به نام او ... تازه رسیده بود ... خسته بود ... مغزش کار نمی کرد ... روز خسته کننده ای رو پشت سر گذاشته بود ... فقط منتظر یه چیز بود ! یه چیز بود که میتونست همه اون خستگی رو از تنش بیرون کنه ... روی مبل نشست ... چشمانش رو بست ... با یه نفس عمیق بوی مریم هایی رو که دورتر از اون روی میز قرار داشتن استشمام کرد ... بعد یه هفته هنوز سالم و تروتازه مغرورانه روی میز عطرافشانی میکردند .هنوز چشمانش بسته بود که تلفن زنگ زد ... میشه گفت از جاش پرید و یه جهش کرد و تلفن رو قاپید ... راس ساعت همیشگی ! حالا میتونست از دنیای کار و خستگی و درس و فکر و ... بیرون بیاد و از زمین بره به عرش ... فقط با شنیدن صدای آشنایی که دلیل نفس کشیدناش بود !
ـ جانم ؟!
ـ سلام !
فقط سلام ! (با خودش فکر کرد) همیشه گرم تر از این سلام میکرد ! مهم نیست ! شاید اونم خستست .
دوباره لبخندرو رو لباش نشوند .
ـ خوبی عزیزم ؟
ـ باید باهات جدی حرف بزنم ! راحت ...
چشماشو باز کرد ... شایدم یکم دلش آشوب شد !
ـ خب بگو ! راحت باش !
ـ میتونی حرفامو بپذیری ؟
گیج شده بود ! ولی ... آره ! همیشه حرفاش رو می پذیرفت ... مهم نبود چی باشه ! چون با همه وجودش عشقش رو می پرستید !
ـ بگو ! من که همیشه حرفاتو می پذیرم !
ـ خب پس ... میگم گوش کن و چیزی نگو !
ـ ...
ـ ببین ! ... ما ... ما ... به درد هم نمی خوریم ... بهتره زودتر تمومش کنیم !
نباید چیزی می گفت ! یعنی واقعا نباید چیزی می گفت عشقش ازش می خواست سکوت کنه ... بپذیره !؟
ـ ...
ـ من ... من ... شاید یه مسیر دیگرو ... یه ... یه ... یه کسه دیگرو برای زندگیم انتخاب کنم ! و ... و گفتم دیگه بیشتر از این ادامش ندیم که سخت تر بشه !
همین ؟ یه تصمیم ؟! از طرف یه نفر ؟! مغزش دوباره قفل کرد انگار که از آسمونی که توش بود پرت شد رو زمین ... اونم با مغز !!!
ـ تو هم خوشبخت باشی !
(با خودش تکرار کررد) تو هم ؟!؟! پس اون این طوری خوشبخت می شد ؟! اشک در چشمانش حلقه زد ولی ... کاری نمی تونست بکنه ! حرفی نمیتونست بزنه ... اجازه نداشت ...
ـ خب پس دیگه کاری نداری ؟
ـ ...
الو ؟ باشه خداحافظ ...
ـ نه وایسا !!!!!!
باید حرفش رو می زد ... چه می خواست بگه ... نمی خواست حتی چیزی بگه که باعث عذاب وجدان اون بشه و ... نمی خواست خوشبختی عشقشو ازش بگیره ... ولی باید یه چیزی می گفت ! نفسشو که تاحالا حبس کرده بود بیرون داد و بغضش رو فرو داد ... شاید حرفشو عوض کرد و ... گفت ...
ـ خوشبخت باشی !
...
.نگار. ۵.۴۸ بعدازظهر ـ دوشنبه ۱۳/۹/۸۵