخواستن حرف زدی ...از این که نمیخوای .... بعدش مهم نیست .... نخواستنش مهمه! نمیخوام چیزی رو عوض کنم ... نمیخوام چیزی بگم فایده نداره .... و ... نمیخوام!!!! آدم تا نخواد هیچی عوض نمیشه ... هیچی عزیز دل!

خوبی پرنده ها اینه که میتونن آزاد باشن ...بپرن و ... ولی من همی جا آروم گرفتم ... مثل همیشه ... ماهی کوچولو دیگه مدتهاست از جنب و جوش افتاده .... 

مراقب خودت باش ...

در پناه حق . یا علی .

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٦/۱

 

بد کردی پرنده کوچولو ... بد کردی ....

به نام او...

هنوز به این باور نرسیدی که بد کردی؟ که جواب اطمینانم رو بد دادی؟من رو تو حساب کرده بودم ... دوست خووندمت و هرکاری کردم که تو بخندی...ولی تو چه کردی....؟!؟

مقصر نبودی؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟! چرا نموندی و توضیح ندادی...؟ چرا محکم تو روم واینسادی که بگی اشتباه میکنم ؟؟؟؟؟ چرا؟؟؟؟؟؟ مگه کسی که حسابش پاکه میترسه....؟؟

یادته ناراحت میشدی وقتی با همه مقایست میکردم...؟ یعنه مقایسه نه!!! وقتی میگفتم همه اینجورن...همه فلان جورن و.... تو میگفتی منو از همه جدا کن ...فرق دارم

آره الان میفهمم فرقم داشتی!!!! کسی هیچ وقت این طور از پشت بهم خنجر نزد...هیچ کس کاری رو که تو با من کردی باهام نکرد

به دیده کمک و اینکه اصلا خودتو نمیبینی و فقط به فکر منی هر کاری خواستی کردی نه؟؟؟؟ چرا ادما فکر میکنن کاری که میکنن درسته ... چرا وقتی میخوان به یکی لطف کنن اول به خودش نمیگن...نمیپرسن...شاید این لطف برای اون فرد بدترین زحمت ها و دردسر هارو داشته باشه و زندگیشو بر باد بده....!!!!! و اون وقت آدم بشینه و خودشو توجیه کنه قصد من خیر بود؟؟؟!!! اینجوری آدم اروم میگیره...؟ نه تو بگو وجدانت آرومه .....؟الان فکر نمیکنی که اون موقع که بهت گفتم اگه حرفی داری تو روم بگو اول به خودم بگو... و تو گفتی...خب این کارو میکنم نه چیزی نیست که پنهون باشه... دروغ گفتی؟!؟!...کاری رو کردی که من ازش متنفر بودم...آره متنفر...دروغ!!! یادته بهت گفتم  اگه کسی میخواد ازش ببرم کاقیه بهم دروغ بگه...اونم نه دروغ ساده و معمولی و مصلحتی و از این حرفا دروغی که همه شخصیتم را زیر سوال ببره....!!!! تو دروغ گفتی بهم....دروغ...و اون دروغا هم دروغایی بود که شخصیت منو زیر سوال برد..........!

حرفایی که از دهن من زدی از دهن خودت زدی و فکر کردی کارا رو درست میکنه .... دیدی که نکرد....چرا؟؟؟؟؟؟؟ چون روح منم خبر نداشت.....چون بارها دیدی دوست دارم بدونم چی میگی و میشنوی و میرنجیدم وقتی بی خبر کاری رو میکردی و تو نخواستی با یکی دو بار رنجش من به این فکر کنی رنجشم بی خود نیست و شاید تو اشتباه میکنی!!...چون من نخواسته بودم کسی بهم لطف کنه...من ازت خواستم که ریش و قیچی دست تو باشه....؟ یا این که از اولم دیدی دوست ندارم کسی تو کارم دخالت کنه کسی کمکم کنه....خودخواه نیستم....ولی نمیخواستم کسی تو این یه قلم کار به زور کمکم کنه....و تو ناراحت میشدی فکر میکردی دارم کارتو کم ارزش میکنم نه!! مسئله ابن نبود این بود ...که کمک نمیخواستم.......لطفت چه زیبا میشد اگه قبل از هرچیز و هرکاری به من میگفتی و من میدونستم که تو قراره چی بگی ... نه این که بعد ازت بپزسم چی گفتی چی شد...و تازه.. یه چیزایی رو هر دفعه نگی و بگی همین...!!!

همین؟؟!!! واقعا همین؟؟؟ به همین سادگی؟؟؟ من بد کردم بهت؟؟؟ اگه کردم  هم چرا اینجوری جوابم رو دادی

میدونی اون روز چقدر میاد جلو چشمم؟؟ گفتی : چیه به من اعتماد نداری؟؟نگار من اینقدرا احمق و بچه نیستم

و من خندیدم...اره خندم از ته دل بود چون بهت اعتماد داشتم و میخندیدم چون همون روز امتحانت کردم و وانمود کردم اونجوره که تو فکر میکنی!!! ولی تو دلم میگفتم بذار امتحانش کنم و راستش تقریبا احتمال صفر میدادم که تو؛ تو امتحانم رد شی....هی

کی فکرشو میکرد....؟ چقدر حرف شنیدم...صبر کردم...تو روی اینو اون وایسادم که نه این فرق داره...به خاطرش دعوا کردم...خودم خیلی چیزامو کنار گذاشتم...حتی ناراحتیش بعضی موقع ها منو از درس می انداخت و من چون دوسش داشتم از این بابت ناراحا نبودم...اون وقت چی شد؟؟؟؟ این شد که اگه الانم من اشتباه میکنم اینقدر من و دوستیم مهم نباشه که بیاد و تو روم وایسه و بگه اشتباه میکنی....یا اگه واقعا اشتباه از اون بوده بگه : اشتباه کردم!!‌ولی نه مسخره بگه...مثل همیشه

جدی....محکم... بگه...آره این بود حرفای ناگفته و چیزایی که بهت نگفتم...و این دلیلش...اصلا بی دلیل....ولی اینه حرفایی که ازت پنهون موند و این حرف آخرم که من اشتباه کردم

نه!!!!!!!!‌راست میگی تو این دوره زمونه این جمله رو کم میشنوی خیلی کم خیلی

ولی من احمق ؛ صفت بهتری پیدا نمیکنم...تا حالا هم منتظر بودم که ببینم این قدرت رو داری...ولی امید الکی به خودم داده بودم...دوستی...! این کلمم داره کمکم برام بی معنی میشه...مثل...مثل مردونگی...البته...خوشحالم که اگه افتادم اگه منو شکستی ...کسی بود که دستمو بگیره...همون کسی که تو پشت سرش گفته بودی اون...صفتی رو که گفتی حتی روم نمیشه بگم....چی داره که من به دیگری ترجیحش دادم...حرفت یادت میاد؟؟؟ حرفی که من از دهن تو نشنیدم و میدونم هم راسته!!!!!!!!!!!! کسی که تو در موردش یهو نظرت خوب شد...یه دفعه...و حرفی رو که در مورد کس دیگه زده بودی در مورد اون هم تکرار کردی...آشنا بود...دستاش...نگاهش....چند نفر میتونستن برات این طور آشنا باشن و در عین حال بی ارزش؟؟؟.................................!!!!آره اینجا بهت میگم خیلی چیزا داره...خیلی چیزا داره که تو نمیفهمی...اینارو نمیگم چون تو تاییدش کردی...چون تو گفتی لیاقتم رو دارم برعکس بعضی ها!!! اینا رو فقط برای این میگم که خودم باورش کردو خودم...آره... آره اون خیلی چیزا داره...خیلی چیزا...یکیش مردونگیه...یکیش مرامه....یکیش...صداقت ....چیزی که تو نداشتی

.......

اینو خیلی وقت پیش نوشتم و نفرستادمش چون هنوز امید داشتم که .... زنگ زدی ولی حلالیت طلبیدی چون مسافر بودی...من حلالیت نمیخواستم و هیچ وقت نخواستم کسی بی دلیل ازم عذر خواهی کنه یا بگه ببخشید....اصلا ببخشید نخواستم....فقط میخواستم بشنوم...میخواستم باهام حرف بزنی...واقعیت ها رو بگی ... تو ضیح بدی چرا....تو حتی جرات روبهرو شدن با من و تو چشای من حرف زدن رو به یکی گفتی نداری...همونم اشتباه بود نبود؟؟؟ که به اون اعتماد کردی که حرفاتو به من نگه ؟؟؟ اون کی تو بود که بهش اعتماد کردی یا چرا اصلا باید به تو قول میداد؟ تو دوست من بودی باید به من اعتماد میکردی . اعتماد من به خودت رو زیر سوال نمیبردی....و اونم اول به عشقش تعهد داشت که واقعیت رو بگه و به قولش که گفتن واقعیته عمل کنه نه به تو درسته...؟ اون وقت زنگ زدی که چرا اعتمادتو زیر سوال برده و اینم باز از من مثل بقیه چیزها پنهون بمونه....چون دوست من چون پرنده کوچولوی من جراتشو نداشت حرف بزنه و حاضر نبود برای من و واقعیت غرورش را بشکنه!!!!!!!!!!! الانم اینا رو ننوشتم که چیزی عوض شه...چون کسی که تا حالا جرات نداشته از این به بعدم نداره و لابد اگرم بخواد میخواد با دروغ درستش کنه که اونم معلوم میشه....فقط نوشتم که آروم بگیرم...که تو روزا که بیش از پیش دل گرفتم واقعا به این باور برسم...به هیچ چیز نمیتونی اعتماد کنی و در بهترین لحظات همه چیزو آدما آدمایی که فکرشم نمیتونی بکنی میتونن همه چیزو خراب کنن!!!!........

کاش نیومده بودی که دوستت بدارم و حالا به این فکر کنم احساس قشنگم بی ثمر موند و حالا با اینکه هنوز در دلمه باید سعی کنم نابودش که شاید نشه....ولی دفنش کنم...که یه جایی بمونه ولی یه جایی گنگ و هر لحظه طغیان نکنه..........

چرا....؟!؟!؟!

به من فقط بگو چراااااااا....؟؟؟؟

من چه بدی ای به تو کردم......

چرا....

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٦/۱

 

 

فکر نکن ما با هم بيگانه ايم

قبل از اين که ما عاشق هم بشيم

سنگ فرشايی که ما هرکدام تک تک از آن می گذشتيم

قبل از ما ؛ با هم آشنا بودن...

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٦/۱

 

 

طلا به کیمیا نیازی ندارد اما مس چرا .

خودت را اصلاح کن .

آنچه را زنده است بکش : این نفس توست .

آنچه را مرده است احیا کن : این قلب توست .

آنچه را حاضر است پنهان کن : این جهان فانی است .

آنچه را غایب است فراخوان : این جهان ازلی است .

آنچه را هست فنا کن : این شهوت است .

آنچه را نیست خلق کن : این نیت است .

 پيام هاي ديگران ()

Negar

Negar


لینک ها

آيلين و خاطراتش
جاوا
کلبه آرامش من
دو منتظر
عروسک کوکی
شام مهتاب
چيزی شبيه زندگی
لحظه ساز عاشقی
گيم نت زئوس
شايد کمی بهتر
پایان سکوت
قصه دلها
رز
طنز و منز

نویسندگان

Negar

آرشیو من

اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤

امکانات

  RSS 2.0