اتاق رویا

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

۱۳۸٦/۱٠/۳٠

 

خدایا به تو پناه می آرم ...

چقدر باید اون روزو مرور کنم تا برام عادی بشه ؟ اصلا عادی میشه ؟!
چقدر اون جمله ها و کلمات باید بیاد تو ذهنمو ؟! کی از آتیشی که اون کلمه ها به جونم می زنه کم میشه ؟
خدایا یعنی این قدر آدما پست و بیخود شدند ؟
 تهمت بزنن بار آدم بکنن و بعدم تازه بگن ازت ناراضی ان و زندگیت به گه کشیده می شه و برن
واقعا اگه قراره زندگی من به گه کشیده بشه سر زندگی اون چی میاد ؟
درد سیلی شو ... رو صورتم ... درد اون پیچوندنای دستمو که هنوزم یکم درد می کنه ، روی دستام ... دارم فراموش می کنم ولی حرفاشو ... هرگز !!
چه طور می تونم فراموش کنم ؟ مگه تهمت ... توهین ... آبروریزی و ... می شه فراموش بشه ؟ اصلا مگه بخشی داره ؟ بهم بگو خدا تو می بخشی ؟

...

19 دی ... وسط اون تعطیلی ها زنگ بزنن و بگن بیاین کلاس زبان ! تازه صبح هم زنگ زده باشی و گفته باشن کلاستون تشکیل نمی شه ... ولی حالا یهو بگن پاشین بیاین کلاس ! تازه کلاسم یه ربع زودتر تموم شه ...

داشتم با ماشین تو خیابون پادگان می اومدم ... چشمم افتاد به کنارم ... فکر کردم بازم جشمام اشتباه می بینه ... آخه از اون روز ترس ماشین گرفتم ... هر نوع پژویی می بینم فرقی نمی کنه چه رنگی باشه ... همه وجودم می لرزه ! نمی لرزه ... یه جوری می شه ... چشمام بی اختیار می ره که این GLX یا پرشیاست ... بعد اگه پرشیاست سفیده یا نه ... اگه استیشنه ... بژه یا نه !!!! اون احساس قشنگ چرا باید این طوری می شد !!
سرمو برگردوندم ...نمی دونستم اتفاقی می بینمش یا واقعا منتظره من بوده ... رفت پشتم ... شروع کرد به نور بالا زدن و دیوانه وار راندگی کردن ... اومد دوباره سمت راستم ... : بزن بغل ! بازم سرمو برگردوندم ... نزدیک ماشینم شد : بزن بغل ... بزن بغل ... بزن بغل ... ...
پیچید جلوم !!! دو لاین از خیابون بسته شد ! نگام افتاد داداشش عقب بود و ظاهرا یکی از دوستاشم جلو ! اومد کنار ماشین وایساد : بزن بغل ! شیشه ها بالا بود ! گفتم ماشینو بردار می خوام برم !!! دوباره تکرار کرد : بزن بغل ... مرتب مب گفت ! فریاد زدم ماشینتو بردار می خوام برم ... دوبراه گفت ! دیگه داد زدم : خب باشه این لندهورو بردار که بزنم بغل ! گفت ردی ، بزن بغل ! اومدم بایام کنار که ظاهرا سر ماشینم به بدنه ماشینشم خورد ! اومدم کنار ... رفت سوار شد و به صورت وحشتناکی اومد جلوم پارک کرد ... می خواستم برم ولی ... که چی ! بالاخره باید معلوم می شد بعد اون حرفا که بارم کرده ... بعد اون قضاوت زودش درمورده من ! .. اونم بعد دو ماه که اتفاقی منو دیده بود و حالا مدعی شده بود و تازه هم جلو دیگران هم به خودم بهم فحش داده بود ، حالا دیگه حرفش چی بود ! گیرم که درست فکر می کرد من کسی رو جایگزینش کرده بودم ! بعد دو ماه بعد رفتنش ... بعد حتی یه سراع نگرفتنش از من ... حالا چه ادعایی می موند ؟! چه مالکیتی به من داشت ؟!؟!
من خاک بر سرو بگو که به حاطر اون نمی تونستم ....

کیفم جلو بود ... نمی دونم چرا برش داشتم و گذاشتم عقب ! به هیچی فکر نمی کردم ولی جلو رو خالی کردم ! نشست !! درستشم همین بود ! باید می دونستم حالت عادی نداره ... نیومده که حرف بزنه !! حرفاشو که زده بود ..
درو نصفه باز کرد ... اول شروع کرد به آرامی حرف زدن و بارم کردن که البته درست نمی شنیدم این قدر گیج بودم که ... : تو آدم نیستی ... لیاقت نداری ... اصلا فکرامو کردم دیدم نیازی نداره برم پیش بابات تو ارزشه اینم نداری که من خودمو خسته کنم و برم پیش بابات ... من که خدا رو شکر هرروز داره وضعم بهتر میشه (به ماشینش اشاره کرد) تویی که زندگیت به گه کشیده میشه ... گفتم خب خیلی وقت بود انا تو دلت مونده بود ! حرفاتو زدی دیگه ؟ دوباره نمی دونم چی گفت همینا که من وضعم خوبه و تو بیچاره میشی و زندگیت به گه کشیده میشه و ...
من چی گفتم ؟! یادم نیست !

فقط یادمه گفتم تو عاشق بودی که 2 ماه گذاشتی رفتی اصلا برات مهم نبود من کجام و چه می کنم ؟!
شایدم اصلا بعد اون حرف من که گفتم حرفاتو زدی چیزی نگفت ... فقط چکی بود که خوابیده شد تو صورتم ... محکم بود ! شایدم بعد چکش من گفتم تو عاشق نبودی ... یادم نیست! فقط یادمه داد می زدم ... فقط یادمه چکش محکم بود ! خیلی ... طرف چپ صورتم بی حس شد ...دیگه یادم نیست ... یادم نست چی شنیده یا چی گفت ... اصلا چیزی گفتم یا نه ! فقط یادمه دستی بود که سر و صورت من زده می شد و .... دستام که پیچونده می شد ... با اون دستایی که من عاشقشون بودم ... دستام پیچونده می شد ... مردم ریختن ... اون دوست احمقش دور ایستاده بود و هیچی نمی گفت فقط یادمه داد زدم به شمت اون بیا این دوست آشغال و دیوونتم و ببر و تنها چیزی که یادمه اینه که تو چشاش گفتم .... : تو روانی ای محمد ! روانی ... بردنش ...
یه آقا جلو ماشینم ایستاده بود با گریه و درحالیکه دستم رو صوردتم بود فریاد می زدم برو اون ور گفت بذار دخترم اینا برن بعد برو داد زدم میگم برو اون ور می خوام برم ... من باید می رفتم ....
رفت اون ور ... وااااای خدا ... چه طور اون طوری رانندگی کردم نمی دونم! کاری که نمی کنم یا اگه بکنم به اون شکل نه ! چهار تا لایی کشیدم ... به سرعت ازش دور شدم ... نزدیک سز خیابون بودم که با گاز رسید بهم گفتم حداقل از کاری که کرده یکمم شده ناراحت می شه ولی رسید کنار من شیشه رو  داد پایین و گفت خیلی آشغالی ... رفت! اومدم برسم بهشو جوابشو بدم ... نرسیدم! پام رو کلاژ می لرزید .... 3 بار تا خونه نزدیک بود خاموش کنم ... ت سر کوچشونم رفتم ببینمش و جوابشو بدم ... دیگه ندیدمش ...
خیلی خودمو کنترل کردم به بابام یا سیاوش چیزی نگم ! سیاوش که تا اونجاشو همه چیزو می دونست کافی بود اینو بفمه ... و من می گفتم به بابام بگو! خودم بهش گفته بودم اگه بهت گفتم برو پیش بابام .... خیلی سعی کردم خفه شم! از طرفی نمی خواستم فکر کنه بی کسو کارام ... که فکر کرد ... یه دختر تنها رو تو خیابون زد و ... نفهمید که آخه احمق بیشعور اگه من با کسی بودم اگه گه خوری می کردم که الان اون طرف میومد پدرتو در می آورد ... دوسمم نداشته باشه سر این چیزا هر پسری غیرتی میشه ....
خیلی جیغ زدم تو ماشین ... سر کوچمون وایسادم و گریه کردمو جیغ زدم ...
فکر می کرد من می ترسم بره پیش بابام ... فکر می کرد بابای من اونجا نشسته این برن بهش از من چرند بگه و اونم بگه ممنون که گفتی پسرم ! اونم بابای من که خودشه و 2 تا دختر توفش !این چند وقت هم هم اون هم مامان می دونستن من با کی میرم با کی میان ... سر فوت مامان سمیه که ما دختر و پسرا با هم بهشت زهرا و خونه سمیه اینا می رفتیم یا سمیه رو می بردیم بیرون ... می دونستن کیا دورو برمم ... با کی میرم ... با کی میام ... پسرامون کین ... اون وقت اون !!!!! طبق معمول اومد ....قضاوت کرد و ... این بار خودشو برای من کشت و ..... رفت !!
نمی تونستم هیچ کاری ام نکنم باید براش می نوشتم که چقدر پسته ! 4 تا Sms زدم و نوشم که بیپولیت نداریت فشارات دادهات فحشات بداخلاقیات برای من بود حالا که یکم آدم شدی باید دست رو من بلند کنی ... گفتم ازت متنفر شدم ! زد این که ماهی 7 8 میلیون در میارم دلیل این نیست که دست روت بلند کردم من از اینکه دست روت بلند کردم خوشحال نیستم ناراحتم شدم ولی بدون خودت باعث شدی این کارو بکنم برو به کارایی که کردی و گریه هایی که از من در آوردی 1 دقیقه فکر کن ولی بدون من راضی نیستم و روز خوش نمی بینی مطمئن باش . من که خدا رو شکر وضعم روز به روز داره بهتر میشه چون آدمبودم و آدم وار زندگی کردم ...

اصلا گه من پرسیده بودم برجی چقدر در میاری ؟؟؟؟؟؟؟ واقعا پول جنبه می خواد و اون نداشت !!!! مگه من گفتم چون پول خوب در میاری منو زدی ؟؟؟ اصلا اگه حقمم بود اگه یه دختر آشغالم بودم ... چه حقی داشت دست رو من بلند کنه ؟؟؟؟
براش زدم منم نگفتم چقدرد ر میاری یا برای این منو زدی گفتم حق همچین کاری و نداشتی ... گفتم ن که من همیشه با تو در حال خندیدن بودم و اصلا اشکی از من در نیاوردی !!!! گفتم دیگه خفه شو نمی خوام حتی وقت بذارم جوابتو بدم ...
دوباره جلوه واقعی شو نشون داد زد : اون که باید خفه شه تویی  همش دنبال هرزه گری و کثافت کاریت بودی  نکنه گه هایی که قبلا خوردی یادت رفته . یادت نرفته که چه گه هایی خوردی ؟؟؟؟
گفتم که رو تو خوردی و می خوری فکر می کنی کسی نمی فهمه ... حرف دهنتو بفهم ... دیگه کاری باهات ندارمو ..
زد منم با یه آدم پتیاره کاریندارم من که راضی نیستم اگه زندگیت به گه کشیده نشد ...
اینو که گفت سوختم ... بازم دهنشو وا کرده بود و ....
گفتم دهن لجن و کثیفتو ببند ....... فحش دادم ! گفتم فکر می کنی فحش دادن سخته ؟؟؟باید تقاص این تهمتا و توهینات و بعد فحشات و بعد اون کتکی که تو خیابون جلو همه به من زدی رو پس بده ... حالم ازت به هم می خوره ...دیگه چیزی نزد ... داغون بودم .... لهم کرد ... کاش معنی کلماتی رو که به کار می برد می فهمید ...
دیگه نمی خواستم حتی ببینمش ... برامم دیگه مهم نبود چی کار کنه ... اگرم خودم به بابا م نمی گفتم برای این بود که نمی خواستم محمد برای همیشه تموم شه ... حتی یادشم نمونه ... می دونستم اگه بابام بفهمه اصلا با دوستیم کار نداره ... اون می تونه منطقی برخورد کنه اونم در مورد گذشته ولی کارای اونو مخصوصا کتکشو نمی تونه نبینه و حتما خون به پا میشه و ... به این تموم میشه که محمد فکرشم بیاد بمیره .... حتی نفرتم نباید ازش بمونه و ... حتی نمی خواستم آبروی اون بره .... ولی یه لحظه به خریت خودم خندیدم ... فقط تونستم بخوابم و دیگه به حماقتم اشک نریزم ...
قبل مراسم بهار بود ... فرداش بود ... نمی دونم اومدیم برم پرده ها رو ببریم ... رفتم تو ماشین بهارم عقب بود ... منتظر مامانم بودیم ... یهو محمد با پرشیای سفیدش فلاشر زنان پیچید تو کوچمون ... منو دید ... نگاهش فقط توش خشم و نفرت بود ! تا حالا ایم جوری ندیده بودمش ... دیگه نمی شناختمش ! نمی خواستم بشناسم ... از کانرم رد شد ... دنده عقب گرفت ... ترجیح دادم برگردم و بهارو نگاه کنه بهار که داشت پیاده می شد بره مامانم رو صدا کنه اینو که کنار ماشین دید نرفت! خب معنی نداست یکی با ماشین اونم اون قیافه اومده چسبونده به من ... گرچه بعد فهمیدم بهار اونو شناخته ... چون به سیاوش گفته بود فکر کنم محمد اومده بود ...
دنده عقب گرفت و رفت عقب تر لوی خونمون ایستاد ... مامانم اومد و رفتیم ... پشتم اومدچراغ میزد و گاز می داد ما آروم کردیم وایسیم شیرینی بخریم گاز داد و رفت ... دست و پام می لرزید ... دیگه ازش می ترسیدم ...
اونجا که رسیدیم ... موبایلمو که دیدم ... دیدم زده دارم برات !
منم 1 سلعت تموم شاید تو اون خونه خالی راه می رفتم که چهارتا اس م اس رو سر هم کنم ... براش زدم قضاوتتو که کردی دیگه مهم نیست ... هرکاری می خوای بکن ... چه فقی می کنه ... با اون حرفت خودتو برام کشتی و ...
زد من بامامانت کار ندارم با بابات کار دارم باید بفهمی به این راحتی ها هر گهی می خوای نمی تونی بخوری و ...
زدم مامان یا بابا چه فرقی می کنه ... هر کاری می خوای بکن ... اگه این جوری عوضی بازیهات می خوابه هرکاری می خوای بکن! آخرش که چیزه ... می خواستم بگم آره بابامم نشسته اونجا حرفای تورو بشنوه و ... دیگه نگفتم ... گفتم بذار من الکی نرم رو اعصاب ... این آدم که برات مرده دیگه حرص نخور براش و اونم حرص نده ...
گذشت ...
دو روز بعد سبح اس م اس زد . توش شماره مدرسه بابام بود زیرش نوشته بود پیش دانشگاهی شریف بعدم نوشته بود می دونی کاری رو که می گم می کنم ...
منم گفتم آره می دونم تو یه چیزای دیگه و عشق و اینا بود که هرکاری نمی کردی . گفتم که هرکاری می خوای بکن . اگه این جوری آروم می شی بکن ... مهم نیست ....
بعدم گه گذشت تا اون چهارشنبه کذایی !
می دونم اصلا برای همین کار اومده بود ... اومده بود که بزنتم ... وگرنه چه لزومی داشت جلومو بگیره ... اون که حرفاشو زده بود .... اون که چرندیاتشو گفته بود ... منم چیزی نگفتم منتظر بود یه چیزی بگم شروع کنه .. وسط حرفاش ...یا کتکش بود فکر کنم که گفت من دوست داشتم ... یا دارم ! نمی دونم ... مسخرست که اول که اومده بودم خونه به این فکر می کردم فعلش کودوم بوده ... بعد دیدم چقدر احمقم ... اون منو زده و من به چی فکر می کنم !
نمی دونم چرا همه چیز یه جوره دیگه شد ... شاید باید جلوه واقعی این آدمو می شناختم ... همه می گن چرا هیچ کاری نمی کنی ... چرا نمی خوای هی چ کاریش کنی یا به خونوادت بگی ...
چون ...
همه نی گن اگه اون عاشقت بود تو بغل یه نفرم می دیدت نباید حری میزد چه برسه به این چیزی رو که نمی دونه و تازه اشتباهم کرده ...
ولی کسی نمی گه نگار اگه کاری نمی کنه برای اینه که ....
نمی خوام کاری نکنم که همه بگن عاشق بود ... نه ! نمی تونم کاری بکنم !!!! نمی تونم ....
شاید همه چی تموم شده ... شاید نتونم فراموش کنم چه کرده ... شاید خودش ندونه که من چقدر تو این چهار سال حرف شنیدم و چون دوسش داشتم ندید گرفتم و حرف نزدم ... ولی ... نمی خوام کاری بکنم ! چون نمی تونم ! اون تونست ولی من .... نمی تونم حرمت چهارسال رو ببرم زیر سوال ... شاید حتی الانم از حرفاو ناراحتم چون شخصیت اون شاید در اون حد بود ولی من نه !
زدنش هیچی میگم یه لحظه است آدم قاطی می کنه ... دیوونست ... ولی وقتی اون اس م اس ها رو می زد با کر می زد ! می دونست چی می زنه . با این حال خواست و نوشت : جنده ، هرزه ، پتیاره ...
ولی من نخواستم و بهش فحش دادم .. من حالتم عادی نبود وقتی گفت بهم پتیاره قاطی کردم و گفتم تا بینه فحش دادن سخت نیست ! اگه تو این چهار سال فحش یا حداقل فحش بد از دهنم در نیومد بهش بگمنه برای اینکه بلد نباشم یا نتونم .... نخواستم ...
برای همین الان از همنم ناراحتم ... گرچه فرقی نمی کنه ... آدمی که شخصییتشو این طوری نشونم داد هون بهتر که ....
نمی دونم ... نمی دونم ... فقط می دونم سپردمش دست خدا و ...
هیچ وقت راموش نمی کنم ...
کاش تو این چهارسال حرفاییرو که می شنیدم ندید نمی گرفتم!! چرا هیچ وقت دنبال آتو ازش نبودم ؟ چون نمی توستم ! ترجیح می دادم اگه چیزی هم هست من نفهمم .... و می دونستمم هست ... یه بار یکی الکی می گه 2 بار یکی اشتباه می بینه ولی بقیش ...
ساده بودم ... ساده شکستم ...
خدایا به حق بزرگیت قسمت می دم ... معنای کلماتی رو که بهم گفت بهش بفهمون ...
بهش بفهمون خودشو می دونه منم می دونم آدم وار زندگی نکرده و خیلی غلط ها کرده و فکر می کنه نمی دونه ... و این قدر به خودش تلقین کرده بود که آدمه که باورش شده بود ..
خدایا دلم شکسته ... به دادم برس ....

25 دی 1385

 پيام هاي ديگران ()

Negar

Negar


لینک ها

آيلين و خاطراتش
جاوا
کلبه آرامش من
دو منتظر
عروسک کوکی
شام مهتاب
چيزی شبيه زندگی
لحظه ساز عاشقی
گيم نت زئوس
شايد کمی بهتر
پایان سکوت
قصه دلها
رز
طنز و منز

نویسندگان

Negar

آرشیو من

اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤

امکانات

  RSS 2.0