اتاق رویا

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

۱۳۸٧/۱٢/۳

 

سردرگمی

چه نفس گیر است روشنایی ؟
چه آرام می خلد نگاه هایش در جانم
چه ساده می تواند اسیرم کند این مرد
به سویم خم می شود
هنوز کلامی نگفته
خون چهره ام را ترک می کند
آیا عشق سنگ گوری خواهد بود
بر زندگی ام ؟
نگاه نمی کنی به من ، دوستم نداری
لعنت بر تو ، چه زیباست چهره تو !
بال های کودکی را دیگر با خود ندارم
تا پرکشم و اوج گیرم
غباری بر چشمانم پرده می کشد
تا همه چیز را و همه چهره ها را تیره ببینم
مگر لاله سرخ را
در سوراخ دگمه کت تو.


ساعت 18.40
3اسفند87

 پيام هاي ديگران ()

Negar

Negar


لینک ها

آيلين و خاطراتش
جاوا
کلبه آرامش من
دو منتظر
عروسک کوکی
شام مهتاب
چيزی شبيه زندگی
لحظه ساز عاشقی
گيم نت زئوس
شايد کمی بهتر
پایان سکوت
قصه دلها
رز
طنز و منز

نویسندگان

Negar

آرشیو من

اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤

امکانات

  RSS 2.0