اتاق رویا

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

۱۳۸٥/۱٢/۱۸

 

 

خدایااااااااااااااااااا خدااااااااااااا خدااااااااااااااا نمی تونم ... نمی تونم .... با این همه خاطرات چه کنم .... ؟؟!؟! آخه چطور می تون ... خدایا ... خب راهشو به منم یاد بده .... خدایا من بچگیم با اون بود ... من با اون بزرگ شدم ... همه روزا میاد جلو چشم ... خدایا نمی خوام ... نمی خوام بزرگ شم ... نمی خوام ... می ترسم .... خدایا ... چطور یادش میره که تو اون کوچه دم مدرسه مون چی در گوشم گفت ... چطور یادش میره اس م اس هایی که برام میزد ... چطور یادش میره که به خاطر من کوبیدو اومد تا شمال ... برام گل آورد ... چطور یادش میره که چه قدر گرفتن دستشو تو ماشین وقتی دستم رو دنده بود و دسته اون رو دست منو دوست داشتم ... چقدر دوست داشتم اون اول دست منو بگیره ... خدایا ... خدایا ... آره فراموش نمی کنه ... می دونم می گفت بیا یه خاطره وب به جا بذاریم از هم ... همش به اتمام فکر کرد ... من اصلا به پایان فکر نکردم چه برشسه به این که بخوام خاطره خوب بغد رفتنم به جا بذارم ... آره خاطره هارو فراموش نمی کنه ولی چه طوری ... چه طوری قبول می کنه که این خاطره ها دیگه تکرارنشه .... ؟! می تونه تکرار شه ولی تکرار نشه ... ؟! چه طور قبول می کنه ؟؟؟؟‌خداااااااااااااااااااا به فریادم برس .... به داد هق هقم برس ... نفسم بالا نمیاد ............. خدایا من ذیرفتم ... من دیگه حتی نمی خوام زنگ بزنه بهم ... می خوام راحت و بدون غذاب وجدان بره پی اون زندگی که میگه هم برای اون بهتره و هم برای من ... ولی نمی تونم ... نمی تونم فکر کنم یه روز اینا برام عادی شه ... عادی شه که آهنگایی رو که دوست داشت یا با هم گوش دادیم رو گوش کنم و فقط لابد لبخند بزنم و نگم چرا ... بغض نکنم . زار نزنم ... که چرا ... چرا نشد این آهنگهار با هم در بیاریمو با هم بزنیم ... رو یه ارگ ... خدایاااااااا .... خدایااااااا ......... پس فردا من خوشبخت شم اونم بشه بیاد بگه دیدی درست گفتم ... دیدی ... ولی اون موقع به این فکر می کنه که خب اگه می موند و می خواست شاید با یه تیر دوتا هدف و میزد و اونطوری هم خوشبختی رو کنار هم داشتیم ؟؟؟ کی میاد بهش بگه از کجا میدونی اگه بخوای نمیشه .... خداااااااااا خدااااااااااااااا کمکم کن .... کمکککککک ... خداااااااااااااااا ........خداااااا چرا ۳ سال منو صبر دادی که موندم ... موند و ... که حالا چی ؟؟؟‌نگو امتحان بود که می خندم ... مگه من کیم که بخوام این امتحانارو پس بدم ... خدایا تو دیگه بنده تو نمیای با احساس امتحان کنی ... ببینی دو نفر عاشق همن و با جداییشون امتحانشون کنی .... خودت عشقی نمیای این کارو بکنی پس چرااااااااااااااااا خدایااااااااااااا دیگه نفسم بالا نمیادددددددد......

 پيام هاي ديگران ()

Negar

Negar


لینک ها

آيلين و خاطراتش
جاوا
کلبه آرامش من
دو منتظر
عروسک کوکی
شام مهتاب
چيزی شبيه زندگی
لحظه ساز عاشقی
گيم نت زئوس
شايد کمی بهتر
پایان سکوت
قصه دلها
رز
طنز و منز

نویسندگان

Negar

آرشیو من

اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤

امکانات

  RSS 2.0