اتاق رویا

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

۱۳۸٦/٢/٧

 

پيش از پريروز شدن امروز

دیگر ساعتی بر دست من نخواهی دید !

من بعد تو عبور ریز عقربه ها را مرور نخواهم کرد !

وقتی قراری بین نگاه من و بی اعتنایی نگاه تو نیست ؛

ساعت به چه کار من می آید ؟

می خواهم به سرعت پروانه ها پیر شوم !

مثل همین گل سرخ لیوان نشین ؛

که پیش از پریروز شدن امروز ؛

می پژمرد !

دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم ؛

بعد بیایم و با عصایی در دست ؛

کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم ؛

تا تو بیایی ؛

مرا نشناسی ؛

ولی دستم را بگیری و از ازدحام خیابان عبورم دهی !

حالا می روم که بخوابم !

خدا را چه دیده ای !

شاید فردا

به هیئت پیرزنی برخواستم !

تو هم از فردا ؛

دست تمام پیرزنان وامانده در کنار خیابان را بگیر !

دلواس نباش !

آشنایی نخواهم داد ‌!

قول می دهم آنقدر پیر شده باشم ؛

که از نگاه کردن به چشمانم نیز ؛

مرا نشناسی !

شب بخیر !

 پيام هاي ديگران ()

Negar

Negar


لینک ها

آيلين و خاطراتش
جاوا
کلبه آرامش من
دو منتظر
عروسک کوکی
شام مهتاب
چيزی شبيه زندگی
لحظه ساز عاشقی
گيم نت زئوس
شايد کمی بهتر
پایان سکوت
قصه دلها
رز
طنز و منز

نویسندگان

Negar

آرشیو من

اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤

امکانات

  RSS 2.0