دردهاي من جامه نيستند تا زتن در آورم.
چامه و چكامه نيستند تا به رشته ي سخن در آورم.
نعره نيستند تا ز ناي جان براورم.
درد هاي من نگفتني،دردهاي من نهفتنيست.
دردهاي من گرچه مثل درد مردم زمانه نيست،دردمردم زمانه است.
مردمي كه چين پوستينشان،
مردمي كه رنگ روي آستينشان،درد ميكند.
مردمي كه نامهايشان،
جلد كهنه ي شناسنامه هايشان درد ميكند.
من ولي تمام استخوان بودنم ،
لحظه هاي ساده ي سرودنم درد مي كند.
دردهاي پوستي كجا ! درد دوستي كجا !