اتاق رویا

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

۱۳۸٦/۱/۳٠

 

نمی فهمه ...

قیافه های غم زده ...

    آدمک های پس زده ...

        چشماشون از عشق کور شده ... نمی دونه چه ها شده ...

باز شکسته قلباشون ...

     ازدست یه بی معرفت ...

           کسی که ذره ای نداره ... تو وجودش درک و فهم ...

نمی فهمه که من واسش می خونم ... 

        نمی فهمه که من به پاش می مونم ... 

                نمی فهمه که من عاشق شدم ... 

                         نمی فهمه که قلبم واسه اونه ... نمی تونه تنها بمونه ... 

                                                                                     نمی شه از عشق بی تو بخونه ...

کاش می شد دوباره چشماشو ببینم ...

     کاش می شد دوباره دستاشو بگیرم ...

           کاش می فهمید که بدون اون می میرم ... می میرم ...

نمی فهمه که من واسش می خونم ... 

        نمی فهمه که من به پاش می مونم ... 

                نمی فهمه که من عاشق شدم ... 

                         نمی فهمه که قلبم واسه اونه ... نمی تونه تنها بمونه ... 

                                                                                     نمی شه از عشق بی تو بخونه ...

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٦/۱/۳٠

 

برو برو هرجا بگو که يار من ديوونه بود

دنیای من چشمای من این عمر من این دل من ...

                                                                   می سوزه ...

گریه نکن دروغ می گی ... می دونم من چند روزه ...

                                               توام مثل همه می ری و منو تنها می ذاری ...

عاشق نبودی می دونم ... عشق تو هم جا می ذاری ...

برو برو هرجا بگو که یار من دیوونه بود ... عاشق نبودی می دونم ... بودن من بهونه بود ...

اما بازم این دل من عاشقشه اونو می خواد ...

                                                می میرم از جای خالیش اگه بره دیگه نیاد ...

برو برو هرجا بگو که یار من دیوونه بود ... عاشق نبودی می دونم ... بودن من بهونه بود ...

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٦/۱/٢٦

 

 

 دستاتو بسته ... گوش کن دل خسته ... ازش دلگیرم ... بی اون من می میرم ... چاره ندارم ... ترکم کرده یارم ... ای دل عاشق و ساده ی من ...

دستاتو بسته ... آهای دل خسته ... همه درهارو به روی من بسته ... اونی که رفته ... روزی بوده با من ... ای دل تکه و پاره ی من ...  

دل من ... بغضتو بشکن ... گریه کن با من ... دل من ... روزای خوبت همشون رفتن ... دل من ... اونی که قلبش یکی بود با من ... دستای من  به اون دیگه نمی رسن ...

اونی که عمری تو رو بازی داده و رفتش ... این دل خسته از سرش زیاده ... تو با دروغاش شادی ... سرکاری باز بودی ... اون خیانت کرده باز کم میاره ... تو دیگه قلبمو آتیش نزن ...

دل من ... دل من ... دل من ...

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٦/۱/٢۳

 

 

ما ...

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٦/۱/٢۳

 

 

تو مهربان بودی

                آغاز ماجرا ؛

                               اما

چه سخت تشنه جام محبتت بودم ...

سخن تمام نشد ؛

                         ختم ماجرا پیدا

امید با تو نشستن

تلاش بی ثمری بود

چه ؛ کوشش شب و روزم

بسان شخم زدن روی سینه دریا

و استغاثه به درگاهت

گره به باد زدن ؛

و همچو کوفتن آب بود در هاون

مرا رها کردی ؟

مرا به مساخ سلاخان

چرا رها کردی ؟

مرا که رام تو بودم

اسیر دام تو بودم

گذشتم از تو و آن پر فریب شهر بزرگ

کنون کنار کویرم ؛

                       کویر بی باران

و مهربانی این مهربان ترین یاران

و کاشکی تو از این صالحان صلح و صبوری

                                                         ـ از این مردمان کرمانی ـ

به قدر یک ارزن

وفا و خوبی را

                   به وام بستانی

که مثل مهر درخشان شهر بخشنده

و همچو مردم این ملک

                      مهربان باشی

تو ای بلای دل من

ـ بلند بالایم

ـ تو ای برازنده

تو ای بلندتر از سروها و افراها

تو بر تمام بلندان باغ بالنده

به این اسیر به غربت گذر توانی کرد ؟

بر این کویرنشین

بر این ز مهر تو محروم نظر توانی کرد ؟

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٦/۱/٢٠

 

 

معلم گفت{الف}گفتم او.معلم گفت{ب}گفتم با او.معلم گفت{پ}گفتم پیش او.معلم گفت{ج}خواستم بگویم جدایی گفت نگو ...

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٦/۱/۱۸

 

 

اون روزا که بودی با من عهد و پیمونو شکستی منو تنها جا گذاشتی دل به غریبه بستی من برات بازیچه بودم توی این دورزه دنیا نقشی مثل یک عروسک ولی تنها خیلی تنها ...

دیگه من دوست ندارم ... تو برو از روزگارم ... تو نخند به گریه من ... من به تو شوقی ندارم ...

دیگه من چیزی ندارم که به پیش تو ببازم هرچی بود سوختم و باختم دیگه من چی رو بسازم برای این قلب تنها از تو صد خاطره مونده گریه هاتم یه دروغه تو بدون دستتو خونده ... دل من دستتو خونده ...

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٦/۱/۱۸

 

 

پسرا اغلب وقتی یکی رو می پیچونن از قبل کس دیگه ای رو زیر سر دارن ...

این جمله رو شنیدم ... بهش فکر می کنم و ... خرد می شم ... : چندماه عذر و بهونه میارن و بعد یهو تمومش می کنم ...

وقتی یه نفر دیگه رو زیر سر دارن !! چقدر این جمله رو باید برای خودم تکرار کنم ؟؟؟ بازم باور کنم اون خواهرش بوده ... ؟ منم این چند ماه پیچونده نشدم ؟؟ حالا می فهمم چرا حرفاش همه بی منطق بود  ... چرا به هیچ راهی راضی نبود که حتی یه بار امتحان کنه ... اینو الان شنیدم و اصلا دیگه نمی تونم یه کوچولو هم خوب فکر کنم ... حالا دیگه ... چه حسی باید داشته باشم ؟ حالا دیگه ... حالا دیگه ... وای خدا ... چه طور می تونست ... این چند ماه !! ... خدا ... خدا جون ... به خدا ضعیف تر از این حرفام که ...

آره راسته ... فکر که می کنم می بینم این جمله درسته خیلی از پسرارو دیدم و شنیدم این طورین ... خدایا ...... الان مهم نیست ... خودشم دیگه مهم نیست ... احساس و امید و آرزو . اینام همه به درک ... فقط مهم اینه که یعنی واقعا همین بود ؟ واقعا بازیچه بودم ؟ واقعا اون همه دروغ گفت ؟ واقعا این قدر له شدم ؟ واقعا داشتم کم کم پیچونده می شدم ؟؟؟ .... خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٦/۱/۱۸

 

 

خیلی عجیبه :

تا مریض نشی کسی برات گل نمیاره ... تا گریه نکنی کسی نوازشت نمی کنه ... تا نمیری کسی نمی بخشتت !!!!

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٦/۱/۱۸

 

 

به نام او ...

دیگه نمیشه باور کرد ... نمیشه قبول کرد ... مثل پسرای ۱۷ ۱۸ ساله پاشه یه دخترو هرچند اصلا عاشقش باشه بشونه کنارشو بیاد که من ببینمش ؟!؟! آره ... می دونه دیدمش ... می دونه هرجا باشه حسش می کنم و می بینمش ... می دونم حالا دیگه خیالش راحته و دیگه پیداشم نمیشه ... دیگه این طرفام نمیاد ... حالا که تیرشو به خیال خودش زده دیگه ین ورام پیداش نمیشه ...

ولی این رسمشه ؟؟؟

صبح که تو مقدم صدای اون طور گاز دادن رو شنیدم همه وجودم لرزید ... رانندگیشو از ۶ فرسخی هم می شناسم ... تا حالا شده فکر کنم اومده شک کنم و و بعد ببینم که آره اشتباه کردم ولی نشده که بدونم اونه قشنگ حس کنم و مطمئن باشم و ... اون نباشه ... سر مقدم می خواست بپیچه ... برگشتم ... نگاهم از بین دو ماشین که پارک بودن بهش افتاد ... فقط جلوشو نگاه می کرد ... فاصلمون چقدر بود ؟ یه متر ... دو متر ... ولی نگام نکرد ! جدی به نظر میومد ... شایدم می خواست جدی باشه ! از پشت مطمئنا منو دیده بده ... مطمئنا از پشت منو می شناسه ... هیچ وقت نگفت اما می دونم که منو می شناسه ... ولی نگاهشو برم نگردوند ... ساعت ۶.۴۰ صبح تو مقدم حتما اتفاقی از اونجا رد می شده !!!!!! همین دیروز بود که داشتم فکر می کردم این اواخر که دیرم می رفت سرکار و یه بارم به خاطر من زود بیدار نشد بخواد بیاد منو ببینه ... دیگه اصلا از اینکارا نمی کرد ... اصلا تو فکرشم نبود ... حالا ... آره شاید واقعا هم اتفاقی بوده ... کاملا اتفاقی ... کسی که به خاطر تو حاضر نبود ... حالا چطور می تونست پاشه بیاد و ... بعدم تازه فقط خودی نشون بده و ... بره ! شایدم نه ! واقعا منو نشناخته یا ندیده ...  آره چرا باید مطمئن باشم منو می شناسه ... چی شبیه قبله ... کجاش مثل قبل که این باشه ... چرا باید بگم منو حتما از پشت شناخته ... ؟! من حتی شک دارم منو از جلو هم ببینه بشناسه ... کسی که میاد با یکی دیگه ... وااای ... آخه برای چی ... ؟! اگه کسی رو پیدا کردی باید من ببینمش ؟ که چی بشه ؟ که بگی ببین من انتخاب کردم تو هم دیگه به من فکر نکن ؟؟؟‌من که همین کارو می کنم ... من که رفتم ... من که هرچی گفتی گفتم چشم ... حالا باید چی رو نشونم می دادی ؟! که می تونی ؟ چی رو می تونی ؟! ...

بعدم تو بزرگراه ...  نزدیک دانشگاه ما ... منم نیم ساعت دیرتر در اومدم ازداشگاه ... اونم نه مسیر همیشگی که می دونست خطی ها از اون بر می گردن ... لاین بقلی از کنار مارد شه ... اول پلاکشو دیدم ... شاخ درآوردم ... نمرش کرجه و شمارش ... آره ... جلوتر بود که راننده رو دیدم و ... دور که شده بود ... دختری رو که کنار دستش نشسته بود ... چه حالی شدم ؟؟؟ نمی دونم !!!! آره همیشه گفتم به همم گفتم ... فردین بازی بلد نیستم ... از این کارا نمی تونستم . نمی تونم بکنم که دعا کنم خوشبخت باشه و یه آدم خوب گیرش بیاد ... همیشه گفتم نمی تونم کسی رو کنارش ببینم ... همیشه می تونم به اطمینان بگم هیچ کس مقابلش این طور آروم و رام و صبور نمیشه و اونم نمی تونه با کسی کنار بیاد ... نباید بیاد ... ته خودخواهیه ؟؟؟ آره ... شایدم هست ... ولی من اینم !!‌ من که همه چیزم بد بود ... اینم روش ... بهش فکر نکنم ... ازش متنفر باشم ؟ ... نخوام ببینمش ... همشم که باشه ولی نمی تونم ببینم این طور ساده می تونه جامو بده به کس دیگه ... هرچقدرم الکی باشه اصلا علاقم به طرف نداشته باشه ولی ... یادش بره که یه زمان فقط دوست داشت من رو اون صندلی بشینم ... چه حالی بودم نمی دونم ... فقط دلم می خواست تاکسی زودتر بره برسه کنارش که ببینم کیه ... قط همین ... خواهرشه ؟!؟! یه دختر دیگست ؟! کیه ؟ چقدر واقعا از من سر تره ... بهتره ... با یه نگاه خیلی چیزا رو میشه فهمید ... همون طور که با یه نگاه تو چشاش آخرین باری که دیدمش .. روز تولدم ... فهمیدم اون محمد من نیست ... اونی که عاشقم بود نیست ... با عشق نگام نمی کنه و اگرم حالا اومده فقط اومده که جبران کنه ... اومده که مثل پارسال نشه ............. تاکسی نرسید ... وقتی تند بره کسی به گردشم نمی رسه ... بازم یادش رفت که می خواستم این قدر تند نره ... اونم تو بزرگراه ... بازم ... ؟! آره ... بازم ! دیگه من اونجا چه نقشی داشتم ... دیگه خواسته من اون وسط چی بود ... شایدم قسمت بود ... قسمت بود که شاید این بار وافعا اتفاقی ببینمش و ببینم که جامو کسی پر کرده و باید به راهی که دارم می رم ادامه بدم و حتی پشت سرمم هم نگاه نکنم ... حتی بهش فکرم نکنم ... ببینم که واقعا ارزش نداره ... شایدم مخصوصا اومده بوده با اون ... ولی من می ذارم به پای اتفاقیش تا ازش متنفر نشم ... که نگم ته بچه بازیو درآورد ... نگم مریض بود ... اومده بود آزارم بده ... اومده بود فقط بگه ببین این طوری هاست ...گفتم برو ... حالام هیچی دیگه ازت نذاشتم ... ببین می تونم و میکنم ! آره به خودم می گم اتفاقی بود ... اصلا همش اتفاقی بود  یه اتفاق بود که تو مطمئن تر بشی دوست نداشت ... مطمئن تر بشی همش الکی بود ... مطمئن تر بشی این راهی که می ری درسته و حق داری که نخوای چشاش تو چشاش بیفته ... بترسی از این که ببینیشو پرت شی به گذشته ای که اون فراموشش کرده ... حق داری که به گذشته دیگه نگاه نکنی و هرچند آینده رو هم ول کردی ولی فقط جلو پاتو نگاه کنی ... خدایا ... خستم !!!!! چقدر گریه کردم ؟؟؟ چه طور رسیدم پیش غزل ؟؟؟ با اون دل درد و دل پیچه چه طور برگشتم ... و چه طور سعی کردم کسی اشکامو نبینه با عینک زدن ... چقدر داد زدم پیش غزل ... خالی شدم ... خالی ...  شایدم غزل راست می گه اومده بوده که آزارم بده ... اذیتم کنه ... آره ! وگرنه حداقل یه نگاه می کرد ... یه نگاه ... با همون نگاهشم می تونست باهام حرفاشو بزنه ... اصلا می تونست نفرتو  بریزه به جونم ولی ... حتی نگاه هم نکرد ... به غزل گفتم یعنی اینقدر غریبه شده ؟؟؟ یعنی اینقدر نمی شناسمش ؟ یعنی اشتباه می کنم که می گم نه اون تو فکرشم نیست منو اذیت کنه ؟! یعنی اشتباهم در این حد فجیع و بزرگه ... یعنی این قدر غریبه شده ... یعنی این قدر عوضشده که بخواد منو اذیت کنه ؟ گفت نه ! شاید واقعا هم همچین چیزی تو سرش نیست ولی ...

ولی چی ... !؟ واقعا چی ؟ واقعا چرا ... دو روز پیش که می خواستم برم رانندگی و اومدم برم پایین ولی نرفتم و دم پنجره یهو دیدمش اونم دوبار ... نمی دونم چی فکر می کردم ... ولی می دونستم دم خونمون دیگه اتفاقی نمیاد !! ... شاید حسم ... حس خوبی بود بهش ... می تونستم حداقل ببخشمش ... اگه نمی تونستم قبولش کنم ... نمی تونستم باورش کنم ... نمی تونستم باور کنم هنوز دوسم داره ... تا قبلش نمی تونستم باور کنم بتونم ببینمش ... باور کنم می تونم حس خوبی بهش داشته باشم ... ولی وقتی دیدمش ... فقط یه کم بخشیدمش ... آره من نبخشیده بودمش ... هنوزم نبخشیدمش ... یعنی دیگه نمی تونم ببخشمش ... بده آره خیلی بده ... ولی نمی تونم ... نمی تونم هیچ آرزویی براش بکنم هیچ آرزویی ... شاید فقط سلامتیش  ... اون طور مریضیشو نمی تونستم ببینم ... ولی بقیش هرچی بشه ... چیزیه که خودش خواسته و می خواد ... نمی تونم ... آقا جون نمی تونم ...

چرا چرا دوروز پیش یه جور دیگه فکر کردی ؟! نگار هنوزم خامی ... هنوزم نمی فهمی ... راضی بودم اگه فقط می خواد بدونه دوسش داره ... خودشم  نشون میده تا من ببینمش و به یادش باشم و یادم باشه دوسش دارم و خودش ولی هرکار می خواد بکنه ... می گفتم باشه ... باشه اون فقط میومد می گفت این طوره راستشو می گفت من خودم می گفتم بهش ... خودم می گفتم که به یادت هستم و دوست دارم و دوست دارم ببینمت ... ولی خودتو ... خود خودتو ... عشق سالهای پیشمو ... نه کسی رو که دیگه نمی دونم کیه ! نمی دونم چه میکنه ... نمی دونم چه حسی به من داره ... کسی که حتی منو نگاه هم نکرد ... تا کنار من اومد ولی ... حتی نخواست اگه حس بدم به من داره اونو با نگاهش بریزه تو چشای من ... کسی که ... کسی که چی ؟! واقعا چی ؟! دیگه چی کار مونده که نکرده باشم خدا ؟ دیگه چه راهی مونده که نرفته باشم ؟ اونو بهم نشون داد و دیگم پیداش نمی شه نه ؟ اینو بهم بگو ... بگو ... خدایا بگو اگه قسمت اینه که واقعا با این صحنه باید باور می کردم همه خاطرات خوبمم دیگه باید فراموش کنم بهم بگو ... اگه این طوری باید بهم ثابت می شد که دیگه دیر شد بهم بگو ... خدایا هنوز نوشته هام باید یادت باشه ... چیزایی که تو شمال ... قبل و بعد مریضیم می نوشتم ... خدا ... من یه روز بعد اینکه میساشو دیدم مریض شدم و تا الانم هنوز حالم درست نشده و امروزم که باز این طوری ریختم به هم ... نرگس می گفت به حال روحیتم خیلی ربط داره ... بیراه نمی گفت ... من همه زندگیم ریخته به هم جسمم که چیزی نیست ...

خدا نمی دونم ... دیگه نمی خوام ازت بپرسم چرا ... دیگه نمی خوام بگم اشتباه می کنم یا نه ؟! چون هروقت ازت سوال می کنم بدتر قاطی می کنم ... بدتر اتفاقای عجیب تر می افته ... خیلی بده که دیگه نتونم برای آروم شدن خودمم شده سوال کنم ... دوست داشتم بدونم فقط یه کلمه بودنم خواهرش بود یا نه !! بقیش دیگه برام حل می شد ... حداقل می تونستم مثل دوروز پیش آروم تر بشم و به خودم بگم اون هنوزم ...... بگم درسته شاید دیگه نتونی قبولش کنی گرچه خودشم نمی خواد ولی تو هم نمی خوای دیگه پیشش باشی و بهش فکر کنی ولی می تونی ببخشیش ... می تونی نسبت بهش حس بد نداشته باشی ... واقعا هم این طور بود وقتی میس انداخته بود اونجا که نمی شد هیچ کاری کرد و راه ارتباطی هم همه قطع بود و بعدم اومدیم تهران دم خونمون دیدمش حس بد دیگه نداشتم ولی ... چی شد ... ؟ به خودم بگم اون هنوزم چی ... ؟  

هنوزم چی ... ؟! می دونم جواب آره و نه رو هم تا چند روز دیگه می گیرم ... شایدم اون طور که بخوام برداشت کنم ... شاید دیگه خودمو بخوام قانع کنم که فقط می خواد آزارم بده و حس بدی داشته باشم بهش ... چیزی که به ظاهر نمی خواست ولی در درونش شاید خوشحالم بود و باشه که این طور شد و بد شد ... بد تموم شد ... میشه بازم ببینمش و بیاد اینجا ... ولی به خاطر خودم . و با این که قراره هیچ اتفاقی نیفته با اینکه دیگه نمی تونم بپذیرمش ولی حس کنم حداقل برای من ... از دلتنگی ... گذری ... برای فقطدیدن اینکه خوبم ... هرچی ... ولی برای من اینجاست و اگه هیچی هم نگفت ... نگاهمم نکرد ... و برای یه بارم که شده حرفاشو بهم نگفت ولی حداقل یه بار دیگه خودش اینجاست و منم بتونم ببخشمش . میشه هم دیگه نبینمش یا بازم با ... با یه عشق جدید و شایدم بهتر  ببینمش ... کسی که ذهنش دیگه در مورد اون خراب نیست ... کسی که دروغاشم باور کنه به جای تمام حقایقی که من این اواخر می خواستم بهش حالی کنم راسته و نذاشت ... و اینجوری ... اینجوری به همه فکرای خراب خودم جامه عمل بپوشونم و بگم دیدی درست فکر کردی ... دیدی چقدر راحت جاتو یکی گرفت ... همیشه فکر می کرد خودش فقط می تونه ته بد و خراب فکر کنه ... البته منو و اون همیشه یه فرق داشتیم من ... اگه خراب هم فکر می کردم همیشه امید داشتم فکرای خرابم اشتباهه !!  همیشه ...

دیگه نمی تونم بنویسم ... نمی تونم ... دل و معدم بد درد می کنه ... بازم شروع شد ... وااای ... یاد شمال و اون اوضاعم که می افتم از این دردا می ترسم و ... باز مرگو جلو چشمام می بینم ... اینم یه قسمت دیگست که ممکنه جلوم باشه ... آره ... همه چی ممکنه ... همه چی ... خستم ... خسته ... بد کرد ... بد ... بد ... هیچ وقت فکر نمی کردم این قدر راحت فراموش بشم ... این قدر راحت ...

دلم هوای پرسه زدن بیهوده و الکی تو خیابونا رو کرده ... یا  ... می تونم ماشینو بردارم ... حالام که مختارم این حوالی باشم ... برم و ... یکم بیشتر از اینجا دور شم اون وقت دیگه معلوم نیست چی میشه ... چرته ؟ شاید ... برای دیگران همه چی چرته ... همه چی ... مثل کسی که بهم گفته به خودت دروغ نگو و منم جوابمو براش نوشتم ... ولی واقعا دروغ نگم که چی بشه ؟! که باور کنم کسی که این روزا می بینم کسی که حتی الان دیگه نمی خوام تو چشاش نگاه کنم و حالم بد میشه وقتی به این بچه بازی امروزش فکر میکنم ؛ همون عشق منه که برام می مرد ؟! از همه جا می کوبید می اومد برای یه لحظه دیدنم ؟! حالا باور اینا راحت تره یا دروغ گفتن ؟!؟!؟!؟!؟! ....

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٦/۱/۱٦

 

 

دیدم در آن کویر درختی غریب را

محروم از نوازش یک سنگ رهگذر

تنها نشسته ای ؛ 

بی برگ و بار ؛ زیر نفس های آفتاب

در التهاب ؛

در انتظار قطره ی باران

در آرزوی آب .

ابری رسید ؛

                 چهر درخت از شعف شکفت

دلشاد گشت و گفت :

ای ابر ای بشارت باران !

                  آیا دل سیاه تو از آه من بسوخت ؟!

غرید تیره ابر ؛

برقی جهید و چوب درخت کهن بسوخت !

چون آن درخت سوخته ام در کویر عمر

ای کاش ؛

خاکستر وجود مرا با خویش ؛

می برد باد ؛

                  باد بیابانگرد ؛

ای داد ؛

              دیدم که گردباد هم

                                            حتی

خاکستر وجود مرا

                            با خود نمی برد . 

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٦/۱/۱٦

 

 

به نام او ...

میخوام داد بزنم ... می خوام خودمو این جوری خالی کنم ! نه دیگه هیچ راهی بلد نیستم که امتحان کنم ... یعنی بلدم ! همشونم امتحان کردم ولی هیچ کدومش نتونسته منو خالی کنه ... هیچ کدومش هنوز نتونست بهم نشون بده چیکار کنم بهتره و آرومترم ... هیچ کدومش واقعیت هارو به من نشون نداده ... برام همه چی سخت شده ... احساس می کنم همه بهم دروغ می گن ... همه می خوان سرم کلاه بذارن ... هیچ کسو نمی تونم باور کنم ... حتی شوخی هاشونم دیگه برام قابل هضم نیست ... از همه چی ناراحت می شم ... حوصله هیچی رو ندارم ... خسته شدم از بس به زور خندیدم ... همین امروز چقدر سعی کردم خوب باشم ؟؟؟ پیش دخترخالم یه جور باشم که فکر کنه همه چی برام راحت تر شده و با همه چی کنار میام ... چقدر دلم می خواست کنارم آروم باشه و بهش بد نگذره و می دونم تونستم کاری کنم که به درونم پی نبره ... گرچه اونم تیزتر از این حرفاست ! از این همه دروغ خسته شدم ... خودمم یه جورایی دارم به همه دروغ می گم ... نمی دونم دیگه این چه مدلشه ... چرا نمی تونم فراموش کنم اتفاقای بدو ... چرا نمی تونم باور کنم که هنوز کسایی هستن که بخوان باورم داشته باشن ... شاید اینو باور دارم ... بودنشونو باور دارم ولی چه جوری بودنشونو  نه !!!  چه جوری بودن خیلی مهمه ! نمی خوام همه فقط دوروبرم باشن ... مراقبم باشن ... بخوان کمکم کنن ولی ... ولی باهام روراست نباشن ... یا اگرم هستن نمی دونم چرا من نمی تونم اعتماد کنم ... یعنی از این بدم میاد که نمی تونم اعتماد کنم ولی دیگه از اصلاح افکار خودمم عاجز شدم ... اصلا نمی دونم چه خبره ... چرخ روزگار داره می چرخه و ... من هنوز زنده ام و نفس می کشم ...

چه قدر دیروز تو دانشگاه با بچه ها حرف زدم و چقدرم شنیدم ... حالم خوب نبود ... تو اون وضعیت مغزم کار نمی کرد فقط حرف می زدم و می شنیدم ولی اان دارم بهشون فکر می کنم ... به حرفایی که شنیدم ... مهشیدم عین من حرف می زد ... بهش گفتم متولد چه ماهی هستی ؟ اسفندی هستی ؟؟؟ گفت آره ۱۳ اسفند ... گفتم چه جالب منم ۱۱ اسفندم ... ولی ۳ سال از تو کوچیک ترم ... برام جالب بود که افندی هارو خوب می شناختم و اونام اینطور خصوصیاتشون به من نزدیک بود ... وای ... چه قدر دلم هوای یه گریه درست حسابی رو کرده ... باورم نمیشه که دیروز اون همه حرف زدم ولی گریه نکردم ! آره گریم نگرفت ... مهشیدم گفت چه خوبه که رحتی و کنار میای ... یهو بغضم گرفت ... گفتم می خوای گریه کنم ؟ گفت نه !!!!! یهو متوجه شدم بدون اینکه حواسم باشه و تو اون حالت بد روحی و جسمی ناخودآگاه دارم خودمو کنترل می کنم و تا حالا گریه نکرده ام ... بازم خدا داشت بهم نیرو می داد ... بازم دستمو گرفته ولی ... از این قدرت می ترسم ... نمی خوام بدون هیچ باوری از اینکه چی شده و چی میشه فقط همه چی رو قبول کنم و زندگی کنم ... الان ظاهرا همین شده ... یه آدمی که یهو چسبیده شده به حال و حتی ذهنشم می ترسه به گذشته پر بکشه چه برسه به خودش ... وای خدا من چه جوری شدم ؟ تو بهم بگو !! ... نه !! دستمو ول نکن ... اعتراضی ندارم ... مثل همیشه راضیم ولی ... یه جورایی بذار باور کنم هنوز انسانم یه مجسمه نیستم ... بذار باور کنم هنوز میشه آدما رو باور داشت ... من از همه چیزو همه کس می ترسم ... و تا وقتی آدم بترسه ... نمی دونم ... فقط ... فقط به ودت توکل می کنم ! 

  

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٦/۱/۱٤

 

خنده دروغين

داری می خندی . می بینمت که داری می خندی . تو دروغ می گی . دارم می بینم که داری بهم دروغ می گی . نه. تو داری می خندی . چشمات اینو بهم می گه . تو چشات اشکه . آره اشکه . اشک خنده . من می دونم که اینا اشک خنده اس . تو داری بهم دروغ می گی . می دونم که دروغ می گی . تو نمی خوای گریه کنی . اینا چیه ؟ نه . نمی تونم ببینم داری می خندی . بس کن . خنده هات چقدر مثل گریس . بس کن . تحمل ندارم . دارم می بازم . من نمی خوام ببازم . تو داری منو شکست می دی . می دونم که اینا خندس . می دونم . چشمای سیاهت داره بهم می خنده . نه اینا گریه نیس .

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٦/۱/۱۳

 

 

با عبورت تا ابد باراني ام

 بنگر اينک در من اين ويراني ام .

کاش مي ديدي در اين پس کوچه ها ،

پرسه هاي بي سر و ساماني ام

تشنه يک لحظه ديدارم .

بگو ...

پس تو کي با اين عطش مي خواني ام .

بشکن اين قفل سکوت سرد را ،

در پس هر واژه ات زنداني ام .

کاش مهمان نگاهت مي شدم ،

سر خوش از اين خلوت پنهاني ام .

قايقم بشکست با امواج غم ،

نا خداي اشک سر گرداني ام .

آه اي دريا مرا با خود ببر ،

عاشق يک لحظه طوفاني ام ... 

 

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٦/۱/۱۳

 

به خداسخت عاشقم !

صبح از دریچه سر به درون می کشد به ناز

               وز مشرق خیال

                       تو ، صبح تابناک تری را

                                       _ سر در کنار من _

               با چهره ای شکفته چو گل های نسترن

                                             لبخند می زنی .

من آفتاب پاک تری را

            در نوشخند مهر تو می بینم

                                 در مطلع بلند شکفتن

من روز خویش را با آفتاب روی تو

                          کز مشرق خیال دمیدست

                                         آغاز می کنم .

من با تو می نویسم و می خوانم

                      وز شوق این محال

                               که دستم به دست توست

                        من جای راه رفتن پرواز می کنم 

 آن لحظه که مات

                در انزوای خویش

یا در میان جمع   خاموش می نشینم

              

                       موسیقی نگاه تو را گوش می کنم

گاهی میان مردم در ازدحام شهر

                       غیرتو هرچه هست فراموش می کنم

گویند

این و آن به هم آهسته :

                                        هان و هان !

دیوانه را ببینید !

                       بیخود چو کودکان لبخند می زند !

با خود چگونه گرم سخن گفتن است . آه

من دور از این ملامت بیگاه همچنان

                                           سرمست

در فضای پریخانه ی راز

                               شاد از شکوه طالع و بخت موافقم

آخر چگونه برآرم که عاقلان

                                دیوانه نیستم

به خدا سخت عاشقم !

به خدا سخت عاشقم !

به خدا سخت عاشقم !

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٦/۱/۱٢

 

 

از روی لج و لجبازی با همدیگه ما دوست شدیم ...

خواستیم رو کم کنیم  فکرشو نمی کردیم از عشق یه روزی همدیگرو بغل کنیم ...

قلبم چه تند تند می زنه ... بگو تورو خدا دیگه ... با من می خوای چی کار کنی ...

بدجوری عاشقت شدم تورو خدا بگو دیگه با من می خوای چی کار کنی ...

می ترسم ... می ترسم از دست بدم تورو ... می ترسم از چشت بیفتم ... آخر بگی برو ...

شوخی شوخی عاشق شدم ...

نمی دونم یهو چی شد دل منو تو بردی ... 

هروقت داری میای پیشم دلواپسم که نکنه دلمو پس آوردی ...

قلبم چه تند تند می زنه ... بگو تورو خدا دیگه ... با من می خوای چی کار کنی ...

بدجوری عاشقت شدم تورو خدا بگو دیگه با من می خوای چی کار کنی ...

می ترسم ... می ترسم از دست بدم تورو ... می ترسم از چشت بیفتم ... آخر بگی برو ...

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٦/۱/۱٢

 

 

به نام او ...

بالاخره برگشتیم ... انگار که این سفر طلسم شده بود ! سفر خیلی بدی بد ... خیلی ... همه چیزش ...

مرگ رو جلوی چشام دیدم ... همیشه فکر می کردم یه چیزایی از مرگ رو تجربه کردم . مثل اون شب که با بابام دعوا کردم و حالم بد شد ... بد که چه عرض کنم ... وای ... اصلا نمی خوام از اون شب حرف بزنم ... به هر حال همیشه فکر می کردم مرگ یه چیزی تو اون مایه هاست ... ولی وقتی چشام جلوش سیاه شد و دیگه نفهمیدم چی شد تا چشامو باز کردم و خودمو تو بغل بابام دیدم ... وقتی چشام به این زخم زیر زانوم یا کبودی شونه ام می افته و یاد همین چند شب پیش می افتم تازه می فهمم مرگ چیه !! می تونه یه لحظه باشه ... خیلی راحت ... چشمات بسته میشه و دیگه چیزی نمی فهمی ... آره کاش آدم اینقدر راحت بره ... خدایا شکرت که هنوز نفس می کشم ... شکر ... شایدم قسمتم رفتن بوده و تو باز منو نگه داشتی اونم تو دستای خودت ... این کارو زیادکردی ولی این بار دیگه ...

از اولش بگم ...

بهار همون از روز اول ؛ دوم افتاد . حالش بد بود ... حالت تهوع و دل پیچه و یکم گیجه و چیزیم که نمی تونست بخوره و بالا می آورد ... اون روز بهتر شده بود که من از شبش احساس کردم معده ام ناراحته منم که معدم کم داغون نیست ! زودم می ریزه به هم با توجه به سوابقش ... گفتم خوب می شه دیگه ... تا صبح به خودم یچیدم که ... صبح دیگه دیدم نمی شه ... اشدم ... خودم رفتم تو دستشویی و ... بله !! هرچی دیروز خورده بودم بالا آوردم ... صبح همه پا شدن و گفتن خب منم مثل بهارم دیگه ولی حتی آب هم نمی تونستم بخورم ... تب کردم ... خلاصه نمی دونم چه طور شب شد و منم فقط می دونم داغ بودم ... خواب و بیدار و تو کابوس و تب و لرز سیر می کردم که تبم کمتر شد و ۵ صبح بود که پاشدم برم دستشویی ... دستشویی مام که وقتی یه درو باز می کنیم تازه یه راهرو هست که توش دستشویی و حمومه و خیلی هم سرده ... رفتم دستشویی در بیرونم بستم ... کارم که تموم شد پاشدم ... چشام سیاهی رفت ... من خب چشام زیاد سیاهی میره مخصوصا اگه یهو پاشم یا بشینم . یه لحظه مکث کردم سرمم منگ بود اصلا حالم خوب نبودم ... به زور راه می رفتم اومدم از دستشویی بیرون که ......... دیگه نفهمیدم چه شد ........ چشامو که باز کردم تو بغل بابام بودم ... خیس عرق بودم و دم مبل کنار اتاق بغل دستشویی ... مامانم هم بود می گفت چی شد ؟ می گفتم نمی دونم ... حتی نمی دونستم کجا از حال رفتم ... بابام فقط داشت می گفت صدا ومد زود دوییدم دیدم آره پشت در افتادی ... خیلی هول شده بود ... تو اون وضع که حتی توانایی صاف کردن بدنمو که مچاله شده بود تو همم نداشم فقط متوجه نگرانی اونا مخصوصا بابام بودم ... آب قنذ خورم ... حالم جا اومده بو ... ولی فقط می دونستم تا بابام پاشه و بیاد و منو از کنار اون در تا اونجا که حالا خوابیده بودم بیاره حداقل ۱۰ ؛ ۱۵ ثانیه شده بوده و من این ثانیه ها تو این دنیا نبودم ... شاید اسمشو بذاریم از حال رفتن ... غش کردن ... ولی به این سادگی ها نبود !! حداقل برای من تو اون حال نبود ... الانم نیست ... اون شبو کنار مامان اینام خوابیدمو دیگه نرفتم تو اتاق رو تخت ... صبح که پاشدم انگار تازه می فهمیدم چه خبره تبم کم شده بود ولی ۱ روز امل هیچی نخورده بودم ضعف داشتم ... به زور یه چیزی خوردم ولی نخورده ... باز حالم بد شد و باز ... نشذ چیزی تو مدم بمونه !! دیگه بدنم بی حرکت شده بود ... اینا برام ساده نبود ضع معمولی نبود ... من ضعف زیاد داشتم ... زیاد شده حالم بد شه چیزی نخورم .. یا تب داشته باشم .... و ... و ... و ... ولی فرق داشت ... دیگه اشکم بی اختیار می اومد ... به خودم می گفتم دیوونه ای !!! چته ؟! حساس می کردم دارم ... دیگه بابام گفت پا شو بریم دکتر ... تا اون موقع هم می گفت هی ولی خب عملش ... !! اصولا سر دکتر و اینا مخصوصا اگه بحث شلغی . دردسر و اینا باشه اینا این طورن و ... بی خیال ! خب حقم داشتن کسی احساس منو درک نمی کرد همه ظاهر رو می دیدن ... صدام در نمی اومد ... همیشه همه میگن مرض خوش اخلاقی ام و تو مریضی ام مظلومم میشم ... آخه خوشم نمیاد ابراز ناراحتی کنم ... دردسر باشم ... وبال بشم ... خلاصه دیگه چی بگم که با هر بدبختی بود حاضرم کردن که برم دلم می خواست بهار و مامانم هم بیان ... میگن که کلی قاتی بود ... جسمم که هیچ ذهن و روحمم مریض و داغون بود ... تو ماشین تقریبا هوش نبودم ... این قدر معدم درد می کرد و نفخم داشتم که نمی تونستم صاف بشینم ... سرمم ک گیج می رفت و دو نقطه تو سرم از تو از دیشبش که از حال رفته بودم درد می کرد ... همینم نگرانم می کرد ... فشاری که این درد به سرم می آورد از هر چیزی تو اون وضعیت عذاب آورتر بود ... رسیدیم بیمارستان نور ... بخش اورژانس دکترش منو دید و کلی دارو نوشت از قرص نفخ گرفته نا سفکسین و سرم ! رفتم که سرم رو بزنم ... رو تند گذاشته بو و سرم متوسط تو ۲۰ دقیقه تموم شد ... یه جورایی اذیتم کرد ... سرم تموم شد اومدیم تو ماشین ... اون ترافیک وحشتناک آدم سالم رو از زندگی سیر می کرد چه برسه به منو که حال نشستن هم نداشتم ... وقتی بابام پیاده شد بره داروهامو بگیره دیگه ولو شدم رو صندلی  و سرم رو گذاشتم رو صندلی بابام و دراز کشیدم می خواستم برم عقب دراز بکشم ولی جون نداشتم ... اصلا باورم نمی شد آدم می تونه دوروزه همه نیروشو از دست بده ... آدما به همین راحتی تز عرش می تونه با سر بخورن تو زمینا !!! به همین راحتی میشه که ادما یه شبه می تونن چه از لحاظ جسمی چه روحی عوض شن ... خونه که رسیدیم فقط ولو شدم رو جام که رو زمین پهن بود ... چند دقیقه آروم بودم شاید خیلی کم ... سردم شد ... سرد ... می لرزیدم ... اولش فقط سرما بود بعدش دیگه نمی دونم چی شد ... هنوزم نمی دونم سردم بود یا نه ! فقط می دونم می لرزیدم ... چیزی شبیه تشنج دندونام می خورد به هم و بهار که فکر می کرد فقط سرده هی می گفت بهش فکر نکن فکر کن گرمته ... حتی نمی تونستم جوابشو بدم ... دهانم فقط باز و بسته می شد  باز .... نفهمیدم دیگه چی شد خواب و بیدار ... هوش و بیهوش فقط می لرزیدم . فهمیدم فقط مامانم و بابام اومدن از دو طرف منو گرفتن و من باز می لرزن ... چقدر شد شاید ۲۰ دقیقه تا تازه مامان و بابام فهمیدم ... بابام گفت پاشو باز بریم دکتر ... نمی تونستم ... گفتم نمی تونم  همین کلمرو چند ثانیه طول کشید تا بگم ... نمی دونم‌ ! زنگ زد آمبولانس فقط می شنیدم : فکر کنم آقا سرمشو تند زدن یا نمی دونم ... نمی دونم اونا چی می گفتن فقط می دیدم بابام قاتی کرده و میگه خب یعنی چی اگه از سرم باشه اگه نه شما نمی دونین ... بلهخب ترافیکه ولی شما بیاین که راحت تره ... باز بابام می گفت خب شما اگه راهنمایی می تونین بکنین ما چه کنیم !؟ ... آخر قطع کرد ... به همین رحتی ... گفت می گن اگه از سرمه خوب میشه اگه نه راه بستست چه شما بیرینش چه ما بیایم یه زمان طول می کشه و ... دیگه نمی دونم ... فقط لرزیدم ... لرزیدم ... پتو رو گاز می گرفتم صدام در نیاد و دندونام به هم نخوره ... دست مامانم هم محکم گرفته بودم ... ۴۰ دقیقه ای کلا شد تا یکم اروم گرفتم و ... چشامو بستم ... یه پارچه خیس گذاشتنرو پیشونیم ... باز تب داشتم ! می فهمیدم ... یه چرت و پرتایی از جلو چشمم رد می شد که نگو ... نورم اذیتم می کرد ... پارچه رو کشیدو پیایین تر رو چشام ... و ... همون طور ۵ ؛ ۶ ساعت تا عصر خواب و بیدار بودم ... یه جورایی بیهوش ... وقتی یکم هوش شدم حس کردم بهار هنوز سمت راستم خوابیده و بابام سمت چپم ... ولی پارچه رو از جلو چشم کنار نمی زدم ... از وقتی اونو کشیده بودم رو چشم آروم شده بودم . حداقل فشاری که به سرم و رگای مغزم می اومدم مدتی بود قطع شده بود ... اروم بودم ...بعد دو روز یه ذره می تونستم نفس بکشم و برای اولین بار بود نفسم تند تند نبود ... داغ بودم هنوز ولی نفسم رحت تر شده بود و سینم آروم تر بالا پایین می شد ... یعنی تموم شده بود ؟!؟! بهتر شده بودم ... اره خواب نبود ... ولیبازم نتوتسنم چیزی بخورم حالم به هم می خورد اصلا خوراکی می دیدم ... فقط شربت قندمو کامل خوردم ... شبم باز تب بر خوردم ... دستمال خیسو کشیدم رو چشامو ... بعد یکم به خودم پی چیدن بالاخره بادرد معده و سرم که حالا خیلی کمتر بود خوابم برد ... تموم شد !!! ولی از فرداش تا دو سه روز مثل یه مریضی که انگار عمل جرحی قلب کرده  قدرت ایستادن حرف زدن راه رفتن خوردن و حتی دستشویی رفتن رو درست حسابی نداشتم ...

آره ... جالب بود ... سفر جالبی بود ... سالمون جالب شروع شد ... مخصوصا که اون وسط میس یه نفرم ببینی که زنگ زده بوده و حالت بدترم شه و ندونی چه کنی ... شایدم قسمت بوده که اصلا اوجا نشه زنگ و اینا زد چه برسه به این بکشه که فکر کنم حالا من باید بزنم ببینم چه کار داشته یا نه !! مطمئنا نمی خواسته .... ولش کن ... اگه چیز مهمی بود همون دوتا میس نمی موند ... شاید می خواسته باز داغ دلمو تازه کنه ... شایدم سال نورو تبریک بگه ... نه چیزی بیشتر از این ! اگه آدم می دونست این طوره ... اگه قبلها بود می دونستم فقط به خاطر خودمه ولی اون موقع ... بی خیال ... از مریضی به کا رسیدم ... فقط می دونم سال عجیب شروع شد ... عجیب ادامه پیدا کرد و بعدم که اومدنمون طلسم شد و راها سر یه روز دیر شدن بسته شد و بازم که شد و ما اومدیم وسط راه دوباره بسته شد و برگشتیمو بالاخره امروز ۵.۳۰ صبح راه افتادیم و ۹.۳۰ صبح رسیدیم ... فکر می کردم رنگ تهرانو دیگه نبینما !!! ولی جدی سفر خوبی نبود ... عجیب بود ... تو این سفر زیاد فکر کردم ... عوض نشدم ...هنوز همون نگارم ... همون نگران حساس و شکننده و احساساتی ... همون نگاری که ... شاید یه جایی تو گذشته مونده ... شایدم یه جایی تو آینده ... فقط می دونم این نگار هنوز گنه ... اونجا هرروز قبل و بعد مریضیم عصر که میشد نیم ساعتی می رفتم تو باغ و راه می رفتم و با خودم ... با خدا ... با ... حرف می زدم ... فکر می کردم ... آهنگ گوش می کردم و دعا می کردم و ... گریه می کردم !! دم در که می رسیدم می رفتم اون گوشه و رو دیوار رو نگاه می کردم و دوباره برمی گشتم ... شاید اون مسیرو ۲۰ ؛ ۳۰ بار می رفتم . نمی دونم به چی فکر می کردم ... فقط حرف می زدم با همه چی ... اونجا آدم به بالا نزدیک تره ... آسمونو ... خدارو شفاف تر می بینه ... حتی با نوازشاش جوابم می گیره ... می اونه با هر اشاره ای جواب حرفات ؛ دردلات و سوالاتو بده ... ولی کاش من می دونستم سوالم چیه ... حرفم چیه ...

وقتی تو افکارم به یه اسم می رسیدم ... نمی دونستم باید به چی کر کنم ! نمی دونستم باید از کجا شروع کنم و مرور کنم ... از کجا اون همه تغییر رو بشمارم ... شاید همه بگن راه عادت فکر نکردنه ... فکر کردن به چیزای دیگست .. عوض کدن راهه ... ولی برای من همیشه تا چیزی حل نشده ... تا تجزیه تحلیلش نکردم تا همه مسیرشو نفهمیدم برام عادت نشده بپذیرم از این به بعد راهم مثلا اینه ... منم فقط برای همین سعی می کردم بهش فکر کنم ... به همه چیزش ... ولی هری فکر می کردم کمترمی فهمیدم که چی شده ... فکر می کردم چند بار دلمو بخاطر کس دیگه و سر موضوعی غیر خودمون شکسته و منو ندید گرفته ؟! ... شاید یه بار ... اونم اون روزی که فهمیم به خواهر بهرخ از من دردل کرده و گفته با من قهر ... دوسم داره و چی می دونم از این حرفا و وقتی بهش می گقتم چرا ؟ و الکی می خواستم گیر بده که چرا اون باید بدونه ما قهریم و اون کی باشه و ... با داد اه و اوه کرد و فت دوست داشتم و نمی دون چیزای بدو یادم نگه نمی دارم که حرفاش یادم باشه فقط می دونم دلم شکست ! ولی دیگه بخاطر کسی منو خرد نکرد تا ... چی می گم من !؟!؟ آره می دونم همین افکار مغشوشه که مجال نفس کشیدنو از آدم می گیره ولی کاری نمی تونستم بکنم فقط می خواستم ... می خواستم فکر کنم !!! وقتی از اون همه وبی می رسیدم به تش ... به این همه بی خبر موندنام ... به نادیده گرفته شدنام ... به بی ارزش شدن اشکام ... خواهشهام ... به اون همه نگرانه که جاشو به توجهی گرفت ... اصلا باورم نمی شه کشی که می پرستیدمش ... کسی که همه وجودش بودم اون بود !

بسه ! بسه نگار ... بقیه فکراتو نریز بیرون ... بعضی چیرا نباید همه جا بیاد ... نمی خوام این فکرارو که ذهن یه آدم سالمم می تونه بریزه به هم بریزم اینجا و نفهمم چی می گم ...

فقط می تونم بگم ... خدایا شکرت ... من هنوز زندم ... هنوز نفس می شم ... هنوز می تون ره برم و سعی کنم قوی باشم و تصمیم بگیرم ... هنوزم می تونم کسایی رو که دوسم دارن دوست داشته باشم و امید داشته و به چیزای قشنگی فکر کنم که پیش خواهد اومد ... یکی دوتاشم تو این سفر پیش اومد از حق نگذریم ! شاید اگه اونام نبود نمی دونم به چه قدرتی اونجا با اون حال دووم می آوردم ... خدایا شکرت ... پشتم رو خالی نکن ... با این بار نمی دونم چند بار شد که تو دستای خودت معنای پشتوانه و حامی ... رو فهمیدم  فقط می دونم می خوام همیشه این طور پشتم باشی و همیشه احساس کنم تو دستای توام ... آره نمی تونم تنها بایستم ... از گفتنش هم ترس ندارم ... هرکی می خواد بگه ؛ بگه که ضعیفم ... من این ضعف رو دوست دارم اگه بدونم می تونم مطمئن باشم تو بخاطرش منو تو دستات نگه میداری و تنهام نمی ذاری !!!

ممنون برای بودنم ... همیشه امید دارم ... همیشه ...   

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٦/۱/۱٢

 

 

نازکتر از بلورم و نرمتر از حرير اگر هم قصد شکستن داري سنگ بي انصافيست يک تلنگر کافيست...

 پيام هاي ديگران ()

Negar

Negar


لینک ها

آيلين و خاطراتش
جاوا
کلبه آرامش من
دو منتظر
عروسک کوکی
شام مهتاب
چيزی شبيه زندگی
لحظه ساز عاشقی
گيم نت زئوس
شايد کمی بهتر
پایان سکوت
قصه دلها
رز
طنز و منز

نویسندگان

Negar

آرشیو من

اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤

امکانات

  RSS 2.0