دیگر برای این که از قاشق هم غذا بخوریم پیش قدم نخواهیم شد !
دیگر از یک لیوان نخواهیم خورد ،
دیگر از این که کنار هم نخواهیم نشست تا دزدکی دست دیگری را بفشاریم ، نخواهیم رنجید !
دیگر بوسه های صبحگاهی نخواهند بود
و انتظار غروب برای دیدار یکدیگر ،
دیگر دیداری نخواهد بود !
دیگر حتی بوسه ای نخواهد بود ! و حتی نگاهی هم ... !
در ما ولی هنوز عشقی زنده مانده ... عشقی در گوشه ای از قلب های شکسته مان ...
برای من ، مردی محکم و وفادار
برای تو ، دختری سرزنده و شاد
در ما هنوز شوق دیدار پنهان است و حسرت روزهای گذشته ...
انتظار فرصتی دوباره ...
در شعر من هنوز تو همان شاهزاده سوار بر اسبی
در شعر تو روح من است که سرگردان است
آتشی برپاست که
نه فراموشی
و نه وحشت می تواند بر آن چیره شود
و ای کاش می دانستی در این لحظه
لبهای خشک و صورتی رنگت را چقدر دوست دارم !!
شنبه ٨٧/١٠/٢٨ _ ١٠شب