از خود نمی پرسی چرا :
این خسته را آزردمش ؟
با خود نمی گویی ؟ ـ چرا ؛
این مرغک پر بسته را
در دام غم ؛ افسردمش ؟
اما چرا ؛
عشق تو را ؛
من سالها در سینه پنهام داشتم
وین راز دردآلود را ؛
در دل نهفتم ـ آه ـ تا جان داشتم
ـ این آتش سوزنده را ؛ آخر کجا می بردمش ؟