همیشه حواسم به بی صبری این دل ساده بود !
نه وقتی برای رج زدن روزهای رد شده داشتم ؛
نه حتی فرصتی
که دمی نگاهی به عقربه های ثانیه شمار ساعت بیندازم !
با آرزوهای آن ور دیوار زندگی کردم !
با خوابهای بربادرفته !
منتظر بودم روزی بیاید ؛
که همه در خیابان به یکدیگر سلام کنند ؛
چراغ تمام چهارراه ها سبز شود ؛
و همسایه ها ؛
خواب پراید سفید و موبایل بدون قسط
و کابوس چک برگشتی نبینند !
چاقو تیزکن ها بادکنک بفروشند
و سر و کله تو
از آنسوی سایه سار فانوسها پیدا شود !
هنوز هممنتظرم !
از گریه های مکررم خجالت نمی کشم !
سکوت بیمارستان بیداری را رعایت نمی کنم !
کاری به حرف و حدیث این و آن ندارم !
دکارت هم هرچه می خواهد بگوید !
من خواب می بینم !
پس هستم !