موج اول همچو کوهی می نمود
نعره زن؛ می آمد و ره مگشود
پا به ساحل کوفت يعنی : ((اين منم؛
کز غريوی چرخ برهم می زنم !))
موج دوم در پی اش باليد زود ؛
موج اول را ز ميدان در ربود !
خواست تا آرد خروشی بر زبان ؛
موج سوم باز بر بستش دهان !
موج چهارم موج سوم را شکست
تا به جای خود نشست آن خود پرست !
اين جهان دريا و موج اند اين بشر
رهسپاران در قفای يکدگر
موج من گفتم ؛ نه موجی؛ شبنمی!
سر به سر عمرت درين عالم دمی .
شب نشسته ؛ صبحدم ؛ برخاسته
می برندت زين جهان ؛ نا خواسته !
اين نفس درياب با يک هم نفس
تا که آن موجت نفرموده ست بس!
اين نفس فردا نمی آيد به دست
پس به شادی بگذرانش تا که هست !
(مشيری)