به نام او ...
دیگه نمیشه باور کرد ... نمیشه قبول کرد ... مثل پسرای ۱۷ ۱۸ ساله پاشه یه دخترو هرچند اصلا عاشقش باشه بشونه کنارشو بیاد که من ببینمش ؟!؟! آره ... می دونه دیدمش ... می دونه هرجا باشه حسش می کنم و می بینمش ... می دونم حالا دیگه خیالش راحته و دیگه پیداشم نمیشه ... دیگه این طرفام نمیاد ... حالا که تیرشو به خیال خودش زده دیگه ین ورام پیداش نمیشه ...
ولی این رسمشه ؟؟؟
صبح که تو مقدم صدای اون طور گاز دادن رو شنیدم همه وجودم لرزید ... رانندگیشو از ۶ فرسخی هم می شناسم ... تا حالا شده فکر کنم اومده شک کنم و و بعد ببینم که آره اشتباه کردم ولی نشده که بدونم اونه قشنگ حس کنم و مطمئن باشم و ... اون نباشه ... سر مقدم می خواست بپیچه ... برگشتم ... نگاهم از بین دو ماشین که پارک بودن بهش افتاد ... فقط جلوشو نگاه می کرد ... فاصلمون چقدر بود ؟ یه متر ... دو متر ... ولی نگام نکرد ! جدی به نظر میومد ... شایدم می خواست جدی باشه ! از پشت مطمئنا منو دیده بده ... مطمئنا از پشت منو می شناسه ... هیچ وقت نگفت اما می دونم که منو می شناسه ... ولی نگاهشو برم نگردوند ... ساعت ۶.۴۰ صبح تو مقدم حتما اتفاقی از اونجا رد می شده !!!!!! همین دیروز بود که داشتم فکر می کردم این اواخر که دیرم می رفت سرکار و یه بارم به خاطر من زود بیدار نشد بخواد بیاد منو ببینه ... دیگه اصلا از اینکارا نمی کرد ... اصلا تو فکرشم نبود ... حالا ... آره شاید واقعا هم اتفاقی بوده ... کاملا اتفاقی ... کسی که به خاطر تو حاضر نبود ... حالا چطور می تونست پاشه بیاد و ... بعدم تازه فقط خودی نشون بده و ... بره ! شایدم نه ! واقعا منو نشناخته یا ندیده ... آره چرا باید مطمئن باشم منو می شناسه ... چی شبیه قبله ... کجاش مثل قبل که این باشه ... چرا باید بگم منو حتما از پشت شناخته ... ؟! من حتی شک دارم منو از جلو هم ببینه بشناسه ... کسی که میاد با یکی دیگه ... وااای ... آخه برای چی ... ؟! اگه کسی رو پیدا کردی باید من ببینمش ؟ که چی بشه ؟ که بگی ببین من انتخاب کردم تو هم دیگه به من فکر نکن ؟؟؟من که همین کارو می کنم ... من که رفتم ... من که هرچی گفتی گفتم چشم ... حالا باید چی رو نشونم می دادی ؟! که می تونی ؟ چی رو می تونی ؟! ...
بعدم تو بزرگراه ... نزدیک دانشگاه ما ... منم نیم ساعت دیرتر در اومدم ازداشگاه ... اونم نه مسیر همیشگی که می دونست خطی ها از اون بر می گردن ... لاین بقلی از کنار مارد شه ... اول پلاکشو دیدم ... شاخ درآوردم ... نمرش کرجه و شمارش ... آره ... جلوتر بود که راننده رو دیدم و ... دور که شده بود ... دختری رو که کنار دستش نشسته بود ... چه حالی شدم ؟؟؟ نمی دونم !!!! آره همیشه گفتم به همم گفتم ... فردین بازی بلد نیستم ... از این کارا نمی تونستم . نمی تونم بکنم که دعا کنم خوشبخت باشه و یه آدم خوب گیرش بیاد ... همیشه گفتم نمی تونم کسی رو کنارش ببینم ... همیشه می تونم به اطمینان بگم هیچ کس مقابلش این طور آروم و رام و صبور نمیشه و اونم نمی تونه با کسی کنار بیاد ... نباید بیاد ... ته خودخواهیه ؟؟؟ آره ... شایدم هست ... ولی من اینم !! من که همه چیزم بد بود ... اینم روش ... بهش فکر نکنم ... ازش متنفر باشم ؟ ... نخوام ببینمش ... همشم که باشه ولی نمی تونم ببینم این طور ساده می تونه جامو بده به کس دیگه ... هرچقدرم الکی باشه اصلا علاقم به طرف نداشته باشه ولی ... یادش بره که یه زمان فقط دوست داشت من رو اون صندلی بشینم ... چه حالی بودم نمی دونم ... فقط دلم می خواست تاکسی زودتر بره برسه کنارش که ببینم کیه ... قط همین ... خواهرشه ؟!؟! یه دختر دیگست ؟! کیه ؟ چقدر واقعا از من سر تره ... بهتره ... با یه نگاه خیلی چیزا رو میشه فهمید ... همون طور که با یه نگاه تو چشاش آخرین باری که دیدمش .. روز تولدم ... فهمیدم اون محمد من نیست ... اونی که عاشقم بود نیست ... با عشق نگام نمی کنه و اگرم حالا اومده فقط اومده که جبران کنه ... اومده که مثل پارسال نشه ............. تاکسی نرسید ... وقتی تند بره کسی به گردشم نمی رسه ... بازم یادش رفت که می خواستم این قدر تند نره ... اونم تو بزرگراه ... بازم ... ؟! آره ... بازم ! دیگه من اونجا چه نقشی داشتم ... دیگه خواسته من اون وسط چی بود ... شایدم قسمت بود ... قسمت بود که شاید این بار وافعا اتفاقی ببینمش و ببینم که جامو کسی پر کرده و باید به راهی که دارم می رم ادامه بدم و حتی پشت سرمم هم نگاه نکنم ... حتی بهش فکرم نکنم ... ببینم که واقعا ارزش نداره ... شایدم مخصوصا اومده بوده با اون ... ولی من می ذارم به پای اتفاقیش تا ازش متنفر نشم ... که نگم ته بچه بازیو درآورد ... نگم مریض بود ... اومده بود آزارم بده ... اومده بود فقط بگه ببین این طوری هاست ...گفتم برو ... حالام هیچی دیگه ازت نذاشتم ... ببین می تونم و میکنم ! آره به خودم می گم اتفاقی بود ... اصلا همش اتفاقی بود یه اتفاق بود که تو مطمئن تر بشی دوست نداشت ... مطمئن تر بشی همش الکی بود ... مطمئن تر بشی این راهی که می ری درسته و حق داری که نخوای چشاش تو چشاش بیفته ... بترسی از این که ببینیشو پرت شی به گذشته ای که اون فراموشش کرده ... حق داری که به گذشته دیگه نگاه نکنی و هرچند آینده رو هم ول کردی ولی فقط جلو پاتو نگاه کنی ... خدایا ... خستم !!!!! چقدر گریه کردم ؟؟؟ چه طور رسیدم پیش غزل ؟؟؟ با اون دل درد و دل پیچه چه طور برگشتم ... و چه طور سعی کردم کسی اشکامو نبینه با عینک زدن ... چقدر داد زدم پیش غزل ... خالی شدم ... خالی ... شایدم غزل راست می گه اومده بوده که آزارم بده ... اذیتم کنه ... آره ! وگرنه حداقل یه نگاه می کرد ... یه نگاه ... با همون نگاهشم می تونست باهام حرفاشو بزنه ... اصلا می تونست نفرتو بریزه به جونم ولی ... حتی نگاه هم نکرد ... به غزل گفتم یعنی اینقدر غریبه شده ؟؟؟ یعنی اینقدر نمی شناسمش ؟ یعنی اشتباه می کنم که می گم نه اون تو فکرشم نیست منو اذیت کنه ؟! یعنی اشتباهم در این حد فجیع و بزرگه ... یعنی این قدر غریبه شده ... یعنی این قدر عوضشده که بخواد منو اذیت کنه ؟ گفت نه ! شاید واقعا هم همچین چیزی تو سرش نیست ولی ...
ولی چی ... !؟ واقعا چی ؟ واقعا چرا ... دو روز پیش که می خواستم برم رانندگی و اومدم برم پایین ولی نرفتم و دم پنجره یهو دیدمش اونم دوبار ... نمی دونم چی فکر می کردم ... ولی می دونستم دم خونمون دیگه اتفاقی نمیاد !! ... شاید حسم ... حس خوبی بود بهش ... می تونستم حداقل ببخشمش ... اگه نمی تونستم قبولش کنم ... نمی تونستم باورش کنم ... نمی تونستم باور کنم هنوز دوسم داره ... تا قبلش نمی تونستم باور کنم بتونم ببینمش ... باور کنم می تونم حس خوبی بهش داشته باشم ... ولی وقتی دیدمش ... فقط یه کم بخشیدمش ... آره من نبخشیده بودمش ... هنوزم نبخشیدمش ... یعنی دیگه نمی تونم ببخشمش ... بده آره خیلی بده ... ولی نمی تونم ... نمی تونم هیچ آرزویی براش بکنم هیچ آرزویی ... شاید فقط سلامتیش ... اون طور مریضیشو نمی تونستم ببینم ... ولی بقیش هرچی بشه ... چیزیه که خودش خواسته و می خواد ... نمی تونم ... آقا جون نمی تونم ...
چرا چرا دوروز پیش یه جور دیگه فکر کردی ؟! نگار هنوزم خامی ... هنوزم نمی فهمی ... راضی بودم اگه فقط می خواد بدونه دوسش داره ... خودشم نشون میده تا من ببینمش و به یادش باشم و یادم باشه دوسش دارم و خودش ولی هرکار می خواد بکنه ... می گفتم باشه ... باشه اون فقط میومد می گفت این طوره راستشو می گفت من خودم می گفتم بهش ... خودم می گفتم که به یادت هستم و دوست دارم و دوست دارم ببینمت ... ولی خودتو ... خود خودتو ... عشق سالهای پیشمو ... نه کسی رو که دیگه نمی دونم کیه ! نمی دونم چه میکنه ... نمی دونم چه حسی به من داره ... کسی که حتی منو نگاه هم نکرد ... تا کنار من اومد ولی ... حتی نخواست اگه حس بدم به من داره اونو با نگاهش بریزه تو چشای من ... کسی که ... کسی که چی ؟! واقعا چی ؟! دیگه چی کار مونده که نکرده باشم خدا ؟ دیگه چه راهی مونده که نرفته باشم ؟ اونو بهم نشون داد و دیگم پیداش نمی شه نه ؟ اینو بهم بگو ... بگو ... خدایا بگو اگه قسمت اینه که واقعا با این صحنه باید باور می کردم همه خاطرات خوبمم دیگه باید فراموش کنم بهم بگو ... اگه این طوری باید بهم ثابت می شد که دیگه دیر شد بهم بگو ... خدایا هنوز نوشته هام باید یادت باشه ... چیزایی که تو شمال ... قبل و بعد مریضیم می نوشتم ... خدا ... من یه روز بعد اینکه میساشو دیدم مریض شدم و تا الانم هنوز حالم درست نشده و امروزم که باز این طوری ریختم به هم ... نرگس می گفت به حال روحیتم خیلی ربط داره ... بیراه نمی گفت ... من همه زندگیم ریخته به هم جسمم که چیزی نیست ...
خدا نمی دونم ... دیگه نمی خوام ازت بپرسم چرا ... دیگه نمی خوام بگم اشتباه می کنم یا نه ؟! چون هروقت ازت سوال می کنم بدتر قاطی می کنم ... بدتر اتفاقای عجیب تر می افته ... خیلی بده که دیگه نتونم برای آروم شدن خودمم شده سوال کنم ... دوست داشتم بدونم فقط یه کلمه بودنم خواهرش بود یا نه !! بقیش دیگه برام حل می شد ... حداقل می تونستم مثل دوروز پیش آروم تر بشم و به خودم بگم اون هنوزم ...... بگم درسته شاید دیگه نتونی قبولش کنی گرچه خودشم نمی خواد ولی تو هم نمی خوای دیگه پیشش باشی و بهش فکر کنی ولی می تونی ببخشیش ... می تونی نسبت بهش حس بد نداشته باشی ... واقعا هم این طور بود وقتی میس انداخته بود اونجا که نمی شد هیچ کاری کرد و راه ارتباطی هم همه قطع بود و بعدم اومدیم تهران دم خونمون دیدمش حس بد دیگه نداشتم ولی ... چی شد ... ؟ به خودم بگم اون هنوزم چی ... ؟
هنوزم چی ... ؟! می دونم جواب آره و نه رو هم تا چند روز دیگه می گیرم ... شایدم اون طور که بخوام برداشت کنم ... شاید دیگه خودمو بخوام قانع کنم که فقط می خواد آزارم بده و حس بدی داشته باشم بهش ... چیزی که به ظاهر نمی خواست ولی در درونش شاید خوشحالم بود و باشه که این طور شد و بد شد ... بد تموم شد ... میشه بازم ببینمش و بیاد اینجا ... ولی به خاطر خودم . و با این که قراره هیچ اتفاقی نیفته با اینکه دیگه نمی تونم بپذیرمش ولی حس کنم حداقل برای من ... از دلتنگی ... گذری ... برای فقطدیدن اینکه خوبم ... هرچی ... ولی برای من اینجاست و اگه هیچی هم نگفت ... نگاهمم نکرد ... و برای یه بارم که شده حرفاشو بهم نگفت ولی حداقل یه بار دیگه خودش اینجاست و منم بتونم ببخشمش . میشه هم دیگه نبینمش یا بازم با ... با یه عشق جدید و شایدم بهتر ببینمش ... کسی که ذهنش دیگه در مورد اون خراب نیست ... کسی که دروغاشم باور کنه به جای تمام حقایقی که من این اواخر می خواستم بهش حالی کنم راسته و نذاشت ... و اینجوری ... اینجوری به همه فکرای خراب خودم جامه عمل بپوشونم و بگم دیدی درست فکر کردی ... دیدی چقدر راحت جاتو یکی گرفت ... همیشه فکر می کرد خودش فقط می تونه ته بد و خراب فکر کنه ... البته منو و اون همیشه یه فرق داشتیم من ... اگه خراب هم فکر می کردم همیشه امید داشتم فکرای خرابم اشتباهه !! همیشه ...
دیگه نمی تونم بنویسم ... نمی تونم ... دل و معدم بد درد می کنه ... بازم شروع شد ... وااای ... یاد شمال و اون اوضاعم که می افتم از این دردا می ترسم و ... باز مرگو جلو چشمام می بینم ... اینم یه قسمت دیگست که ممکنه جلوم باشه ... آره ... همه چی ممکنه ... همه چی ... خستم ... خسته ... بد کرد ... بد ... بد ... هیچ وقت فکر نمی کردم این قدر راحت فراموش بشم ... این قدر راحت ...
دلم هوای پرسه زدن بیهوده و الکی تو خیابونا رو کرده ... یا ... می تونم ماشینو بردارم ... حالام که مختارم این حوالی باشم ... برم و ... یکم بیشتر از اینجا دور شم اون وقت دیگه معلوم نیست چی میشه ... چرته ؟ شاید ... برای دیگران همه چی چرته ... همه چی ... مثل کسی که بهم گفته به خودت دروغ نگو و منم جوابمو براش نوشتم ... ولی واقعا دروغ نگم که چی بشه ؟! که باور کنم کسی که این روزا می بینم کسی که حتی الان دیگه نمی خوام تو چشاش نگاه کنم و حالم بد میشه وقتی به این بچه بازی امروزش فکر میکنم ؛ همون عشق منه که برام می مرد ؟! از همه جا می کوبید می اومد برای یه لحظه دیدنم ؟! حالا باور اینا راحت تره یا دروغ گفتن ؟!؟!؟!؟!؟! ....