اتاق رویا

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

۱۳۸٥/٤/۱٩

 

 

بچه که بودم

- از جريمه های  نانوشته که بگذريم -

سلمانی و ساعت و سيب ؛

سکه و سلام و سکوت

و سبزی صدای بهار

هفت سين سفره من بود !

بچه که بودم دلم برای آن کلاغ پير می سوخت

که آخر هيچ قصه ای به خانه نمی رسيد !

بچه که بودم

تنها ترس ساده ام اين بود

که سه شنبه شب آخر سال ؛

باران بيايد !

بچه که بودم

آسمان آرزو آبی

و کوچه کوتاه مان ؛

پر از عبور چتر و چلچراغ و چلچله بود !

 

گاهی وقتا بد دلم ميخواد کاش بچه بودم و بر ميگشتم به بچگی ... حتی به بچگی ای که توش اصلا بچگی نکردم و....بی خيال! دلم نميخواد بچه باشم چون خيلی بهم خوش ميگذشت و نازم خريدار داشت ....بر گردم به اون دوران چون اون موقه حد اقل نمی فهميدی که چه خبره !...و نميفهميدی که داره سخت ميگذره....

ولی نه!!!! حالا چيزای قشنگی دارم که بهش فکر کنم...يکيشم...نه!!! بزرگترين و اصليشم يه کوهه! کسی که ميتونم با خيال راحت بهش بگم من رو قولم هستم!!!........با خيال راحت بهش تکيه کنم و عهدمونو به رخ همه بکشم....به کسی که باهاش زندگی کردنو دوست داشتن رو دوباره شروع کردم و اگه نبود ديگه دور دوست داشتن رو خط کشيده بودم برای هميشه! ولی اون يه آشنا بود که نميشد مثل بقيه نگاش کنی...نميشد...خودش خواست و اومد جلو و همون راه زندگيمو تغيير داد...يه پيشنهاد فقط بيان يه حسی که مدت ها بود در دل داشت همه چيزو عوض کرد همه چيزو!!! .........

 پيام هاي ديگران ()

Negar

Negar


لینک ها

آيلين و خاطراتش
جاوا
کلبه آرامش من
دو منتظر
عروسک کوکی
شام مهتاب
چيزی شبيه زندگی
لحظه ساز عاشقی
گيم نت زئوس
شايد کمی بهتر
پایان سکوت
قصه دلها
رز
طنز و منز

نویسندگان

Negar

آرشیو من

اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤

امکانات

  RSS 2.0