اتاق رویا

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

۱۳۸٥/٩/٢٤

 

 

دوست دارم بروم سربه سرم نگـــذاريد

گريه ام را به حســاب سفرم نگـــذاريد

دوست دارم که به پابوسي باران بروم

آسمان گفته که پا روي پرم نگـــذاريد

اين قدر آينه ها را به رخ من نکشيــد

اين قدر داغ جنون بر جگرم نگـــذاريد

چشمي آبي تر از آيينه گرفتارم کرد

بس کنيد اين همه دل دور وبرم نگذاريد

آخرين حرف من اين است ، زميني نشويد

فقط... از حال زمين بي خبرم نگــذاريد ...

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٩/٢٤

 

 

آرزو دارم شبي عاشق شوي ...

آرزو دارم بفهمي درد را ؛ تلخي برخوردهاي سرد را

 مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني.

مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني.

مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من

نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني ...

آره ... آرزو می کنم هرکسی معنای عشق رو بفهمه ! بدی نکشه نه ! غصه نخوره نه !        نمی خوام نفرین کنم  هرگز... چرا باید دعا کنم آدما درد بکشن تا معناشو بفهمن ... می خوام دعا کنم یه روز همه آدما بتونن هر حسی رو که تو دنیا وجود داره با همه وجود درک کنند و بتونن جای دیگران باشن ... با دیدن درد دیگران طوری باشه که انگار خودشون درد می کشن ...

آره روزی می رسد که تو ...

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٩/٢۱

 

.....

در دایره تاریک فنجان فال ؛

عکس فانوس ستاره و عطر اطلسی افتاده است !

شاید شروع نور 

نشانه ای از بازگشت نگاه گرم تو باشد ! 

باید به طراوت تقویم های کهنه سفر کنم !

تقویم ناب ترین ترانه نمناک !

تقویم سبزترین سلام اول صبح !

تقویم دور دیدار بوسه و دست ...

شاید در ازدحام روزها ؛

یا در انتهای همان کوچه شاد شمشادها ؛

شاعری دلشکار را ببینم

که شیرین ترین نام جهان را زیر لب تکرار می کند

و تلخ می گرید !

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٩/٢۱

 

 

در دیده به جای خواب آب است مرا

                                                    زیرا که به دیدنش شتاب است مرا

گویند بخواب تا به خوابش بینی

                                                    ای بی خبران چه جای خواب است مرا ....

                                   .........................................

گفته بودی که چرا محو تماشای منی

وآنچنان مات که یکدم مژه برهم نزنی

مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود

نازچشم تو ...

               به قدر مژه برهم زدنی ...

                                   ..........................................

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم ...

چه بگویم که غم از دل برود

چون تو بیایی ...

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٩/۱٧

 

 

امروز و امشب به اندازه تمام عمرم گریه کردم ... شایدم چون گریه هام فرق داشته و با یه سوز دیگه بوده به نظرم خیلی میاد ... هرچی بود و هرچی هست ... فقط اسنه که دنیا خیلی بی رحمه خیلی ... خیلی ... خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا فریاد بزنم صدامو می شنوی ؟ دیگه بریدم ... بریدم ... امشب بریدم ...

هرشب با یه آرزو سرمو میذاشتم زمین و امشب باید ...

خداااااااااااااااااااااااااا ... سخته ... سخت نه ! طاقت فرساست ... امشب یه قسمت من مرد ... مرد ... و شاید به زودی تمام احساس و وجودم بمیره ...

خدایا فقط کمکم کن بتونم روزامو شب کنم همین ... بعدازاین کارم فقط همینه ! فقط همین ...

همین ..............

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٩/۱٧

 

باور می کنم ...

باور کرده بودم هستم ... تا رفت ...

باور کرده بودم عاشق نیست ... تا دوباره آمد ...

باور کرده بودم که عاشقم تا دوباره رفت ...

حالا باور می کنم که مرده ام ...

.نگار.

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٩/۱٧

 

 

به نام او ...

تازه رسیده بود ... خسته بود ... مغزش کار نمی کرد ... روز خسته کننده ای رو پشت سر گذاشته بود ... فقط منتظر یه چیز بود ! یه چیز بود که میتونست همه اون خستگی رو از تنش بیرون کنه ... روی مبل نشست ... چشمانش رو بست ... با یه نفس عمیق بوی مریم هایی رو که دورتر از اون روی میز قرار داشتن استشمام کرد ... بعد یه هفته هنوز سالم و تروتازه مغرورانه روی میز عطرافشانی میکردند .هنوز چشمانش بسته بود که تلفن زنگ زد ... میشه گفت از جاش پرید و یه جهش کرد و تلفن رو قاپید ... راس ساعت همیشگی ! حالا میتونست از دنیای کار و خستگی و درس و فکر و ... بیرون بیاد و از زمین بره به عرش ... فقط با شنیدن صدای آشنایی که دلیل نفس کشیدناش بود !

ـ جانم ؟!

ـ سلام !

فقط سلام ! (با خودش فکر کرد) همیشه گرم تر از این سلام میکرد ! مهم نیست ! شاید اونم خستست .

دوباره لبخندرو رو لباش نشوند .

ـ خوبی عزیزم ؟

ـ باید باهات جدی حرف بزنم ! راحت ...

چشماشو باز کرد ... شایدم یکم دلش آشوب شد !

ـ خب بگو ! راحت باش ! 

ـ میتونی حرفامو بپذیری ؟

گیج شده بود ! ولی ... آره ! همیشه حرفاش رو می پذیرفت ... مهم نبود چی باشه ! چون با همه وجودش عشقش رو می پرستید !

ـ بگو ! من که همیشه حرفاتو می پذیرم !

ـ خب پس ... میگم گوش کن و چیزی نگو !

ـ ...

ـ ببین ! ... ما ... ما ... به درد هم نمی خوریم ... بهتره زودتر تمومش کنیم !   

نباید چیزی می گفت ! یعنی واقعا نباید چیزی می گفت عشقش ازش می خواست سکوت کنه ... بپذیره !؟

ـ ...

ـ من ... من ... شاید یه مسیر دیگرو ... یه ... یه ... یه کسه دیگرو برای زندگیم انتخاب کنم ! و ... و گفتم دیگه بیشتر از این ادامش ندیم که سخت تر بشه !

همین ؟ یه تصمیم ؟! از طرف یه نفر ؟! مغزش دوباره قفل کرد انگار که از آسمونی که توش بود پرت شد رو زمین ... اونم با مغز !!!

ـ تو هم خوشبخت باشی !

(با خودش تکرار کررد) تو هم ؟!؟! پس اون این طوری خوشبخت می شد ؟! اشک در چشمانش حلقه زد ولی ... کاری نمی تونست بکنه ! حرفی نمیتونست بزنه ... اجازه نداشت ... 

ـ خب پس دیگه کاری نداری ؟

ـ ...

الو ؟ باشه خداحافظ ...

ـ نه وایسا !!!!!!

باید حرفش رو می زد ... چه می خواست بگه ... نمی خواست حتی چیزی بگه که باعث عذاب وجدان اون بشه و ... نمی خواست خوشبختی عشقشو ازش بگیره ... ولی باید یه چیزی می گفت ! نفسشو که تاحالا حبس کرده بود بیرون داد و بغضش رو فرو داد ... شاید حرفشو عوض کرد و ... گفت ...

ـ خوشبخت باشی !

...

.نگار.  ۵.۴۸ بعدازظهر ـ دوشنبه ۱۳/۹/۸۵ 

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٥/٩/٢

 

 

ديگر اگر گريان شوي ؛ چون شاخهاي لرزان شوي

ديگر نمي خواهم تو را ...

گر بازگردي از خطا ؛ دنبالم آيي هر كجا

ديگر نمي خواهم تورا ...

ديگر اگر گريان شوي ؛ در اشكها غلتان شوي

ديگر نمي خواهم تورا ....

گر محرم رازم شوي شكسته چون سازم شوي

ديگر نمي خواهم تو را ...

                             دیگر نمی خواهم تو را ...  

خدایا ... بازهم من و دل گرفته و اشکهای نا تمام ... به کجا مرا می بری ؟ ...

خسته ام ... خیلی ... خسته از تمام ندانستن ها ...

تو یاریم ده ...

چرا اونجا که فکرمی کنی همه چیز خوبه وداره درست و بی کم و کیف جلو می ره...یهو میبینی ... نه !!!!!!!!!!!!!! از بن و ریشه می لنگه ... چرا ... چرا..چرا آدما اینقدر سخت می پذیرن که اشتباه کردن و نمی فهمن شاید این نپذیرفتن ها به قیمت چیزهای باارزش تری تموم بشه !!! ... چرا ما آدما همه چیزو به هم می خوایم !!! همه جیزو ... چرا هدف مشخص نیست ... خدایا ... خستم ... خسته ... دستانم را مثل همیشه بگیر ... می خواهم دستانم را تو گرم کنی نه زمینی هایی که روزی هستند و فقط دست تو را می خواهند و روزی ... هزاران دست را گرم می کنند ... و شاید ... شاید دست تو هم در بین این دستان باشد ... شاید ... خدایا ... می دانی چه می خواهم ... می دانی ...

.....

 پيام هاي ديگران ()

Negar

Negar


لینک ها

آيلين و خاطراتش
جاوا
کلبه آرامش من
دو منتظر
عروسک کوکی
شام مهتاب
چيزی شبيه زندگی
لحظه ساز عاشقی
گيم نت زئوس
شايد کمی بهتر
پایان سکوت
قصه دلها
رز
طنز و منز

نویسندگان

Negar

آرشیو من

اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤

امکانات

  RSS 2.0