اتاق رویا

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

۱۳۸٥/۱۱/٢

 

 

به نام او ...

هست آن نیست که هرلحظه کنارت باشد ...

هست آن است که هرلحظه به یادت باشد ...

 

این جمله رو شنیدم و سکوت کردم و ... سکوت می کنم ... باید بپذیرم من حتی دیگه نمی تونم چرخ زندگی خودمو بگردونم ... یه جورایی بریدم ... کسی رو دوست داشته باشی اون طوری که بعد اون حتی نتونی زندگیتو دوباره بسازی ... بهت بگه تموم شد مردی به فکر خودت باش ولی باز تو نتونی از روی لجبازی و غرور هم شده بری و به فکر خوشبختیت باشی (گرچه هیچ وقت نمیشه با لجبازی موند ... میشه رفت نموند ولی از روی لجبازی نمیشه جایی و پیش کسی موندگار شد) ... اون وقت اون ... اون وایسه و بگه ... بگه چی ؟!  اصلا واقعا چی بگه ... ؟! منم نمی فهمم ... دیگه هیچی نمی فهمم ... این روزای محرم منو به خیلی چیزا می بره ... به روزای دوری که هنوز مثل یه قاب عکس جلو چشمامم ... شمعهایی که روشن کردم و تا آخر سوختن ... گریه هایی که کردم و از خدا و حسینش کمک گرفتم ... ولی حالا ... یه جوریم ... محرم شروع شده و همراه شده با عزاداری من ... عزاداری من برای خودم ... زندگیم ... و ... و ... شاید روزهای رفته ... بزرگ شدیم ... ولی به چه قیمتی ... روزا می گذره و هرروز چیز جدید یاد می گیریم ... ولی کی می خوایم از اونا استفاده کنیم . به کار بگیریمشون ... ؟!؟! نمی دونم ... مجالی نیست ... یعنی این فرصت و مجال بهت نمی دن ... وقتی تو می خوای بقیه نمی خوان ... آره ... روزی می رسه که بقیه ام بگن ... کاش از تجربه ام استفاده کرده بودم ... کاش یه کاری می کردم ... حالا ... هرروز برای خاطراتم سیاه می پوشم ... حالا ... با چشم خودم می بینم ... عاجزم ... عاجزم حتی از فکر کردن به اون چیزایی که دوست داشتم و دارم ... باید مثل یک مجسمه باشم و زندگی کنم . شاید ... برم ... برم ... برم از هرجایی که ردپایی از من باقی مانده یا حتی خاطره ای ...

فقط دارم فکر می کنم ...

عصري است غريب و آسمان دلگير است... افسوس براي دل سپردن دير است ...هر بار بهانه اي گرفتيم و گذشت...عيب از من و توست ، عشق بي تقصير است ...

                                                    ...............................

اگر رفتم تو يادم کن. اگر مردم تو خاکم کن. اگر ماندم در اين دنيا، به مهر خود تو شادم کن ...

....

دیگه از گریه کردنم خستم خسته ... ولی شاید تنها چیزیه که برام مونده و یادگار تو ...

هر وقت مي گر يم تو را در اشک هايم ميبينم.... گريه ام را پاک ميکنم تا کسي تو را نبيند...

گريه شايد زبان ضعف باشد شايد خيلي کودکانه شايد بي غرور......... اما هر وقت گونه هايم خيس ميشه مي فهمم نه ضعيفم نه يک کودکم بلکه پر از احساسم ...

...

هيچ گاه نميتوان درجاده سرگرداني سبقت گرفت ، هيچ چيزي به بي صدايي زمان ازكنارانسان نميگذرد پس فرداي روشنت را امروزآغازكن ، كه امروزهمان فرداي روشنت است كه ديروز درانتظارش بودي ...      کاش می شد ...

....

يکي بود يكي نبود . اون كه بود تو بودي اون كه تو قلب تو نبود من بودم . يكي داشت يكي نداشت اون كه داشت تو بودي اون كه جز تو كسي رو نداشت من بودم ...

روزي از گورستاني مي گذشتم روي تخته سنگي نوشته يافتم كه نوشته بود: " اگر جواني عاشق شد چه كند؟ " من هم زير آن نوشتم: " صبر " براي بار دوم كه از آنجا گذر كردم زير نوشته ي من كسي نوشته بود: " اگر صبر نداشته باشد چه كند؟ " من هم با بي حوصلگي نوشتم: "مرگ" براي بار سوم كه از آنجا عبور مي كردم انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد اما زير تخته سنگ ، جواني را مرده يافتم

...

اگه يه روز من مردم و تو منو دوست داشتي پنج شنبه ها بيا سر مزارم و ... گل سرخي رو روي قبرم بذار تا هميشه اون گلي که بهت داده بودم رو به خاطرم بيارم ... ولي... اگه تو مردي ... من فقط يه بار ميام مزارت ... ميام و اون دسته گل سفيد مريم رو که با خون خودم سرخشون کردم برات هديه مي کنم و عاشقانه کنارت جون ميدم تا بدوني هيچ وقت تنها نيستي ...

 

خیلی چرت و پرت نوشتم ... خیلی ووو مغزم قفل کرده ... چرا چرا حالا که نیاز به کمک دارم و می دونست که فکرم خرابه و امتحان دارم این طوری کرد ... آره آدما هروقت دوست دارن برات ارزش قائل نمی شن ... اگه خودش بود ... اگه می دید که من حتی وقت جواب دادن بهشم نمی ذارم ... چی می شد ...

آخ که خدا چقدر کارت پیچیدست ... یادم بده منم مثل بقیه باشم ... می خوام یاد بگیرم ... تا که فقط احساس ... تا کی فقط آدم یه جور فکر کنه . خیال پردازی کنه و دنیا خلافش بره جلو ... می خوام عوض شه همه چی ... می خوام دیگه هیچ کسم الکی اذیت نکنم ... می خوام برم ... آره برای همه بهتره ...  فقط ... نمی دونم ... چه طور میشه آدم بگذره ... همیشه می گن :

آدم باید به خاطر عشقش از همه دنیا بگذره ... ولی تو که دنیای منی چه طور ازت بگذرم ... !!

خدایا ... همین که الان دیدم این طوری شده می فهمم دست تو اومده وسط ... باشه ... بقیشم دست تو ...

..........

 پيام هاي ديگران ()

Negar

Negar


لینک ها

آيلين و خاطراتش
جاوا
کلبه آرامش من
دو منتظر
عروسک کوکی
شام مهتاب
چيزی شبيه زندگی
لحظه ساز عاشقی
گيم نت زئوس
شايد کمی بهتر
پایان سکوت
قصه دلها
رز
طنز و منز

نویسندگان

Negar

آرشیو من

اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤

امکانات

  RSS 2.0