دلم برای کسی تنگ است که نگاهش ماورای نگاه انسان بود عميق بود و با نفوذ دلم برای کسی تنگ است که زيبايی روح را می ستود ؛ مهربانی را دوست داشت ؛ گذشت را می فهميد . دلم برای کسی تنگ است که چشمان خيس از اشک را می بوسيد ؛ نگاه نگران را حس ميکرد ؛ دستان سرد را می فشرد لبخند را باور می کرد ؛ دلم برای کسی تنگ است که قلب پر از عشق را درک می کرد ميشناخت...
روحم زيبا بود ... مهربان بودم...با گذشت بودم...چشمانم هميشه خيس از اشک بود و نگاهم نگران ... دستانم سرد بود و لبخند بر لبانم ... و قلبم ...!!! قلبم پر از عشق نبود !! پر از عشق شده بود... با او و در کنار او!! و او اينا را در من تنها در من دوست داشت با من!!
روحم را زيبا و مرا مهربان و با گذشت می خواند ... نگاه نگرانم را دوست داشت و نگرانيش را ميفهميد زيرا نگاهش عميق بود ... دستان سردم را می فشرد و چشمان خيس از اشکم را می بوسيد ... لبخندم برايش دنيا بود و عشقم را باور داشت !!! مرا نگاه می کرد را همه چيز را در من زيبا می ديد ....!!!
ولی ....تمام اينها تمام شد.... تنها به يک دليل ...زيرا ديگر نگاهم نکرد...ديگر چيزی را نديد ديگر چيزی را از چشمانم نخواند ...نگاهش را از من گرفت و ديگر چشمان نگرانم را نديد ... اشکهايم را نديد ... عشقم را نخواند ......تنها سکوت کرد...