بچه که بودم
- از جريمه های نانوشته که بگذريم -
سلمانی و ساعت و سيب ؛
سکه و سلام و سکوت
و سبزی صدای بهار
هفت سين سفره من بود !
بچه که بودم دلم برای آن کلاغ پير می سوخت
که آخر هيچ قصه ای به خانه نمی رسيد !
بچه که بودم
تنها ترس ساده ام اين بود
که سه شنبه شب آخر سال ؛
باران بيايد !
بچه که بودم
آسمان آرزو آبی
و کوچه کوتاه مان ؛
پر از عبور چتر و چلچراغ و چلچله بود !
گاهی وقتا بد دلم ميخواد کاش بچه بودم و بر ميگشتم به بچگی ... حتی به بچگی ای که توش اصلا بچگی نکردم و....بی خيال! دلم نميخواد بچه باشم چون خيلی بهم خوش ميگذشت و نازم خريدار داشت ....بر گردم به اون دوران چون اون موقه حد اقل نمی فهميدی که چه خبره !...و نميفهميدی که داره سخت ميگذره....
ولی نه!!!! حالا چيزای قشنگی دارم که بهش فکر کنم...يکيشم...نه!!! بزرگترين و اصليشم يه کوهه! کسی که ميتونم با خيال راحت بهش بگم من رو قولم هستم!!!........با خيال راحت بهش تکيه کنم و عهدمونو به رخ همه بکشم....به کسی که باهاش زندگی کردنو دوست داشتن رو دوباره شروع کردم و اگه نبود ديگه دور دوست داشتن رو خط کشيده بودم برای هميشه! ولی اون يه آشنا بود که نميشد مثل بقيه نگاش کنی...نميشد...خودش خواست و اومد جلو و همون راه زندگيمو تغيير داد...يه پيشنهاد فقط بيان يه حسی که مدت ها بود در دل داشت همه چيزو عوض کرد همه چيزو!!! .........