اتاق رویا

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

۱۳۸٦/۱٠/۳٠

 

مُحرم

ِ

دلم گرفته ...
خیلی ...
یه جورایی کپ کردم ...
تو این محرمی ... تو این روزا خیلی چیزا رو فهمیدم که ...
دیگه نمی تونم به حماقتم فکر نکنم ... دیگه نمی تونم به روزایی فکر نکنم که پاکی و صداقت یه نفر رو برام ساخته بود ولی حالا باید بفهم تو همه اون روزا حماقت خودم رو برای اون واضح تر می کردم و بهش اجازه می دادم از من بدترین بسازه و از خودش یه فرشته آسمانی ... واقعا هم بود ... یه فرشته بود برای من ... اما ...

دیدن مرجان و بهرخ رو به فال نیک گرفتم و می گیرم ! اونم تو روزایی که اصلا نمی خواستم بیام بیرون . نرفتم تو شریعتی که یه وقت اونو نبینم اومدم همین پشت خونمون و اونا رو دیدن ... وقتی مرجان گفت خب چه خبر ازدواج کردی دیگه ... و دستمو از روی دستکش لمس کرد تا به حلقه ای چیزی برسه ... دیگه نتونستم گریه نکنم ... نتونستم اشکامو کنترل کنم ...
کسایی که اون همیشه نمی خواست زیاد باهاشون بگردم حالا بعد از اینکه قضیه رو فهمیده بودن کپ کرده بودن و چشماشون پر اشک شده بود ...
اون موقع هم نمی فهمیدم چرا از مرجان خوب نمی گه! مرجانی که حق دوستی رو برای من تموم کرده بود و اون قدر از اون خوب گفته بود که من دوستیمو محکم و رو پایه اعتماد شروع کردم ... اگه حرفای مرجان نبود ... اگه اون نمی گفت که پسر خوب و جدی ایه و به کسی محل نمی ذاره هیچ وقت دلم آروم نمی گرفت . اون طوری باهاش شروع نمی کردم ...
ولی حالا می فهمم چرا نمی خواست با اونا زیاد در ارتباط باشم ... به ضرر خودش بود ...

چقدر حرف زدم ... چقدر گریه کردم ...

وقتی حرفام تموم شد و هم زمان دسته ای که مرجان و بهرخ دنبالش بودن رد شد ... مرجان گفت چقدرم امیر بد نگات می کرد ! گفتم امیر ؟ دادشه محمد ؟ گفتند آره دیگه تو دسته بود ... با یکی از دوستای محمد ... معلوم بود تو رو دیدن یه چیزی دارن به هم می گن ! برگشتم ... دیدمشون ... ولی دوستشو نمی شناختم ... شاید همون بوده که اون شب تو ماشین بوده ... شایدم نه !
دست و پام لرزید ... حالم بد شده بود ... حرفی نداشتم ! حتی می خواستم برگردم ... گفتند نه محمد نیست ! نگران نباش ... ما تا حالا تو دسته حداقل تو دسته بنی زهرا ندیدیمش ... غزل هم رسید ... اصلا این قدر حالم بد شده بود که یادم رفته بود اون طفلک بالاتر منتظرمه ... باهم دنبال دسته راه افتادیم ... ظهر تاسوعا رو با اونا بودم تا آخرش ... خیلی حرف زدیم ... و من از این گفتم که هیچ وقت دنبال هیچ آتویی از محمد نبودم هیچ وقت حتی از شمام که همسایهاشون بودین دلم نمی خواست چیزی بپرسم ... چون باور داشتم هیچی نیست و اگرم هست ترجیح می دادم ندونم ... چون فکر می کردم شیطنت های ساده رو هرکسی داره ... تیکه بندازه ... به این و اون نگاه کنه ... مخصوصا اگه با دوستاش باشه ... برعکس اون که به این چیزا گیر می داد و ....
من نمی تونستم ... نمی خواستم .... !!
یکی دیگه از دوستای محمد هم بهم نشون دادن ... سر دسته می رفت و کلاه سفید مشکی داشت ... اونم نمی شناختم ... ولی از نگاهش حدس زدم شاید اونم منو می شناشه ... گذشت ...
ظهر تاسوعا هم تموم شد ...
بعدازظهر رفتم خونه غزل اینا که هم با هم باشیم حالا که داره بر می گرده شمال هم شبم با هم بریم بیرون ...و اگه مامانم هم خواست بیاد ...
رفتیم ... خیلی دعا کردم ... ولی حال و هوای همیشگی رو نداشتم ... مامانم هم بود ...
شب تاسوعام گذشت و من و ماما نم 12 اومدیم خونه ... بد خوابیدم مثل بقیه شبا ...
و شبم فقط به فکر و خیال و فکر کردن به حرفایی گذشت که مرجان اینا نگفتند !! یعنی نخواستن بگن ! ... فقط گفتند مام آتو زیاد داشتیم از محمد ولی خب درست نبود که ... الکی آدم بیاد بین دو نفر رو به هم بزنه ... الکی نبود !!! اگه واقعا اون اینقدر .... بود چرا من نباید می دونستم .... و اونام بازم خواستن دوستیشونو نشون بدن و حتی نیان از محمد اگرم واقعا یه چیزایی هست ، آتو دست من بدن .

عاشورا اومد ....
روزی که همیشه دگرگونم می کرد ...
رفتم بیرون ... رفتم سر کوچه مرجان اینا ولی حتی سرمم نکردم تو کوچشون ... دلم نمی خواست ! وقتی می دونستم اون نفهمیده با من چه کرده و حتما می خواد ازم رو برگردونه و اون حال و هوا م ازم بگیره و بعد همه کاراش قیافه ام برام بگیره ترجیح می دادم اصلا نبینمش ... دلم می خواست همه چی عادی باشه و یه طور دیگه بشه و حتی بفهمه که در مورد من اشتباه کرده ... شاید دلم می خواست به احتمال محال تو چشاش ببینم که پشیمونه ولی ... می دونستم همه اینا محاله ...
... غزل نبود ... با مرجان و بهرخ دم تکیه بنی زهرا بودیم ... شال دور دهنم بود و هدبند به سرم ... دستامم از روی شال روی دهنم ... فقط چشام بیرون بود ...
یه پرشیای سفید ... از کلیم پیچید تو شیخ صفی ... نگاهش تو چشام بود ... خیلی اتفاقی ... کسی که تو اون پیچ نگاهش ممکن بود تو چشم راننده ای که می پیچه بیفته من بودم ! چهره هیچ کدوممون تغییر نکرد ... شاید وقت تغییری نشد ... وقت لابد رو برگردوندنه اون و اخم و قیفاه گرفتنش .... که البته برام اصلا مهم نبود !
پاهام شل شد ... بهرخ برگشت و نگام کرد گفت دیدیش ؟
گفتم دیدمش ؟!؟! چشم تو چشمش شدم ... ولی نه به عمد !
گفت ما میومدیم، تو کوچه بود ...
گفتم اینجا چه می کنه ؟ همیشه میاد ؟
مرجان گفت همیشه یه آماری می گیره قیژی میاد و قیژی میره ... این طوریه !
آره باید می دونستم ... محرم ها شده گشتم بزنه ، میاد بیرون ...
حالم بد شد چون هنوز حرفای چند دقیقه چیش بهرخ تو سرم کوبیده می شد و حالا هم یهم دیده بودمش ... :

-چهارشنبه سوری دو سال پیش باهاش دوست بودی ؟
- آره خب ... ولی خب نمی دونم شاید با هم قهر بودیم . چه طور ؟
- آخه نمی دونم بگم یا نه ! این که گفتی ازش آتو دارین یا نه ...
- نه بگو ... من باید بدونم ...
- خواهرمو که می شناسی ؟ بهاره ؟
- آره
- یه دوست داره اتنا متولد 63
- اون سال محمد گیر داده بود باهاش دوست شه ...
- ....
- یعنی یه بار همین جاها جلو پاشون نگه داشته بوده آتنا برگشته تو این مایه ها گفته که من می شناسمت برو بچه ... من دوست همسایتونم و ... بعد اونم که دید این طوری شده دیگه اومد جلو ... به بهاره گفت آمار اینو برام بگیر ... که آتنام برگشت گفته بابا تو جای بچه منی ...
- ...
- محمد متولد 64 ؟
-اول انگار ننیدم ... چند ثانیه ای طول کشید تا به خودم اومدم ... اونم با نگاه مرجان که با سر جواب منی می داد منم یهو به خودم اومدم و گفتم: نه 63 !
تنها جوابی که داشتم این بود ... حالم بد بود ... اشکامو نمی تونستم کنترل کنم ... مگه می شد ؟!؟!؟! کسی که بتم بود ... کسی که ...
کسی که فکر می کردم اصلا به دخترا توجه نمی کنه چه برسه به اینکه بخواد اون قدر میخ یکی بشه که خوشش بیاد و بهش پیشنهاد بده ....
وااااااااای .... چی می شنیدم ... ؟! حالا گُه کی خورده بود !؟ من شاید اشتباه زیاد کرده بودم ... بزرگترینشم وقتی بود که اون واقعا نبود و یه طورایی تموم بود ... تازه عمدی ام نبود ... خودمم نخواسته بودم ... ولی اون ... خواسته بود و.به یکی پیشنهاد داده بود !یه پسر فرقش همینه ! می خواد و می کنه ... تازه این یکیش بوده ، که نزدیک بوده و اینا می دونستن !...
اون ... آتنا ... دوستی ... پیشنهاد ....
من چی ؟؟؟ من بودم ! اون موقع می گفت دوسم داره ... می گفت برام می میره ... می گفت دیوونمه ... !!
محمد برام داشت خرد می شد ... حتی چیزای خوبی که داشتم برای خودم نگه می داشتم تا همیشه برام یه خاطره خوب بمونن .. تو ذهنم ... تو دلم ... اونام داشت به گند کشیده می شه ... پاکیش ... وفاداریش تنها چیزی بود که برام مونده بود اونم .... اونم داشت نابود می شد ! شد !!!!!!!
حالا همه حرفیای این و اون یادم میومد :

محمد رو سه راه زندان با یه پسر دیگه (ظاهرا جواد) دیدیم ... 2تا دخترم عقب بدون ...ما داشتیم از اونجا رد می شدیم اون که حتما محمد بود حالا دخترا رو نمی دونم ...


محمد از تو ماشین به 2 تا دختر خز تو اتوبوس داشت آمار می داد ...

محمد و جواد می گن حتی زن هم سوار کردن ... البته فقط من شنیدما گناه کسی رو نمی شورم ...

محمد سر ادیبی با خنده دیگه نزدیک بود جلوی دختر مردم رو بگیره سوارش کنن ... ظاهرا منتظر تاکسی بود ...

محمد شبای محرم زیاد دیده می شد که قیژی بیاد و قیژی بره ... آمار اینجاها رو داشت اگرم نمی ایستاد ... یه شب شاید عاشورا نمی دونم قشنگیادمه ساعت 12 این طورا بود که یهو با اون گاز دادنش رد شد و رفت ...

حتی محرم ؟!؟!؟!! شباش که منو خواب می کرد ... شبایی که با حرص از این کثافت کاری های مردم و مخصوصا دخترا می گفت ! می گفت من نمی رم بیرون تو ام نمی خواد بری ... می گفت اگه تو میای من بیام ... پارسال خودم دیدمش تو دسته ایستاده بود و نماز می خوند ...
چه طوری ؟ چه نمازی وقتی همه چیشو برام دروغ ساخت!! ...
چشمو دل سیر بود حتما ! من فکر می کردم چشم و دل پاکه که حتی با دوستای منم سلام علیک نمی کنه توجه نمی کنه بهشون ... حتی یه فیلم مسخرم از دختری چیری ... بد بود... نبود ... نشونش می دادم نگاه نمیکرد ...می کردم فقط چند لحظه ... همه چیو با من و از من می خواست ... و همه چیو در من خلاصه می دید ... حتی اگه یکی رو بهش نشون می دادی که ببین چفدر خوشگله ... اصلا نگاه نمی کرد اگرم می کرد لبو لوچشو جمع می کرد و انگار که خوشش نیومده ... هیچی نمی گفت ! چقدر که برام این اخلاقاش شیرین بود ! وقتی می دیدم به خود منم به زور توجه می کنه که چه تغییری کردم ... بهتر شدم نشدم ... چه تیپی ام... خوشگل شدم ... نشدم ! ... و خیالم راحت می شد به بقیه هم حتما بی توجهه ! ...
حالا چه طور می تونستم باور کنم که تمام اونا دروغ بوده ! اصلا مگه آدم می تونه اینقدر فیلم بازی کنه ... افه و ادا و تظاهر یه بار میشه دو بار میشه ... چه طوری می تونست همیشه جلوی من یکی دیگه باشه اصلا نه ! گیرم که برای من این طوری بود ... ولی چه فایده دور از چشم من ... یا وقتی نبودم ... اگرم واقعا آدم این حرفا نبود پس چرااااااا ....

خستم ... خیلی خسته ... دلم داره می ترکه ...
حس بدی دارم ... حس خیلی بد ...
حس غریب و نا اشنایی بهش پیدا کردم ... شاید تا الان حتی دلم می خواست منتظر باشم یه روز بیاد و بهم بگه فهمیده اشتباه کرده ولی الان ... اصلا نمی شناسمش ... الان از نگاه کردن تو چشاشم می ترسم ... از خودشم می ترسم ... شاید هوس کرد دوباره منو بزنه ...

تو فکرای خودم بودمو و دنبال دسته می رفتم ...
یهو دیدم سر ادیبی ایستاده و داره سینه میزنه فقط تونستم سرمو بندازم پایین ... چون الان بود که ازجلوش رد شم ... نمی خواستم حتی بدونه دیدمش ... عین خودش ... با این تفاوت فقط که من نه می خواستم قیافه ای بگیرم نه چیزی رو ثابت کنم ... این که بی اهمیتی این که بد می بینی ... دیگه جایی برای چیزی نمونده بود ...
اومدیم تو ادیبی ... دعا می کردم و گریه می کردم و ... آروم آروم می رفتم یهو دیدم تو دستست ... داشتن اذان می گفتن ... اومد و یه زنجیر امیر رو گرفت و ایستاد تو دسته ... اول جلوی من بود ... بعد رفت عقب تر ... با همون دوستش بودن که دیروزش با امیر بود ... حالم بدتر شده بود ... نمی تونستم ببینمش و جای سیلیش روی صورتم نسوزه ... جای زخماش رو دلم تازه نشه ...
حرفای این و اون ... چیزایی که تو این سالها بهم گفته بودند همه و همش تو گوشم بود ... چیزایی که اون موقع ها نشنیده می گرفتم .... چقدر ساده بودم ! آخه یه بار ... دو بار چرت می گن یا اشتباه می دیدنش بقیش چی ؟! آخرین چیزی که گفتن چی ؟! آتنا ... چهارشنبه سوری ... اصلا مگه چیزی نباشه اینقدر در مورد یه نفر می گن ؟؟؟ تا چیزی نباشه که مردم چیزی نمی گن !!!!

دسته همین طور می رفت جلو .. فقط من و بهرخ این ور پیاده رو بودیم و مرجان اینا و مامانش اون ور ... دائم می رفتیم جلوتا جلوی من نرسه ... مخصوصا وقتی دیدم با اون قیاه و اخم و تخم ایستاده جلوی من و زنجیر می زنه ... پیش خودم گفتم آخه برای حسینم این طوری زنجیر می زنی!! ... نمی خواستم نه خودمو اذیت کنم نه اونو !! منو بهرخ هم رفتیم اون ور تو پیاده رو ... این طوری بهتر بود ! بهرخ گفت آره بذار فکر کنه بی اهمیته ... گفتم بهرخ اینش اصلا مهم نیست ! اصلا نمی خوام چیز ی فکر کنهوگرنه من از دیدنش فرار نکردم و نمی خوام چیزی رو نشون بدم ! بازی که نمی کنیم ! دیگه ... اصلا فرقی نمی کنه ... اصلا چه فرقی می کنه چی فکرکنه ... اصلا بهاین ی فکر نمی کنم چه بکن... اصلا به چیزی فکر نمی کنم !م ... اونه که نمی خواد بفهمه چی کرده و چه می کنه و الانم با این قیافه ایساده جلوی مکه چی ؟! که بگه ارزشی ندارم ؟! اینو با همون سیلیش ثابت کرد ! ...
دیگه دلم براش نمی لرزید ... حتی برای جدیتش ... ! چون حالا فهمیده بودم این جدیت ... تو حسرت لبخندش سوختنش فقط برای من بوده و شیطنتاش برای دیگران... شاید برای دخترای دیگه ... حتی اگه برای همم جدی بوده منم مثل همه بودم ... و همیشه تا هرچی می شد ... مستحق اخم و داد و فحش و این قیافش بودم ...با بقیه هیچ فرقی نداشتم ...
اومدم این ور که خودش راحت باشه ... نخوادم قیافه بگیره ... دوستش یکی دو بار منو برگشت و نگاه کرد خب حتما به محمد هم گفته بوده من حالا پشتشم ... ولی همون طور که فکر می کردم حتی یه نگاه هم نکرد ... حتی سرم نچرخوند ... ساده بودم اگه تا قبل اون روزا فکر می کردم اگه محمد تو این روزا منو بینه حداقل نگام میکنه حداقل تو نگاهش نشون میده که از خیلی چیزا پشیمونه ... دلم میخواست بدونه من خیلی چیزا رو حالا می دونم ... دیگه برام اون مردی که می پرستیدم نیست ...
می خواست همون طور باشه می خواست هومن آدمی باشه که اون روز تو خیابون نشونم داد ! با اون دستایی که دوسشون داشتم و عاشقشون بودم و برام مظهر قدرت بودن نشونم داد ... نشونم داد نباید به هیجی دل ببندم ! نشونم داد عشقم یه طرفه بوده ... چون بعد از اونم نمی تونستم به اینا بگم چون نمی دونستم چی سرش میارن ... نمی تونستم نفرینش کنم یا ازش متنفر باشم ...
... شایدم می ترسید ... می ترسید که خشم نگامو ببینه ... حرفای دل شکستمو تو چشام بخونه و .... وجود خیلی چیزا رو نداشت ... عذرخواهی ... باور اینکه خودشم مقصره ... ناتوانیش تو خیلی چیزا ... پذیرفتن اخلاقای بدش ..همیشه همین بود ... همیشه ... هیچ وقت یه طور دیگه نمی دیدمش ... یه طور خاص ... عاشق ... دیوونه ... مثل اون اولاش که طاقت یه قطره اشکمم نداشت !!! مگه من چی کارش کرده بودم ؟! من تو خیابون جواب یه نفرو میدادم که بره اونم با عصبانیت و اون ناراحت می شد چون می خواست هیچی نگم ولی گاهی مجبور می شدم ... اوممی رت پیشنهاد دوستی می داد ! نمی دونم چی رو باید با چی مقایسه کنم ... . وجود تنها چیزایی که داشت ... دیوونگی و خرکی رانندگی کردن و تو خیابون داد زدن و کتک زدن و با بابا مامان این و اون صحبت کردن بود ! جالب بود که مرجان برام تعریف کرده بود فرحناز گفته محمد که دوستیش با اون بهم خورده و فهمیده با یکی دیگه دوسته زنگ زده خونشون و به مامانش آماره فرحنازو داده ... هرچی بیشتر این چیزا رو می شنیدم بیشتر حالم بد می شد ... بیشتر ازش دور می شدم و حتی گذشته خوبمم خراب می شد ...

دسته تو بیمارستان خانوادم رفت ... خیلی باشکوه بود ... دیگه ترکیدم ... مخصوصا وقتی صدای طبلا اوج می گرفت و دوباره پایین می اومد و دوباره اوج می گرفت و ...نگاش کردم چشمم افتاد بهش ... پشتش بهم بود ولی نه جلوم سمت چپم یه 4 5 متری باهام فاصله داشت .... سرمو دوباره انداختم پایین و فقط از خدا خواستم جوابشو بده ... از امام حسین خواستم وساطتم رو پیش خدا بکنه شاید صدامو بشنوه و .... به این آدم سنگدل بفمونه چیزایی که به من گفت لیاقت کساییه که سوارشون کرده ... باهاشون حرف زده ... اصلا نکرده هیچ کودوم از این کارا رو نکرده ولی اینا لیاقت من نبود و نیست ! می دیدمش و می سوختم ... تو اون لحظه شاید دلم می خواست نگام کنه و بفهمه برای چی اشک می ریزم .. می دونم می تونست بفمه ... شایدم فهمیده بود که حتی برنگشت ...
تا دم سینا ایرانمتو دسته بود دسته که پیچید تو شریعتی اون و دوستش غیبشون زد ... یکی دو بارم تو دسته تلفنش زنگ زد و برداشت ! معلومه که اهل این حرفا و دسته و امام حسین و اینا نیست یعنی بود ... فکر می کردم باشه ولی الان دیگه به هیچی اعتماد نداشتم .....فکر می کردم همش حرف بوده ... همه چیش ... همه اعتقاداتش فقط حرف بود ! وگرنه نصفه نمی رفت بعدم یه ربع بعد سه راه زندان کنار پرشیاش با دوستاش رویت بشه ... یه دقیقه نمی تونست اون ماشین رو ول کنه؟! ... خوب داشت خودشو نشون می داد ... عوض این که یه طور می کرد من فکر نکنم سالهای پیشم همین بوده قشنگ یه کارایی کرد که من مطمئن بشم سالهای پیشم همین بوده ... چون کسی که ذاتش این باشه حالا چه فرقیم می کنه اگر به خاطر منم این کارارو نکرده باشه و مثلا نشسته باشه تو خونه ... وقتی یه کسی ذاتش اینه که همش ول بچرخه و ... چه طور می تونه ادعا کنه آدم بوده و آدم وار زندگی کرده ؟؟؟ مگه آدم بودن مال یه دورست ؟ گرچه اون اون موقع هم که با من بوده و این طور که همه میگن همین بوده ... پس نمی شه گلایه ای به النش گرفت ! خودشم نمی فهمه که با این کاراش فقط بیشتر شخصیتشو نشونم داد ... نشونه منم نه ! نشونه همه ! نمی دونم با این همه دوگانگی چه کنم ... دیگه حتی نمی تونم فکرکنم ...
دیشب بازم دیدمش ... یه بار تو چهارراه بنی زهرا دیدمش با ماشین، کنارشم دوستش، منو احتمالا ندید گاز داد و رفت ... یه بار دیگم دیدمش از رو به روم میومد من کنار شمع ها بودم ... با تلفن حرف می زدم تا دیدمش برگشتم پشتمو کردم و رو به شمع ها ایستادم ...
غزل کنار من بود ... نگاش نمی کرد ولی می دید که ایستاده گفت وایساده ها ! تا برگشتم دیگه گاز داد و رفت ... فکر می کنم از ترافیک ایستاده بود چون طبق معمول اون طوری گاز دانش ... یعنی من دلخوشم و برامم هیچی مهم نیست و می خوام همم بهم توجه کنن !! پیش خودم گفتم تو ، تو روز عاشورام تو قیافه ای ... تو دسته امام حسینم با قیافه زنجیر می زدی ...چه انتظاری ازت می ره ! یعنی اشکامو ندیدی ؟ دعاهامو نمی تونستی بشنوی ؟؟؟ دل شکستمو از چشام نخوندی ؟ البته اصلا نگاه نکردی ... اصلا اومدی که بگی من به تو هیچ توجهی ندارم ! می دونم ... منم نمی دیدمت ... نمی خواستم ببینم ... می خواستم تو حال و هوای خودم باشم و دعا کنم ...خیلی دلم می خواست فکر کنم به خاطر من تو دسته ایستادی ... خیلی دلم می خواست مثل قبل ها که همه چی برام ساده تموم میشد ، البته وقتی خودتم قدمی بر می داشتی ، ائن موقع هم یه طور دیگه فکرکنم و تو رو به خاطر خودم فکر کنم اونجایی ... ولی نمی تونستم ... اصلا امکان نداشت ... دیگه نمی شناختمت ...

حالم اصلا خوب نیست .... نمی دونم می خوام امتحانامو چی کار کنم ... فقط می دونم ... فقط می دونم نمی تونم به محمد ... به چیزی که بوده و من نفهمیدم فکر نکنم ...
بیخود اون موقع ها نمی ترسیدم ... می گفتم حسم دروغ نمی گه ها ! خیلی وقتا بود که فکر می کردم محمد چه میکنه ... واقعا میشه شب من بخوابم و اون ... میشه به من بگه من به کسی توجه ندارم ولی ... واقعا این قدر پاکه ؟! واقعا هیچ کاری نمی کنه ؟ حتی هیچ شیطنتی ؟!
وااااای چقدر می ترسیدم و یه بار به زبون نیاوردم که یه وقت شر نشه ... آخه جواب که نمی داد ... آدمو که آروم نمی کرد فقط انتظار داشت آدم آرومش کنه ولی خودش که این کارو نمی کرد فقط قاطی می کرد که کی اینو گفته و چی گفته و بیخود کرده و توام غلط کردی و ....
واااای وای که چقدر دنیا کوچیک شده ... حتی نمی تونم نفس بکشم ...
ترجیح می دم بمیرم و به این فکر نکنم که اون چشا بهم دروغ می گفت ...
منو همیشه مقصر می کرد و خودش ...
خدایا !
خدا ...
خدایا ...
دل شکستمو دریاب ...
صاحب اون دستی رو که تو صورتم زد و فکر کرد هیچ کس گندکاری های خودشو نمی بینه فقط به این برسون که بد کرد ... هیچ وقت مثل اون نفرین نمی کنم ... ولی می خوام بفهمه همه می فهمن ! بفهمه منم می دونم و یادم نمیره چه ها کرده ...
این آدم همون کسی بود که تو همون دوماهی هم که فکر کرد من خیانت کردم رفت و با یکی دوست شد ! درمورد من حرف می زد باهاشو پیشش گریه می کرد یا نمی کرد ... چه می کرد ... چه جوری بود باهاشو کار ندارم ... فقط می دونم این کارو کرد با اون دوست شد و خودش خواست ... بعدش اون منو محکوم کرد ولی من اونو هیچ وقت ... همیشه جوابم این بود خودت خواستی ... خودت باعث شدی ... آره من براش کم گذاشتم که بره به کس دیگه پیشنهاد بده ... بره تو خیابون کسی رو سوار کنه ... تیکه بندازه ... آره من کم گذاشتم ... کاش می ذاشتم ... کاش از دو ماه قبل هدیه تولدشو نمی خریدم ... هرجا می رفتم یاد اون نمی افتادم که یه چیزی براش بخرم ... دستم می شکست و خاطراتشو نمی نوشتم ... کاش تو عصبانیتاش دستشو نمی گرفتم ... آرومش نمی کردم ... دادهاشو به جون نمی خریدم ... تو بی پولیش ... تو فشاراش بهش امید نمی دادم که همه چی درست میشه ... اون وقت می گفتم کم گذاشتم ... اون وقت دلم نمی سوخت که چرا حالا که آدم شده و وضعش خوب شده اینو به رخ من می کشه ... اون موقع که من باهاش شروع کردم اون چی داشت ؟ من تو چه خونواده ای بودم ... هنوزم بابام می تونه چندتای اونو بخره و بفروشه ... ولی کی این چیزا برام مهم بود !!! کی ؟؟؟؟؟؟ کاش ... کاش .... کاش .....
خدایا فقط می خوام بفهمه خیلی چیزا جنبه می خواد ... مخصوصا پول ... واقعا خودشو گم کرده که هرجا نشسته و به هرکی رسیده اول از وضع خوب مالیش گفته ... به خود منم خیلی بی ربط برگشت گفت ماهی 7 8 میلیون در میارم ... فقط امیدوارم بفهمه ... می دونم زود می خوره ... پول آدمارو بد زمین می زنه ..مخصوصا حالا که یهو تو 2ماه وضعش خوب شده! یادمه قبلش می گفت نگار کمکم کن ... وضعم خرابه بهم امید بده ... تا همه چی بهتر بشه منم این کارو می کردم ... منم همه چیمو گذاشته بودم فکرش به همه چی مخصوصا به من آروم شه ولی نذاشت ... گیراش دیوونم کرد ! حتی یادم نمی ره اون روز که هی بهش زنگ می زدم که هم شوخی کرده باشم هم دم براش تنگ شده بود ، برگشت و بهم گفت مشکوکی چرا اینقدر زنگ می زنی ! امیدوارم یه روز بفهمه اون هیچ کمکی نکرد فقط می خواست من 2 3 ماه تلاش کنم و فکر اونو درست کنم ... آره می خواستم ولی به شزط این که اونم می خواست ... نخواست ! 2 ماه رفت ... حتی نیومد ببینه مردم یا زندم ! انگار نه انگار ... کاش یه گهی می خوردم تو این 2 ماه تا الاندلم نمی سوخت ... به خاطر اون هیچ کاری نکردم ....امیدوارم یه روز بفهمه چه کرده ... .. امیدارم اون روز بفهمه از کجا خورده ... کجا بوده که به خودش و وضعش بالیده و یه مظلومم تنها زده و از خدام نترسیده و بعدم به روش نیاورده و ...
خداایا ... دلم بد شکسته بد ...

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٦/۱٠/۳٠

 

خدایا به تو پناه می آرم ...

چقدر باید اون روزو مرور کنم تا برام عادی بشه ؟ اصلا عادی میشه ؟!
چقدر اون جمله ها و کلمات باید بیاد تو ذهنمو ؟! کی از آتیشی که اون کلمه ها به جونم می زنه کم میشه ؟
خدایا یعنی این قدر آدما پست و بیخود شدند ؟
 تهمت بزنن بار آدم بکنن و بعدم تازه بگن ازت ناراضی ان و زندگیت به گه کشیده می شه و برن
واقعا اگه قراره زندگی من به گه کشیده بشه سر زندگی اون چی میاد ؟
درد سیلی شو ... رو صورتم ... درد اون پیچوندنای دستمو که هنوزم یکم درد می کنه ، روی دستام ... دارم فراموش می کنم ولی حرفاشو ... هرگز !!
چه طور می تونم فراموش کنم ؟ مگه تهمت ... توهین ... آبروریزی و ... می شه فراموش بشه ؟ اصلا مگه بخشی داره ؟ بهم بگو خدا تو می بخشی ؟

...

19 دی ... وسط اون تعطیلی ها زنگ بزنن و بگن بیاین کلاس زبان ! تازه صبح هم زنگ زده باشی و گفته باشن کلاستون تشکیل نمی شه ... ولی حالا یهو بگن پاشین بیاین کلاس ! تازه کلاسم یه ربع زودتر تموم شه ...

داشتم با ماشین تو خیابون پادگان می اومدم ... چشمم افتاد به کنارم ... فکر کردم بازم جشمام اشتباه می بینه ... آخه از اون روز ترس ماشین گرفتم ... هر نوع پژویی می بینم فرقی نمی کنه چه رنگی باشه ... همه وجودم می لرزه ! نمی لرزه ... یه جوری می شه ... چشمام بی اختیار می ره که این GLX یا پرشیاست ... بعد اگه پرشیاست سفیده یا نه ... اگه استیشنه ... بژه یا نه !!!! اون احساس قشنگ چرا باید این طوری می شد !!
سرمو برگردوندم ...نمی دونستم اتفاقی می بینمش یا واقعا منتظره من بوده ... رفت پشتم ... شروع کرد به نور بالا زدن و دیوانه وار راندگی کردن ... اومد دوباره سمت راستم ... : بزن بغل ! بازم سرمو برگردوندم ... نزدیک ماشینم شد : بزن بغل ... بزن بغل ... بزن بغل ... ...
پیچید جلوم !!! دو لاین از خیابون بسته شد ! نگام افتاد داداشش عقب بود و ظاهرا یکی از دوستاشم جلو ! اومد کنار ماشین وایساد : بزن بغل ! شیشه ها بالا بود ! گفتم ماشینو بردار می خوام برم !!! دوباره تکرار کرد : بزن بغل ... مرتب مب گفت ! فریاد زدم ماشینتو بردار می خوام برم ... دوبراه گفت ! دیگه داد زدم : خب باشه این لندهورو بردار که بزنم بغل ! گفت ردی ، بزن بغل ! اومدم بایام کنار که ظاهرا سر ماشینم به بدنه ماشینشم خورد ! اومدم کنار ... رفت سوار شد و به صورت وحشتناکی اومد جلوم پارک کرد ... می خواستم برم ولی ... که چی ! بالاخره باید معلوم می شد بعد اون حرفا که بارم کرده ... بعد اون قضاوت زودش درمورده من ! .. اونم بعد دو ماه که اتفاقی منو دیده بود و حالا مدعی شده بود و تازه هم جلو دیگران هم به خودم بهم فحش داده بود ، حالا دیگه حرفش چی بود ! گیرم که درست فکر می کرد من کسی رو جایگزینش کرده بودم ! بعد دو ماه بعد رفتنش ... بعد حتی یه سراع نگرفتنش از من ... حالا چه ادعایی می موند ؟! چه مالکیتی به من داشت ؟!؟!
من خاک بر سرو بگو که به حاطر اون نمی تونستم ....

کیفم جلو بود ... نمی دونم چرا برش داشتم و گذاشتم عقب ! به هیچی فکر نمی کردم ولی جلو رو خالی کردم ! نشست !! درستشم همین بود ! باید می دونستم حالت عادی نداره ... نیومده که حرف بزنه !! حرفاشو که زده بود ..
درو نصفه باز کرد ... اول شروع کرد به آرامی حرف زدن و بارم کردن که البته درست نمی شنیدم این قدر گیج بودم که ... : تو آدم نیستی ... لیاقت نداری ... اصلا فکرامو کردم دیدم نیازی نداره برم پیش بابات تو ارزشه اینم نداری که من خودمو خسته کنم و برم پیش بابات ... من که خدا رو شکر هرروز داره وضعم بهتر میشه (به ماشینش اشاره کرد) تویی که زندگیت به گه کشیده میشه ... گفتم خب خیلی وقت بود انا تو دلت مونده بود ! حرفاتو زدی دیگه ؟ دوباره نمی دونم چی گفت همینا که من وضعم خوبه و تو بیچاره میشی و زندگیت به گه کشیده میشه و ...
من چی گفتم ؟! یادم نیست !

فقط یادمه گفتم تو عاشق بودی که 2 ماه گذاشتی رفتی اصلا برات مهم نبود من کجام و چه می کنم ؟!
شایدم اصلا بعد اون حرف من که گفتم حرفاتو زدی چیزی نگفت ... فقط چکی بود که خوابیده شد تو صورتم ... محکم بود ! شایدم بعد چکش من گفتم تو عاشق نبودی ... یادم نیست! فقط یادمه داد می زدم ... فقط یادمه چکش محکم بود ! خیلی ... طرف چپ صورتم بی حس شد ...دیگه یادم نیست ... یادم نست چی شنیده یا چی گفت ... اصلا چیزی گفتم یا نه ! فقط یادمه دستی بود که سر و صورت من زده می شد و .... دستام که پیچونده می شد ... با اون دستایی که من عاشقشون بودم ... دستام پیچونده می شد ... مردم ریختن ... اون دوست احمقش دور ایستاده بود و هیچی نمی گفت فقط یادمه داد زدم به شمت اون بیا این دوست آشغال و دیوونتم و ببر و تنها چیزی که یادمه اینه که تو چشاش گفتم .... : تو روانی ای محمد ! روانی ... بردنش ...
یه آقا جلو ماشینم ایستاده بود با گریه و درحالیکه دستم رو صوردتم بود فریاد می زدم برو اون ور گفت بذار دخترم اینا برن بعد برو داد زدم میگم برو اون ور می خوام برم ... من باید می رفتم ....
رفت اون ور ... وااااای خدا ... چه طور اون طوری رانندگی کردم نمی دونم! کاری که نمی کنم یا اگه بکنم به اون شکل نه ! چهار تا لایی کشیدم ... به سرعت ازش دور شدم ... نزدیک سز خیابون بودم که با گاز رسید بهم گفتم حداقل از کاری که کرده یکمم شده ناراحت می شه ولی رسید کنار من شیشه رو  داد پایین و گفت خیلی آشغالی ... رفت! اومدم برسم بهشو جوابشو بدم ... نرسیدم! پام رو کلاژ می لرزید .... 3 بار تا خونه نزدیک بود خاموش کنم ... ت سر کوچشونم رفتم ببینمش و جوابشو بدم ... دیگه ندیدمش ...
خیلی خودمو کنترل کردم به بابام یا سیاوش چیزی نگم ! سیاوش که تا اونجاشو همه چیزو می دونست کافی بود اینو بفمه ... و من می گفتم به بابام بگو! خودم بهش گفته بودم اگه بهت گفتم برو پیش بابام .... خیلی سعی کردم خفه شم! از طرفی نمی خواستم فکر کنه بی کسو کارام ... که فکر کرد ... یه دختر تنها رو تو خیابون زد و ... نفهمید که آخه احمق بیشعور اگه من با کسی بودم اگه گه خوری می کردم که الان اون طرف میومد پدرتو در می آورد ... دوسمم نداشته باشه سر این چیزا هر پسری غیرتی میشه ....
خیلی جیغ زدم تو ماشین ... سر کوچمون وایسادم و گریه کردمو جیغ زدم ...
فکر می کرد من می ترسم بره پیش بابام ... فکر می کرد بابای من اونجا نشسته این برن بهش از من چرند بگه و اونم بگه ممنون که گفتی پسرم ! اونم بابای من که خودشه و 2 تا دختر توفش !این چند وقت هم هم اون هم مامان می دونستن من با کی میرم با کی میان ... سر فوت مامان سمیه که ما دختر و پسرا با هم بهشت زهرا و خونه سمیه اینا می رفتیم یا سمیه رو می بردیم بیرون ... می دونستن کیا دورو برمم ... با کی میرم ... با کی میام ... پسرامون کین ... اون وقت اون !!!!! طبق معمول اومد ....قضاوت کرد و ... این بار خودشو برای من کشت و ..... رفت !!
نمی تونستم هیچ کاری ام نکنم باید براش می نوشتم که چقدر پسته ! 4 تا Sms زدم و نوشم که بیپولیت نداریت فشارات دادهات فحشات بداخلاقیات برای من بود حالا که یکم آدم شدی باید دست رو من بلند کنی ... گفتم ازت متنفر شدم ! زد این که ماهی 7 8 میلیون در میارم دلیل این نیست که دست روت بلند کردم من از اینکه دست روت بلند کردم خوشحال نیستم ناراحتم شدم ولی بدون خودت باعث شدی این کارو بکنم برو به کارایی که کردی و گریه هایی که از من در آوردی 1 دقیقه فکر کن ولی بدون من راضی نیستم و روز خوش نمی بینی مطمئن باش . من که خدا رو شکر وضعم روز به روز داره بهتر میشه چون آدمبودم و آدم وار زندگی کردم ...

اصلا گه من پرسیده بودم برجی چقدر در میاری ؟؟؟؟؟؟؟ واقعا پول جنبه می خواد و اون نداشت !!!! مگه من گفتم چون پول خوب در میاری منو زدی ؟؟؟ اصلا اگه حقمم بود اگه یه دختر آشغالم بودم ... چه حقی داشت دست رو من بلند کنه ؟؟؟؟
براش زدم منم نگفتم چقدرد ر میاری یا برای این منو زدی گفتم حق همچین کاری و نداشتی ... گفتم ن که من همیشه با تو در حال خندیدن بودم و اصلا اشکی از من در نیاوردی !!!! گفتم دیگه خفه شو نمی خوام حتی وقت بذارم جوابتو بدم ...
دوباره جلوه واقعی شو نشون داد زد : اون که باید خفه شه تویی  همش دنبال هرزه گری و کثافت کاریت بودی  نکنه گه هایی که قبلا خوردی یادت رفته . یادت نرفته که چه گه هایی خوردی ؟؟؟؟
گفتم که رو تو خوردی و می خوری فکر می کنی کسی نمی فهمه ... حرف دهنتو بفهم ... دیگه کاری باهات ندارمو ..
زد منم با یه آدم پتیاره کاریندارم من که راضی نیستم اگه زندگیت به گه کشیده نشد ...
اینو که گفت سوختم ... بازم دهنشو وا کرده بود و ....
گفتم دهن لجن و کثیفتو ببند ....... فحش دادم ! گفتم فکر می کنی فحش دادن سخته ؟؟؟باید تقاص این تهمتا و توهینات و بعد فحشات و بعد اون کتکی که تو خیابون جلو همه به من زدی رو پس بده ... حالم ازت به هم می خوره ...دیگه چیزی نزد ... داغون بودم .... لهم کرد ... کاش معنی کلماتی رو که به کار می برد می فهمید ...
دیگه نمی خواستم حتی ببینمش ... برامم دیگه مهم نبود چی کار کنه ... اگرم خودم به بابا م نمی گفتم برای این بود که نمی خواستم محمد برای همیشه تموم شه ... حتی یادشم نمونه ... می دونستم اگه بابام بفهمه اصلا با دوستیم کار نداره ... اون می تونه منطقی برخورد کنه اونم در مورد گذشته ولی کارای اونو مخصوصا کتکشو نمی تونه نبینه و حتما خون به پا میشه و ... به این تموم میشه که محمد فکرشم بیاد بمیره .... حتی نفرتم نباید ازش بمونه و ... حتی نمی خواستم آبروی اون بره .... ولی یه لحظه به خریت خودم خندیدم ... فقط تونستم بخوابم و دیگه به حماقتم اشک نریزم ...
قبل مراسم بهار بود ... فرداش بود ... نمی دونم اومدیم برم پرده ها رو ببریم ... رفتم تو ماشین بهارم عقب بود ... منتظر مامانم بودیم ... یهو محمد با پرشیای سفیدش فلاشر زنان پیچید تو کوچمون ... منو دید ... نگاهش فقط توش خشم و نفرت بود ! تا حالا ایم جوری ندیده بودمش ... دیگه نمی شناختمش ! نمی خواستم بشناسم ... از کانرم رد شد ... دنده عقب گرفت ... ترجیح دادم برگردم و بهارو نگاه کنه بهار که داشت پیاده می شد بره مامانم رو صدا کنه اینو که کنار ماشین دید نرفت! خب معنی نداست یکی با ماشین اونم اون قیافه اومده چسبونده به من ... گرچه بعد فهمیدم بهار اونو شناخته ... چون به سیاوش گفته بود فکر کنم محمد اومده بود ...
دنده عقب گرفت و رفت عقب تر لوی خونمون ایستاد ... مامانم اومد و رفتیم ... پشتم اومدچراغ میزد و گاز می داد ما آروم کردیم وایسیم شیرینی بخریم گاز داد و رفت ... دست و پام می لرزید ... دیگه ازش می ترسیدم ...
اونجا که رسیدیم ... موبایلمو که دیدم ... دیدم زده دارم برات !
منم 1 سلعت تموم شاید تو اون خونه خالی راه می رفتم که چهارتا اس م اس رو سر هم کنم ... براش زدم قضاوتتو که کردی دیگه مهم نیست ... هرکاری می خوای بکن ... چه فقی می کنه ... با اون حرفت خودتو برام کشتی و ...
زد من بامامانت کار ندارم با بابات کار دارم باید بفهمی به این راحتی ها هر گهی می خوای نمی تونی بخوری و ...
زدم مامان یا بابا چه فرقی می کنه ... هر کاری می خوای بکن ... اگه این جوری عوضی بازیهات می خوابه هرکاری می خوای بکن! آخرش که چیزه ... می خواستم بگم آره بابامم نشسته اونجا حرفای تورو بشنوه و ... دیگه نگفتم ... گفتم بذار من الکی نرم رو اعصاب ... این آدم که برات مرده دیگه حرص نخور براش و اونم حرص نده ...
گذشت ...
دو روز بعد سبح اس م اس زد . توش شماره مدرسه بابام بود زیرش نوشته بود پیش دانشگاهی شریف بعدم نوشته بود می دونی کاری رو که می گم می کنم ...
منم گفتم آره می دونم تو یه چیزای دیگه و عشق و اینا بود که هرکاری نمی کردی . گفتم که هرکاری می خوای بکن . اگه این جوری آروم می شی بکن ... مهم نیست ....
بعدم گه گذشت تا اون چهارشنبه کذایی !
می دونم اصلا برای همین کار اومده بود ... اومده بود که بزنتم ... وگرنه چه لزومی داشت جلومو بگیره ... اون که حرفاشو زده بود .... اون که چرندیاتشو گفته بود ... منم چیزی نگفتم منتظر بود یه چیزی بگم شروع کنه .. وسط حرفاش ...یا کتکش بود فکر کنم که گفت من دوست داشتم ... یا دارم ! نمی دونم ... مسخرست که اول که اومده بودم خونه به این فکر می کردم فعلش کودوم بوده ... بعد دیدم چقدر احمقم ... اون منو زده و من به چی فکر می کنم !
نمی دونم چرا همه چیز یه جوره دیگه شد ... شاید باید جلوه واقعی این آدمو می شناختم ... همه می گن چرا هیچ کاری نمی کنی ... چرا نمی خوای هی چ کاریش کنی یا به خونوادت بگی ...
چون ...
همه نی گن اگه اون عاشقت بود تو بغل یه نفرم می دیدت نباید حری میزد چه برسه به این چیزی رو که نمی دونه و تازه اشتباهم کرده ...
ولی کسی نمی گه نگار اگه کاری نمی کنه برای اینه که ....
نمی خوام کاری نکنم که همه بگن عاشق بود ... نه ! نمی تونم کاری بکنم !!!! نمی تونم ....
شاید همه چی تموم شده ... شاید نتونم فراموش کنم چه کرده ... شاید خودش ندونه که من چقدر تو این چهار سال حرف شنیدم و چون دوسش داشتم ندید گرفتم و حرف نزدم ... ولی ... نمی خوام کاری بکنم ! چون نمی تونم ! اون تونست ولی من .... نمی تونم حرمت چهارسال رو ببرم زیر سوال ... شاید حتی الانم از حرفاو ناراحتم چون شخصیت اون شاید در اون حد بود ولی من نه !
زدنش هیچی میگم یه لحظه است آدم قاطی می کنه ... دیوونست ... ولی وقتی اون اس م اس ها رو می زد با کر می زد ! می دونست چی می زنه . با این حال خواست و نوشت : جنده ، هرزه ، پتیاره ...
ولی من نخواستم و بهش فحش دادم .. من حالتم عادی نبود وقتی گفت بهم پتیاره قاطی کردم و گفتم تا بینه فحش دادن سخت نیست ! اگه تو این چهار سال فحش یا حداقل فحش بد از دهنم در نیومد بهش بگمنه برای اینکه بلد نباشم یا نتونم .... نخواستم ...
برای همین الان از همنم ناراحتم ... گرچه فرقی نمی کنه ... آدمی که شخصییتشو این طوری نشونم داد هون بهتر که ....
نمی دونم ... نمی دونم ... فقط می دونم سپردمش دست خدا و ...
هیچ وقت راموش نمی کنم ...
کاش تو این چهارسال حرفاییرو که می شنیدم ندید نمی گرفتم!! چرا هیچ وقت دنبال آتو ازش نبودم ؟ چون نمی توستم ! ترجیح می دادم اگه چیزی هم هست من نفهمم .... و می دونستمم هست ... یه بار یکی الکی می گه 2 بار یکی اشتباه می بینه ولی بقیش ...
ساده بودم ... ساده شکستم ...
خدایا به حق بزرگیت قسمت می دم ... معنای کلماتی رو که بهم گفت بهش بفهمون ...
بهش بفهمون خودشو می دونه منم می دونم آدم وار زندگی نکرده و خیلی غلط ها کرده و فکر می کنه نمی دونه ... و این قدر به خودش تلقین کرده بود که آدمه که باورش شده بود ..
خدایا دلم شکسته ... به دادم برس ....

25 دی 1385

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٦/۱٠/٢٥

 

می گذرم از گناه تو ، ولی خدا نمی گذره ...

اگه می خوای بری برو
از تو دوباره می گذرم
نگاه به گریه هام نکن
من از تو بی وفاترم
همیشه بی گناه تویی
همیشه تقصیر منه
نگاه بی وفای تو 
همیشه طعنه می زنه

این دفعه هم می بخشمت
اما گذشت آخره
می گذرم از گناه تو
ولی خدا نمی گذره
 
خدا ازت نمی گذره
جوونیمو دادی به باد
گریه تلخمو ببین
خاطرمون رفته ز یاد
ساده نبود گذشتنت
برای این شکسته دل
کاری نکن که بعد از این
نمونه یادت توی دل

این دفعه هم می بخشمت
اما گذشت آخره
می گذرم از گناه تو
ولی خدا نمی گذره


 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٦/۱٠/٢٤

 

من من ... یه عاشق ...

چشم چشم دو ابرو
نگاه من به هرسو
پس چرا نیستی پیشم ؟
نگاه خیس تو کو ؟
گوش گوش دو تا گوش
دو دست باز یه آغوش
بیا بگیر قلبمو
یادم تو را فراموش
چوب چوب یه گردن
جایی نری تو بی من
دق می کنم می میرم 
اگه تو دور شی از من
دست دست دو تا پا
یاده تو مونده اینجا
یادت میاد که گفتی
بی تو نمی رم هیچ جا
من من یه عاشق
همون مجنون سابق ....

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٦/۱٠/٢٤

 

 

چارلی چاپلین به دخترش گفت :
تا وقتی قلب عریان کسی رو ندیدی بدن عریانت را نشان نده .
هیچگاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان نکن .
قلبت را خالی نگه دار ، اگر هم یک روز خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن فقط یک نفر باشد .
به او بگو که تو را بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم . زیرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نیاز ...

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٦/۱٠/٢٤

 

دلم عجیب گرفته است ...

دلم عجیب گرفته است ...
کنار پنجره نشسته ام و نگاهم به اوست ...
نمی دانم کدامین شب دوباره ستاره گمشده ام را در آن پیدا خواهم کرد ...
آخ که چه پهناوری آبی تنها !
تو هم تنهایی مثل من ...
شب خورشید ترکت می کند و روزها ستاره ها !
به بی وفایی دنیایمان ایمان پیدا کرده ام
در زمین و آسمانش توفیری نیست  ...
بوی سردی و خاموشی را از همه جای آن می توانی احساس کنی !
آخ که چه سخت است در میان جمع بودن و تنها بودن ...
چقدر سخت است غبار خستگی را از نگاه های دیگران بزدایی اما کسی نگاه نگرانت را نخواند ...
چقدر سخت است برای دلخوشی دیگران بخندی اما کسی حواسش به لبخند تلخ تو نباشد ...

در این سکوت سهمگین شب ها
کسی بلندای فریادم را نمی شنود !
چه خوب آموخته ام دل کندن از دنیای کوچک آرزوهایم را
دیگر ستاره به چه کارم می آید ...
وقتی حتی در توهمات سنگین خیالم هم
جایی برای دل بستن به صداقت نگاه آشنایی نیست ... !!
دلم عجیب گرفته است ...


86/9/26
نگار . ماهی کوچولوی تنها

 پيام هاي ديگران ()

Negar

۱۳۸٦/۱٠/٢۱

 

می خوام دوباره باشم ...

می خوام دوباره شروع کنم ... دیگه هیچ کس نیست که بخواد باعث بشه به خاطرش کارهایی رو که دوست دارم و اون دوست نداره انجام ندم ...
از همه چیم بگذرم و .... آخرشم بشم یه ..... چی بگم ؟! بگم چی شنیدم ؟ بگم چه تهمت هایی بهم زده شد ؟ یه آدم هرزه می تونه به خاطر عشقش حتی از خواسته هاشم بگذره ؟! از دلخوشی هاش ! از چیزایی که حتی نمی تونسته کوچکیک ترین آزاری به عشقش داشته باشه و ... مثل همین نوشتن ساده تو وبلاگ ! کاش بودم ! کاش عوضی بودم ... کاش هرزه بودم !
می خوام دوباه بنویسم ... شاید این طوری آروم بگیرم ...
دوباره برگشتم به اتاق رویاهام ... اتاق کوچیک و گرد و غبار گرفته روزهای دور گذشته ... مامن غصه ها و ناراحتی هام ....
خدایا کمک کن بلند شم ... خدایا کمکم کن نفرین نکنم ! کمکم کن فراموش کنم چی شنیدم ... کمکم کن ...
بالاخره داره اشکام در میاد ... ظاهرا می خوام خالی شم ... ظاهرا دارم از ااین حالت کپ در میام ...
چه ساده بودی دختر !!! چیا رو ازت گرفتن و صدات در نیومد ... چقدر کوچیک شدی برای اینکه یه نفراحساس بزرگی کنه ؟!؟! کسی که دوسش داری بتونه منم منم کنه ....
اون وقت الان جلوت وایسه و از وضع خوبش و برنامه های آیندشو درآمد بالاش بگه و چندتام بخوابونه تو صورتتو دستاتو چنان فشار بده و چنگ بندازه و بپی چونه که ....
و تو ... به روزایی فکر کنی که اونو با یه پیرهن تنش پذیرفتی ... درحالی که تو ناز و نعمت بزرگ شده بودی ... با همه چیش ساختی ... همدردش شدی ... مشوقش شدی ....
همه دردا ناراحتی ها و نداریا و نداشننا و فحشا و عصبانیتاش برای تو بود و اون وقت حالا این قدر خودشو گم می کنه که دست روت بلند می کنه ... هرجا میشینه و به هرکی میرسه از وضع خوبش میگه و بعدم نمی ترسه از روزی که اینا همون طور که 2 ماهه بدست اومد 2 ماهه هم نه! یک شبه به باد بره .... !!! ادعا هم بکنه برای پول دست روت بلند نکرده چون حقت بوده این کارو کرده ....
منم هیچ وقت نگفتم برای این بوده ... اصلا فرقی نمی کنه برای چی بوده ! توجیهی نداره !!!! برای من که نداره !!! هیچ توجیهی نداره .......
من فقط گفتم خودشو گم کرده حالا به واسطه پول بوده یا هر کوفت زهرماری ... خودشو گم کرده و داره تند میره و ... هرچی می خواد می گه و به این می نازه که راحته ... داره خوب جلو میره ... غمخوارم لابد نمی خواد ... دردی نداره ...همه چی با پول حل میشه ... همه به خاطر خودش میان سراغش چون که خیلی اخلاقش خوبه !!! ... هیچ نیازی هم دیگه به من نیست ! ولی یه روز خیلی زود ... خیلی نزدیک معنی همه اون توهینا ... تهمت ها و ... کتک هایی که هنوز رو دست و صورتم احساسشون می کنم رو می فهمه و ... خیلی زود می همه وضع خوب به پول داشتن نیست ! آدم می تونه تو میلیاردها تومن پول غرق بشه ولی از کثافتی که دورشو گرفته حالش بهم بخوره و نتونه فرار کنه ... از خودش ... از آدمای کثیفی که دورشو گرفتن و هیچ احساسی توشون نیست ... خیلی زود می فهمه من خودشو می خواستم ! خیلی زود می فهمه جمله " هرروزم داره وضعم بهتر میشه " اینقدرام راحت نباید از دهنه آدم در بیاد ... خیلی زود می فهمه من اونایی که اون می گفت نبودم ...
می دونم اگه وضعش اون نبود ... اگه داغون بود ...اگه فکرش هنوزم خراب و ناراته قرضاش بود اون قدر راحت نمی تونست همه چیزو فراموش کنه ... چون می دونست آدم دردا بودم ... یار خوشی نبودم ... چون اصلا مگه چقدر خوشی بود که بخوام دلمو بهش خوش کنم ؟ چند ساعت روز به دعوا نمیگذشت ؟ ... من برای چی می خواستمش ؟ دعواها کیف می داد ؟ فحشاش قشنگ بود ؟ ..... خدایا .... چه رسمی داره دنیات ؟؟؟ ....

دیگه نمی تونم ... می خوام برم ....

فقط می سپارمش به خدا ...


 پيام هاي ديگران ()

Negar

Negar


لینک ها

آيلين و خاطراتش
جاوا
کلبه آرامش من
دو منتظر
عروسک کوکی
شام مهتاب
چيزی شبيه زندگی
لحظه ساز عاشقی
گيم نت زئوس
شايد کمی بهتر
پایان سکوت
قصه دلها
رز
طنز و منز

نویسندگان

Negar

آرشیو من

اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤

امکانات

  RSS 2.0