به نام او ...
هنوزم میشه بشینم ... پا مو بندازم رو پام ... چشامو ببندم و سرمو تکیه بدم به صندلی و فکر کنم تو اینجایی ... مثل همیشه نشستی رو به رومو ازم میخوای که چشامو باز کنم و تو چشات نگاه کنم تا تو زندگی کنی ... تا تو نفس بکشی ... تا تو نگاهم غرق بشی ...
ولی آخرین بار فرق میکرد ... همه چیز .. جایی برای تانی نبود ... برای بستن چشم و شاید ناز کردن ... از لحظه لحظه اش استفاده میکردم که تو را نگاه کنم ....
.............
هنوزم فنجونت همونجا روی میز مونده ... آخرین قهوه مو با تو خوردم ... و بعد اون تا حالا دیگه لب به قهوه نزدم ....! گفتی قهوم خوب شده ... بهترین قهوه ای که تا حالا تو عمرت خوردی !!!! و من دیگه نخواستم بعد تو هیچ کس از قهوه هام تعریف کنه ...
هر روز این ساعت که میشه ضبط رو روشن میکنم : تو را از بین صد ها گل جدا کردم ... تو سینه جشن عشقت رو به پا کردم ... عشق من ... عشق من ...
وقتی میخواستی بری بهتر از هر وقتی همه صداها رو میشنیدم ... انگار که از صدای آهنگ داشتم کر میشدم ... ولی پاهام حرکت نمیکرد ... نمیتونستم حتی برم و صداشو کم کنم ... شایدم میخواستم بخونه ... بلند تر از همیشه بخونه ... آهنگی رو که شروع ما بود و حالا ... داشت پایان ما میشد .... !!! تو چشام زل زده بودی ... چشات پر اشک بود ... این بار سعی نمیکردی اشکاتو پنهان کنی ... این بار من بودم که سعی می کردم اشکاتو نبینم ... آخه همیشه پیشم پر غرور بودی ... آخه هیچ وقت دلم نمیخواست احساس کنی خرد شدی ... هیچ وقت دلم نمیخواست غرورتو بشکنی .... حتی به خاطر من !!!
نگاهت هر لحظه سنگین تر می شد ... حالا دیگه چونت میلرزید ... نمیتونستم ببینم ... چشامو بستم ... گرمی دستتو که روی گونم احساس کردم ... دیگه نشد... اشکام بی امون می بارید ... هنوزم همون طور ضعیف بودم !!! هیچ وقت نمیتونستم چیزی رو ازت پنهان کنم ... چه برسه به عشقمو ...!!!!!!
انگشتات آروم صورتمو لمس میکرد و من میترسیدم چشمامو باز کنم ... می ترسیدم چشمامو باز کنم و تو اونجا نباشی ... آروم بوسیدمشون ... بوسم به کف دستت خورد که جلوی لباهام بود .... با برخورد انگشتات به مژه هام فهمیدم میخوای چشمامو باز کنم ... چشمامو باز کردم ... همون طور با انگشتت مژه هامو به سمت بالا شونه میکردی ... سرمو انداختم پایین نمیخواستم اشکام دستاتو خیس کنه ... دستایی رو که برای من نماد قدرت بودند ...
با یه اشاره کوچیکه انگشت شستت زیر چونم سرم اومد بالا و چشام تو چشات گره خورد ...
هیچ کس حتی نمی تونست بگه .... چرا ؟!؟!
هنوز پیشونیم از گرمی بوسه آخرت گرمه ... پیشونیمو بوسیدی و زیر لب ... شاید طوری که من نشنوم گفتی ..... : ـ عشق من!! دست خودتم نبود ... وقتی تو چشات نگاه می کردم مجبور میشدی حرف دلتو بزنی !!!
بوسیدی و ... انگار که ناگهان از زمین کنده شدی ... برگشتی ... و... به سمت در قدم بر داشتی ... دستتو محکم چسبیدم ... با هر دو دستم !!! داشتی می رفتی ... برای همیشه !!!!!!! و من هنوز قامتتو توی ذهنم تصویر نکرده بودم ... تنها کاری بود که میتونستم بکنم ... قامتتو توی ذهنم تصویر کنم و برای همیشه بذارمش تو قاب چشمام ...
دستت هنوز تو دستام بود ولی بر نمیگشتی ... نگاهم هنوز منتظر بود ... لبام از هم دور شد تا یه چیزی بگه ... باید میگفتم ... باید .... میدونستی هنوز .....
ـ همیشه برام همونی ! همیشه عشقم میمونی ... همیشه.... دوستت دارم ...
بر گشتی ... دو تا دستام خیلی راحت مثل همیشه تو دستات جا گرفت .. شایدم گم شد ...
چه حس خوبی بود ... گرمی وجودتو احساس میکردم ... و امنیت و آرامشی رو که بهم میدادی با هیچ چیز حاضر نبودم عوض کنم ... ولی ... ولی شاید برای آخرین بار بود که این طور دستمام تو دستات گم میشد .... آخرین بار !!! از این کلمه تنم لرزید ... چرا باید این طور میشد ... چرا باید سرنوشت این قدر بی رحم باشه ... !!!! از دید تو شاید نه!! حتما من مقصر بودم نه سرنوشت ... ولی نه!! ... اولین باری بود که میدیدم دنبال مقصر نیستی ... اولین بار بود می پذیرفتی همیشه سرنوشت قوی تر از ماست!!!
سرتو آوردی جلو گرمی نفسهاتو احساس میکردم و بوی عطرتو ... عطری رو که دوسش داشتی چون من برات خریده بودم البته با سلیقه خودت ... بوش معرکه بود!!! ... دلم میخواست زمان همونجا متوقف بشه ... ولی حالا دیگه تیک تاک ساعتم می شنیدم ... باید می رفتی ... الان همه می او مدن ...
حالا دیگه لبهات روی گوشم بود ... چسبوندیشون به گوشم :
ـ هیچ وقت باور نکن که کسی بتونه تو رو بیشتر از من دوست داشته باشه ... باور نکن که عاشقت عشقتو از یاد ببره ... باور نکن که یه روز از رسیدن بهت نا امید شده باشه ... باور نکن که عشق معنای تموم شدن رو بپذیره ... میرم ... میری ... ولی ... آب دهانتو قورت دادی ... میخواستی حرفتو تموم کنی ... باهاش بغضتم فرو دادی !! نباید اشکات میومد ... میدونم باید حرفت تموم میشد ... چند ثانیه شد ... نمیدونم ... ولی سکوت قشنگی بود ... دلم میخواست سالها طول بکشه ... ولی ...
ـ ولی ... همیشه امید دارم سرنوشت از ما شکست بخوره و اون جلوی عشقمون کم بیاره ... بیا اینو ثابت کنیم که میشه عاشق موند و حتی یه روز سرنوشت رو شکست داد ...
خواستم دستامو پشتت حلقه کنم ... که ... صدای ماشین تنمو لرزوند ... اومدن .... برگشتی ... جلوتر دوییدم درو باز کردم و جلوش ایستادم ... :
ـ بذار خوب نگات کنم ...
ایستادی ... تصویر شدی ... برای همیشه ... انگار که زمان همونجا در چشمانم ثابت شد !!!
دیگه هیچ چیز گفته نشد ... آروم کنارم اومدی و تو چار چوب در جا گرفتی ... یه بار دیگه دستامو گرفتی .. آروم بالا آوردیشونو ... بوسیدیشون ... دستام هنوزم بوی عطر تورو میده ...
پله ها یک به یک طی میشد .... و... هر لحظه ... اشکام بیشتر و بیشتر میشد و امونم رو بریده بود ... رو پله آخر بود که بر گشتی ... چشمان تو هم .... نمیتونستم باور کنم مردی بتونه این طور اشک بریزه ... اونم مردی مثل تو ... مردی با جدیت و غرور تو ....!
دستتو بالا آوردی ... میلرزید ... لزرششو میدیدم ... به رسم همیشه ... مثل همیشه ... رو به روم گرفتیش تا برام دست تکون بدی ... ولی تکونی لازم نبود ... خودش میلرزید ... دستمو بالا آوردم ... میدونم میخواستی برای آخرین بار لبخندمو ببینی همون طور که همیشه میخواستی موقع خداحافظی بخندم ... میگفتی خداحافظی تلخ نیست! میگفتی همه اشتباه میکنن ... میگفتی خداحافظه نماد... می گفتی یه سلام در پیش داره...
هنوز منتظر بودی....
لبخند زدم... نمیدونم شیرین ترین لبخندم بود یا تلخ ترینش ولی لبخند زدم و تو ... لبخند زدی ... دنیا رو بهم دادن تو اون وضعیت هم لبخندت میتونست دنیارو بهم ببخشه ... دستم هنوز بالا مونده بود که .... در بسته شد ...
بسته شد !!!
بسته شد !!!
باورم نمیشد .....
رفتی .... رفتی.... و ...
من باور کرده ام که ... عشق معنای جمله احمقانه تمام شد را نمی پیرد ...
رفتی و من اینجا جایی که تو نشسته بودی مینشینم ... چشانم را میبندم ... دست روی جای دستان تو روی صورتم ... روی دستانم ... میکشم ... بوی تو را عطر تو را در فضا حس میکنم و زیر لب همراه آهنگی که با صدای بلند میخونه میگم .... : عشق من !!!
............