هنوز هم وقتی یکی می گه بهترین مردا ، مردای اردیبهشتن ، لبخند تلخی می زنم و می گم : آره !
یاد تمام روزهای گذشته تو ذهنم زنده می شه بدون اینکه حتی یکیشو جا بندازم ! تمام قدم هایی که کنارت برداشتم ... لبخندهایی که کنار تو رو لبام نشست ... اشکهایی که تو آغوش تو ریختم ، بوسه هایی که تمومی نداشتن !
چقدر عصبانیت کردم ؟! چقدر قهر کردیم ؟! چقدر بیتابی کردیم برای دیدارهای کوچک ؟! چقدر بناچار از دور یکدیگر را دیدیم و تنها نگاه بود میان ما ...؟! چقدر ترس بود از جدایی ... هرچه بود می گذشت زیرا که من و تو ما بودیم ... و صبر خاصیت عشق است ! بزرگ شدن صبرمان را گرفت و مغرورمان کرد ...!
اکنون برای نخستین بار بعد از 6 سال در چنین روزی کنارت نیستم ! روزی که تو به دنیا آمدی ، روزی که با آمدنت مهمترین روز سالهای من شد !
امروز کنارت نیستم اما دلم آنجاست ... چشمانم را می بندم ... کنارتوهستم ... روی همان صندلی که دوستش داشتم ... دستم در دستان توست ... همان دستانی که عاشقشان بودم ... نگاهم هنوز هم در چشمان توست ... با تو می گویم از عشقی که به یادگار دارم و درآغوش خودت اشک خواهم ریخت...تنها همین امروز طاقت بیار ! خواهم رفت! چه کنم که بیطاقتی هایم هم همیشه در آغوش خودت خلاصه می شد ... چه کنم که هرچه کردم نتوانستم تنها سالهایی را که زندگی کردم فراموش کنم...می خواهی اولین بار باشد که باورم می کنی سرم را روی سینه ات می گذاری ...دوباره زنده خواهم شد ...با بالا و پایین رفتن آن زندگی خواهم کرد ... حاضرم چشمانم برای همیشه بسته بماند... هنوز هم چشمانم خیس می شود! می بینی ؟!
هنوز هم دستانم سرد است... و هنوز هم تو طاقت بیتابی هایم را نداری ...!
انگار تنها همین امروز فرصت دارم! دلتنگی هایم را فراموش خواهم کرد ...با تو خواهم گفت از فرصت دوباره ، از آغاز دوباره ،از پشیمانی هایم ... از اشتباهاتمان ....و تو اولین بار است که فراموش کرده ای تمام گذشته را و با لبخند همه را می پذیری... با تو خواهم گفت از ... اما نه !
حرفی نخواهم زد ! تنها نگاهت خواهم کرد ! زیرا که تنها امروز وجود دارد !
هدیه ام تمدید عشق همان دلی است که سالها پیش هدیه ات دادم ، هنوزهم دست خودت است ! هدیه را پس نمی گیرند !
چشمانم را خواهم گشودمی خواهم ببینمت ...اما... اتاق خودم ... میز خودم ... و جای تو یک قلم ویک کاغذ و آهنگ گل شوره زار ...
چقدر خیال شیرین است ...
چشمانم را خواهم بست ...