به نام او ...
همیشه وقتی دلت میگیره ... وقتی ناراحتی ... همه چیز دست به دست هم میده که ناراحت تر بشی ... فکر کنی دنیا این قدر تنگ شده که حتی یه جای کوچیک هم برای تو نمونده ... حتی یه ذره از هوا هم سهم تو نیست که نفس بکشی ...
الان دارم به همه چیز فکر میکنم ... به اینکه نمیتونم مریضی عزیزانم رو جلوی چشام ببینم و نمیتونم بعد اونا باشم و عاجزانه از خدا میخوام اول من برم ... به این فکر میکنم که چقدر دیرز سخت گذشت ... چه حس بدی بود که خواهرت تو دستات از حال رفته باشه یخ کرده باشه لباش سفید شده باشه و همه بدنش عرق کرده باشه و تو نتونی هیچ کاری کنی ... نتونی بری اون دکتر احمق که یه قرص رو تجویز میکنه و نمیفهمه ممکنه اینطور عوارض داشته باشه ٬ رو خفه کنی !!!!!!!! نمیتونی به هیچ جا شکایت کنی و حرفتو بزنی ..........
به این فکر میکنم که چقدر سختی و ناراحتی کشیدم ... و چقدر تنها بودم و نمیتونستم هیچ کار کنم ... چقدر راحت دلم میگیره و شاید هیچ کس ... حتی این عزیزانی که جونمم براشون میدم نفهمن تو دلم چه خبره و اگرم میفهمن فقط بشنوی به هم میگن نگار مثل اینکه میزون نیست ... ولی ...؟! ولی هیچی ... آره دیگه مثل همیشه خوب میشه نه؟ مثل همیشه با خودش کنار میاد و غصه شو که نمیدونه ام چیه خفه یکنه تو خودش خفه!!! از بین نمیره فقط یه جاهایی اون زیرا خفه میشه و حالا میفهمم که برای همینه یهو دوباره میاد سر باز میکنه و میرسونه خودشو بالا و بالاتر تا به اینجام برسه .....!!!!!!!
دارم به این فکر میکنم که تا چند روز دیگه نتایج کنکو ر اعلام میشه و ....؟!؟!؟!؟ اینجا حرفی نمیمونه ... آره دنیا رو که از آدم نمی گیرن ولی .... هیچی! فقط کسی میفهمه که مثل من باشه ... که انگیزه های زندگیش علایق کوچیکش یک به یک نابود نشده باشن ... مثل همون سازی که من ۵ سال زدم و بعد .... چی شد ؟ برای چیگذاشتمش کنار ....؟ بعد اون کی اومد بگه دوباره شروع کن حیفه .....؟! من عاشق پیانو و ارگ بودم .... بهم آرامش میداد ولی ....
ای بابا ... چی شد ...؟ چی میشه ...؟ چی میشه که یه دختر کم سن و سال که همه میگن بزرگه زیاد میفهمه با شعوره بیشتر از سنش میفهمه ... ولی خودش میخواد یه بچه بمونه ... اینقدر تجربه بدست میاره و این قدر غصه و دردای مختلف میکشه و .... این طور دلش میگیره !!! این قدر میتونه درد داشته باشه تو روز ... دردایی که هیچ کس حتی نمیفهمه ....
چقدر گذاشتن درست زندگی کنیم ؟؟؟ اصلا خودمون ... خودمون می میخوایم درست زندگی کنیم ... ما مسوول خانواده هایی هستیم که در آینده در دست ما هستند و ....
حالا کی داره جای خودش درست عمل میکنه ؟؟؟ بچه هایی که میان تو زندگی آدما چه کناهی دارند ...
اصلا چی میگم ...؟ ........
گفتم به همه چیز فکر میکنم ... ولی فکر نمیکردم این همه باشه .... این همه سوال که تو مغزمه کجا باید جاش بدم ....؟!؟!؟
فقط میتونم بگم هر چی هست هر چی میکشیم از همدیگست ... آره از ما آدما ... خیلی بد شدیم ! احساساتمون همش قاتی پاتی شده ... همش!!!!
دوستی ها خیلی بی معنی و آدما خیلی کو ارزش شدن برای دوست داشته شدن !!! آره دوست داشته شدن ارزش میخواد ... ممکنه هزاران نفرو آدم دوست داشته باشه ... ولی ارزش آدمو تعداد آدمایی مشخص میکنه که دوسمون دارن!!!!!!! اگه زیاد باشن میشه گفت این ارزشو حد اقل داریم که بشه بهمون گفت : انسان !!!!
دل دیوانه ... بسه ... بس کن!!! مثل همه زندگی کن ... مثل همه!!! چرا این طوری میکنی ...؟
نمیدونم ...
فقط دلم به خودت خوشه...به تو ای بزرگوار...به تو ای پناه آشفتگان...به تو ای آرام جان ... به تو که اون قدر قدرت داری که بهارم رو تو دستام دوباره جان بخشیدی....تنها به تو امیدوارم....تنها به تو!
بنده ی کوچک و حقیرت : نگار