اتاق رویا

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

۱۳۸٥/٦/۱

 

بد کردی پرنده کوچولو ... بد کردی ....

به نام او...

هنوز به این باور نرسیدی که بد کردی؟ که جواب اطمینانم رو بد دادی؟من رو تو حساب کرده بودم ... دوست خووندمت و هرکاری کردم که تو بخندی...ولی تو چه کردی....؟!؟

مقصر نبودی؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟! چرا نموندی و توضیح ندادی...؟ چرا محکم تو روم واینسادی که بگی اشتباه میکنم ؟؟؟؟؟ چرا؟؟؟؟؟؟ مگه کسی که حسابش پاکه میترسه....؟؟

یادته ناراحت میشدی وقتی با همه مقایست میکردم...؟ یعنه مقایسه نه!!! وقتی میگفتم همه اینجورن...همه فلان جورن و.... تو میگفتی منو از همه جدا کن ...فرق دارم

آره الان میفهمم فرقم داشتی!!!! کسی هیچ وقت این طور از پشت بهم خنجر نزد...هیچ کس کاری رو که تو با من کردی باهام نکرد

به دیده کمک و اینکه اصلا خودتو نمیبینی و فقط به فکر منی هر کاری خواستی کردی نه؟؟؟؟ چرا ادما فکر میکنن کاری که میکنن درسته ... چرا وقتی میخوان به یکی لطف کنن اول به خودش نمیگن...نمیپرسن...شاید این لطف برای اون فرد بدترین زحمت ها و دردسر هارو داشته باشه و زندگیشو بر باد بده....!!!!! و اون وقت آدم بشینه و خودشو توجیه کنه قصد من خیر بود؟؟؟!!! اینجوری آدم اروم میگیره...؟ نه تو بگو وجدانت آرومه .....؟الان فکر نمیکنی که اون موقع که بهت گفتم اگه حرفی داری تو روم بگو اول به خودم بگو... و تو گفتی...خب این کارو میکنم نه چیزی نیست که پنهون باشه... دروغ گفتی؟!؟!...کاری رو کردی که من ازش متنفر بودم...آره متنفر...دروغ!!! یادته بهت گفتم  اگه کسی میخواد ازش ببرم کاقیه بهم دروغ بگه...اونم نه دروغ ساده و معمولی و مصلحتی و از این حرفا دروغی که همه شخصیتم را زیر سوال ببره....!!!! تو دروغ گفتی بهم....دروغ...و اون دروغا هم دروغایی بود که شخصیت منو زیر سوال برد..........!

حرفایی که از دهن من زدی از دهن خودت زدی و فکر کردی کارا رو درست میکنه .... دیدی که نکرد....چرا؟؟؟؟؟؟؟ چون روح منم خبر نداشت.....چون بارها دیدی دوست دارم بدونم چی میگی و میشنوی و میرنجیدم وقتی بی خبر کاری رو میکردی و تو نخواستی با یکی دو بار رنجش من به این فکر کنی رنجشم بی خود نیست و شاید تو اشتباه میکنی!!...چون من نخواسته بودم کسی بهم لطف کنه...من ازت خواستم که ریش و قیچی دست تو باشه....؟ یا این که از اولم دیدی دوست ندارم کسی تو کارم دخالت کنه کسی کمکم کنه....خودخواه نیستم....ولی نمیخواستم کسی تو این یه قلم کار به زور کمکم کنه....و تو ناراحت میشدی فکر میکردی دارم کارتو کم ارزش میکنم نه!! مسئله ابن نبود این بود ...که کمک نمیخواستم.......لطفت چه زیبا میشد اگه قبل از هرچیز و هرکاری به من میگفتی و من میدونستم که تو قراره چی بگی ... نه این که بعد ازت بپزسم چی گفتی چی شد...و تازه.. یه چیزایی رو هر دفعه نگی و بگی همین...!!!

همین؟؟!!! واقعا همین؟؟؟ به همین سادگی؟؟؟ من بد کردم بهت؟؟؟ اگه کردم  هم چرا اینجوری جوابم رو دادی

میدونی اون روز چقدر میاد جلو چشمم؟؟ گفتی : چیه به من اعتماد نداری؟؟نگار من اینقدرا احمق و بچه نیستم

و من خندیدم...اره خندم از ته دل بود چون بهت اعتماد داشتم و میخندیدم چون همون روز امتحانت کردم و وانمود کردم اونجوره که تو فکر میکنی!!! ولی تو دلم میگفتم بذار امتحانش کنم و راستش تقریبا احتمال صفر میدادم که تو؛ تو امتحانم رد شی....هی

کی فکرشو میکرد....؟ چقدر حرف شنیدم...صبر کردم...تو روی اینو اون وایسادم که نه این فرق داره...به خاطرش دعوا کردم...خودم خیلی چیزامو کنار گذاشتم...حتی ناراحتیش بعضی موقع ها منو از درس می انداخت و من چون دوسش داشتم از این بابت ناراحا نبودم...اون وقت چی شد؟؟؟؟ این شد که اگه الانم من اشتباه میکنم اینقدر من و دوستیم مهم نباشه که بیاد و تو روم وایسه و بگه اشتباه میکنی....یا اگه واقعا اشتباه از اون بوده بگه : اشتباه کردم!!‌ولی نه مسخره بگه...مثل همیشه

جدی....محکم... بگه...آره این بود حرفای ناگفته و چیزایی که بهت نگفتم...و این دلیلش...اصلا بی دلیل....ولی اینه حرفایی که ازت پنهون موند و این حرف آخرم که من اشتباه کردم

نه!!!!!!!!‌راست میگی تو این دوره زمونه این جمله رو کم میشنوی خیلی کم خیلی

ولی من احمق ؛ صفت بهتری پیدا نمیکنم...تا حالا هم منتظر بودم که ببینم این قدرت رو داری...ولی امید الکی به خودم داده بودم...دوستی...! این کلمم داره کمکم برام بی معنی میشه...مثل...مثل مردونگی...البته...خوشحالم که اگه افتادم اگه منو شکستی ...کسی بود که دستمو بگیره...همون کسی که تو پشت سرش گفته بودی اون...صفتی رو که گفتی حتی روم نمیشه بگم....چی داره که من به دیگری ترجیحش دادم...حرفت یادت میاد؟؟؟ حرفی که من از دهن تو نشنیدم و میدونم هم راسته!!!!!!!!!!!! کسی که تو در موردش یهو نظرت خوب شد...یه دفعه...و حرفی رو که در مورد کس دیگه زده بودی در مورد اون هم تکرار کردی...آشنا بود...دستاش...نگاهش....چند نفر میتونستن برات این طور آشنا باشن و در عین حال بی ارزش؟؟؟.................................!!!!آره اینجا بهت میگم خیلی چیزا داره...خیلی چیزا داره که تو نمیفهمی...اینارو نمیگم چون تو تاییدش کردی...چون تو گفتی لیاقتم رو دارم برعکس بعضی ها!!! اینا رو فقط برای این میگم که خودم باورش کردو خودم...آره... آره اون خیلی چیزا داره...خیلی چیزا...یکیش مردونگیه...یکیش مرامه....یکیش...صداقت ....چیزی که تو نداشتی

.......

اینو خیلی وقت پیش نوشتم و نفرستادمش چون هنوز امید داشتم که .... زنگ زدی ولی حلالیت طلبیدی چون مسافر بودی...من حلالیت نمیخواستم و هیچ وقت نخواستم کسی بی دلیل ازم عذر خواهی کنه یا بگه ببخشید....اصلا ببخشید نخواستم....فقط میخواستم بشنوم...میخواستم باهام حرف بزنی...واقعیت ها رو بگی ... تو ضیح بدی چرا....تو حتی جرات روبهرو شدن با من و تو چشای من حرف زدن رو به یکی گفتی نداری...همونم اشتباه بود نبود؟؟؟ که به اون اعتماد کردی که حرفاتو به من نگه ؟؟؟ اون کی تو بود که بهش اعتماد کردی یا چرا اصلا باید به تو قول میداد؟ تو دوست من بودی باید به من اعتماد میکردی . اعتماد من به خودت رو زیر سوال نمیبردی....و اونم اول به عشقش تعهد داشت که واقعیت رو بگه و به قولش که گفتن واقعیته عمل کنه نه به تو درسته...؟ اون وقت زنگ زدی که چرا اعتمادتو زیر سوال برده و اینم باز از من مثل بقیه چیزها پنهون بمونه....چون دوست من چون پرنده کوچولوی من جراتشو نداشت حرف بزنه و حاضر نبود برای من و واقعیت غرورش را بشکنه!!!!!!!!!!! الانم اینا رو ننوشتم که چیزی عوض شه...چون کسی که تا حالا جرات نداشته از این به بعدم نداره و لابد اگرم بخواد میخواد با دروغ درستش کنه که اونم معلوم میشه....فقط نوشتم که آروم بگیرم...که تو روزا که بیش از پیش دل گرفتم واقعا به این باور برسم...به هیچ چیز نمیتونی اعتماد کنی و در بهترین لحظات همه چیزو آدما آدمایی که فکرشم نمیتونی بکنی میتونن همه چیزو خراب کنن!!!!........

کاش نیومده بودی که دوستت بدارم و حالا به این فکر کنم احساس قشنگم بی ثمر موند و حالا با اینکه هنوز در دلمه باید سعی کنم نابودش که شاید نشه....ولی دفنش کنم...که یه جایی بمونه ولی یه جایی گنگ و هر لحظه طغیان نکنه..........

چرا....؟!؟!؟!

به من فقط بگو چراااااااا....؟؟؟؟

من چه بدی ای به تو کردم......

چرا....

 پيام هاي ديگران ()

Negar

Negar


لینک ها

آيلين و خاطراتش
جاوا
کلبه آرامش من
دو منتظر
عروسک کوکی
شام مهتاب
چيزی شبيه زندگی
لحظه ساز عاشقی
گيم نت زئوس
شايد کمی بهتر
پایان سکوت
قصه دلها
رز
طنز و منز

نویسندگان

Negar

آرشیو من

اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤

امکانات

  RSS 2.0