پس چنین پنداشتی که من هم
همه چیز را پس از مدتی فراموش می کنم ،
که به زانو می افتم
در مقابل اسب سرکش تو ناله می کنم ،
که سراغ جادوگری می روم
تا جامی از هلاهل برایم بجوشاند .
نه نگاهی نه ناله ای نه دعایی
نفرین بر تو ! سزای تو این است .
سوگند به بهشت
به تمامی آن چه مقدس است و حقیقت سوگند
به شب های پرالتهاب شور و شرر ،
دیگر پیش تو باز نمی گردم .
نگار
فکرشک نمی کردم ... حتی نخوای بگی ... هیچگاه دیگه حتی نمی خوام یادت بیفتم ... فکر کنم و .. مخصوصا فکر خوب ! اصلا مگه میشه ؟ همه چی رو باختم ... دیر فهمیدم ... دیر دلت رو کرد اینقدر راحت سنگدل میشه ... گاهی همه چی تموم میشه ولی ارزشه میمونه همیشه ... اونم نذاشتیش ... اونم برام قائل نشدی ... دیگه جلو چشمانم نخواهی آمد ... دیگه ...