آن هنگام که اشکهايت گواه از درون بی قرارت داد.....!! آن هنگام که در بی آمان گريه باز هم سکوت کردی...شکستم...!!
سکوتت برای چيست؟؟ مگر نگفتی که مرهمت هستم؟! بيگانه شدم حال؟؟ چرا با من نميگويی از دردهايت...چرا دروغ می گويی؟! مگر به تو نگفته بودم که دروغ تنها کاريست که از پسش بر نمی آيی؟؟!!!مگر به تو نگفته بودم به من نميتوانی دروغ بگويی؟ پس چرا ميگويی تنها دلت گرفته و همين!...پس چرا ميگويی بيخيالی بهترين راه است؟؟!!!
از تو باز می پرسم بيخيالی اولين راه است؛ آخرين راه است؛ بهترين راه است يا تنها راه؟؟؟؟؟؟ نگو هر چهار!!! که اين بار به خودم شک ميکنم نه تو!!! به خودم شک می کنم که نکند تصوير تو در ذهنم اشتباه است!!!!نکند....
تو که می گويی و باور داری بيخيال بودن و کشتن احساس راه حل است پس اين همه اشک گواه چيست ؟؟؟ پس چرا همانند ديگران خالی از احساس نميشوی؟؟چرا بيخيال نميشوی؟؟؟ اين اشکها برای من گواه همان دروغ ساده توست...!دروغی که ميگويی و نميتوانی به آن عمل کنی...
اگر ميگويی اولين راه است ميگويم در پی دومين راه باش! اگر ميگويی اخرين راه است ميگويم اشتباه ميکنی! اگر ميگويی بهترين راه است ميگيم معنای بهترين را نميدانی! و اگر ميگويی تنها راه است ميگويم خدايت را ديگر باور نداری!!!!!!!!!!!!!
ميتوانی بيخيال شوی و بالاخره عادتت می کنی آدمی بنده عادت است! ولی بدان آن راه ديگر راه ها و بن بست های کوچک حال را ندارد که از انها باز گردی و راه ديگر را در پيش بگری انجا هم به بن بست خواهی خورد و هم از پا خواهی افتاد و وقتی از پا افتادی در راه بيخيالی بی احساسان با احساسی نيست که دستت را بگيرد...
اينجا دست های زيادی برايت دراز است نگاه کن...!!! دست او هم هست...!ولی انجا.........
برخيز...دير ميشود...دروغ را تمام کن!!!!