دور از نشاط هستی و غوغای زندگی ٬
دل با سکوت و خلوت غم خو گرفته بود .
آمد ٬ سکوت سرد و گرانبار را شکست !
آمد ٬ صفای خلوت اندوه را ربود !
آمد ٬ به این امید که در گور سرد دل ٬
شاید ز عشق رفته بیاید نشانه ای .
او بود و آن نگاه پر از شوق و اشتیاق
من بودم و سکوت و غم جاودانه ای .
آمد مگر که باز درین ظلمت ملال ٬
روشن کند به نور محبت چراغ من.
شاید که من دوباره بگیرم سراغ شعر ٬
زان پیش تر که مرگ بگیرد سراغ من !
گفتم مگر صفای نخستین نگاه را
در دیدگان غمزده اش جست و جو کنم .
وین نیمه جان سوخته در اشتیاق را
خاکستر از حرارت آغوش او کنم !
چشمان من به دیده ی او خیره مانده بود
تابید یاد عشق کهن در نگاه ما
آهی از آن صفای خدایی ٬ زبان دل
اشکی از آن نگاه نخستین ٬ گواه ما
ناگاه عشق رفته ٬ سر از سینه برکشید
آویخت همچو طفل یتیمی به دامنم
آن گاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت ٬
آهی کشید از سر حسرت که : این منم!
باز آن لهیب شوق و همان شور و التهاب
باز آن سرود مهر و محبت٬ ولی چه سود ٬
ما هرکدام رفته به دنبال سرنوشت
من دیگر آن نبودم و او دیگر او نبود !!