اتاق رویا

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

۱۳۸٤/٥/٢٩

 

 

گاهی از دستت اينقدر عصبانی و نارا حت ميشم که دلم ميخواد کاش اينجا بودی و تا می شد می زدمت ولی ... چه فايده! کی تا حالا تونسته با زدن حرفشو بزنه ...آخه مشکل من اينه که با حرفشم نتونستم حرفمو بزنم با سکوتم هم نتونستم . خودت بگو با تو چی جوری بايد حرف زد ؟؟؟ ميدو نم ميدونم ...با نگاه با چشم نه ؟؟ ولی اگه آدم نگاهش خسته باشه چی؟؟ اگه اون چيزی که می خوام تو نگام نباشه چی ؟؟ آخه من چند وقته خيلی خستم ...خيلی کلافم ! چشامم ديگه اون برقی رو که همه ميگن نمی زنه !! اينو فهميدی؟ برا همينه که ديگه حرفام تو چشام نيست ! تو گلوم خشک شده ! مگه چقدر می شد با نگاه حرف زد اينقدر برق چشام دروغ گفت و همه اشتباه فکر کردن و به اشتباه افتادن و از شادی و شيطنت اين چشما گفتن که خودمم به شک افتادم نکنه واقعا من اون طور که همه از چشمام ميگن هيچ غمی ندارم ! نکنه واقعا هيچ حرف حسابی بلد نيستم ؟!! نکنه واقعا حرفی ندارم...اينقدر گفتن و گفتن و حرفای جديمو شوخی گرفتن که منی که همين جوريش حرف زدن برام مشکل بود از همون يه زره گفتنم افتادم و ديدم گفتنو نگفتن بی فايدست ! حرفام تو گلوم خشک شد و نمی دونم چرا از اون موقع برق چشامم رفت !!!! و هيچ کس نفهميد که اگه حرفام همش شوخی بود اگه غمی برای گفتن نداشتم و همش شوخی بود پس چرا با نگفتن همين شوخی ها .. برق شيطنتم از چشام رفت ؟؟ اگه برق شيطنت بود چرا با چرت و پرت نگفتن رفت ؟؟ خيلی خستم خيلی...نمی دونم چه طور ميشه آدم حرف جديشو بزنه حرفه دلشو....نمی دونم تويی که ميگی بر عکسه همه حرفای چشامو جدی ميگيری چه جوری می خوای حرفا رو از تو چشمای خسته بخونی از چشايی که ديگه آينه دلم نيست~...ميدونی  اصلا هميشه فکر می کنم اگه حرفام مهم بود به چشام نگاه نمی کردی ازم می خواستی که حرف بزنم !ولی می دونی الان مشکل آدما حرف زدن و سکوت و هم دردی و نگاه صا د قانه و...اينا نيست ! مشکل اينه همه می خوايم فقط در بريم از وا قعيت از حرفای صادقانه ديگران و برای اين کار هر کاری ميکنيم شدده طرفو مسخره کنيم شده بگيم شوخی ميکنه شده بگيم نياز به حرف نيست از چشات معلومه.......شکله ما هينه که هيچ کددوممون بلد نيستيم يه گوش شنوای خوب باشيم!!! فقط می خوايم حرف بزنيم اگرم سکوت کرديم ديگه ديده نمی شيم... مثله من که مدت هاست می شنوم و اين شد که همه يادشون رفت شايد منم حرفی برای گفتن داشته باشم حتی تو..! اين شد که حرفام تو گلو خشک شد و دلم شکست و برق صبرو زندگی هم از چشام رفت  و هيچ وقت تو يه دله شکسته نميشه برق زندگی و شادی رو پيدا کرد هيچ وقت... !! ما هميشه هر چی ميکشيم از اينه که اعتدال رو بلد نيستيم عدلو بلد نيستيم...تو ماديات که هيچی اصلا... تو احساساتم خود خواهيم  نميخوايم بگيم بشنويم همدرد داشته باشيم و همدردی کنيم و ....فقط ميگيم من!!!!

 پيام هاي ديگران ()

Negar

Negar


لینک ها

آيلين و خاطراتش
جاوا
کلبه آرامش من
دو منتظر
عروسک کوکی
شام مهتاب
چيزی شبيه زندگی
لحظه ساز عاشقی
گيم نت زئوس
شايد کمی بهتر
پایان سکوت
قصه دلها
رز
طنز و منز

نویسندگان

Negar

آرشیو من

اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤

امکانات

  RSS 2.0