اتاق رویا

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

۱۳۸٥/٦/۱٠

 

فکر ميکنم ... می آيی !!!

مرگ را به رودها سپردم !

اصلا شاعر بی مشاعر به چه کار مرگ می آید ؟

او که نباشد ٬

چه کسی هر شب

با یک بغل ترانه و دلی دیوانه

به سراغ خاطرات پاک تو باید ؟

می ترسیدم  ـ زبانم لال! ـ

نگاهت در پس دروازه جدایی جا بماند !

اما انگار !

برف های فاصله از حرارت حرفم آب می شوند !

حالا فکر میکنم که می آیی !

می آیی و به (( - ها ! )) گفتنم می خندی !

 پيام هاي ديگران ()

Negar

Negar


لینک ها

آيلين و خاطراتش
جاوا
کلبه آرامش من
دو منتظر
عروسک کوکی
شام مهتاب
چيزی شبيه زندگی
لحظه ساز عاشقی
گيم نت زئوس
شايد کمی بهتر
پایان سکوت
قصه دلها
رز
طنز و منز

نویسندگان

Negar

آرشیو من

اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤

امکانات

  RSS 2.0