مرگ را به رودها سپردم !
اصلا شاعر بی مشاعر به چه کار مرگ می آید ؟
او که نباشد ٬
چه کسی هر شب
با یک بغل ترانه و دلی دیوانه
به سراغ خاطرات پاک تو باید ؟
می ترسیدم ـ زبانم لال! ـ
نگاهت در پس دروازه جدایی جا بماند !
اما انگار !
برف های فاصله از حرارت حرفم آب می شوند !
حالا فکر میکنم که می آیی !
می آیی و به (( - ها ! )) گفتنم می خندی !