اتاق رویا

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

۱۳۸٤/٦/۱٢

 

غمی غمناک

شب سردی است؛ و من افسرده

راه دوری است ؛ و بايی خسته

تيرگی هست و چراغی مرده .

می کنم ؛ تنها ؛ از جاده عبور :

دور ماندند ز من آدم ها.

سايه ای از سر ديوار گذشت ؛

غمی افزود مرا بر غم ها .

فکر تاريکی و اين ويرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند بنهانی .

نيست رنگی که بگويد با من

اندکی صبر ؛ سحر نزديک است .

هر دم اين بانگ بر آرم از دل :

وای ؛ اين شب چقدر تاريک است !

خنده ای کو که به دل انگيزم ؟

قطره ای کو که به دريا ريزم ؟

صخره ای کو که بدان آويزم ؟

مثل اين است که شب نمناک است .

ديگران را هم غم هست به دل ؛

غم من ؛ ليک ؛ غمی غمناک است .

 پيام هاي ديگران ()

Negar

Negar


لینک ها

آيلين و خاطراتش
جاوا
کلبه آرامش من
دو منتظر
عروسک کوکی
شام مهتاب
چيزی شبيه زندگی
لحظه ساز عاشقی
گيم نت زئوس
شايد کمی بهتر
پایان سکوت
قصه دلها
رز
طنز و منز

نویسندگان

Negar

آرشیو من

اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤

امکانات

  RSS 2.0