به نام او ...
دلم گرفته...
دلم تنگ شده ...
و این روزها ... این دقایق ... این لحظه ها چقدر سخت می گذرند بی تو ...
این هوا و این روزها منو بیشتر سمتت می کشونه ...
کاش دیروز کور می شدم ... بازم با چشمامیه چیزی دیدم که به آتیش کشیده بشم وقتی نمی دونم چه خبره ...
اون دختر که عقب نشسته بود .. تو و دوستت ...
اینقدر خسته هستم که یارای فکر کردنم هم نیست !
دوست داشتم ببینمت .لی به خاطر خودت ... و به خاطرتوانایی کم خودم نتونستم ...
آروم رفتی یکی دو جا حتی من بهت رسیدم ... نمی دونم چی رو می خواستی بیینم ! اون دخترو ؟ یا حرف دیگه ای داشتی و خواست خودت بود ؟
هرچی بود نتونستم ... فقط چشمات تو آیینه و دستت که از پنجره بیرون بود ...
تا همین لحظه دیوونم کرده ...
اومدم خونه ناراحت نبودم ... گریه نکردم این بار ... عصبانی بودم ... از دست تو ... لز دست خودم ...
چی کار می کنی ؟
یعنی واقعا این کارا شده سرگرمی تو ؟
دیگه بچه نیستی !
بسه ... !
بسه !!!
بیه ببین که چه روزیم ...
کاش دیشب که شمارتو رو تلفن دیدم می شد یکی به من بگه اشتباه نگرفتی !!!! ولی اگه اشتباه نگرفته بودی که قطع نمی کردی ...
باز طرفی ام تو با اون حواسم جمع مگه میشه اشتباه کنی ؟؟؟
وااااای خدا ...
کاش توانشو داشتم ...
کاش این داغ بدتر نمی شد ...
بسه دیگه ...
بیا ...
بسه ...
دیگه بچه نیستیم ....
بسه .... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!