شبی دور از تو ـ اما با تو ـ تا صبح
در آن دوران شیرین ره سپردم
تو را با خود به آنجاها که یک عمر
غمت جان مرا می برد ؛ بردم
هزاران بار دستت را به گرمی
به روی سینه تنگم فشردم
وفاهای تو را یک یک ستودم
خطا های تو را ده ده شمردم
زحد بگذشت چون خودکامگی هات
صفای خویش را افسوس خوردم
به چشم خویشتن ؛ دیدی در این عشق ؟
تو در من زیستی ؛ من در تو مردم !!!